دعام مستجاب شد،عشقم خوشبخته!

خفه شدم!
خفه شدم،هيچي نگفتم
نگاهمو انداختم پايين
اشكامو با پشت دستم پاك كردم
رومو برگردوندم
دستامو تو جيبم كردم
نفس عميق كشيدم
راهمو گرفتمو رفتم
خونه كه رسيدم شمارشو گذاشتم ريجكت ليست
تو تلگرام هم يه پي ام دادم
گفتم پسر بدي به نظر نميومد
خوشبخت بشي
بعدش بلاكش كردم
از اون روز ديگه نديدمش
ولي يه لحظه از جلو چشمام كنار نرفت
تا امروز ديدمش دوباره
بعد يك سال
همون حلقه اي كه من براش خريده بودم دستش بود هنوز
ولي تو انگشت اشاره ش
چون انگشت حلقه ش پر شده بود
نه تنها انگشت حلقش
شكمش هم پر بود
پسره هم
نه بهتر بگم
شوهرشم جاي دستاي من دست كرده بود لاي مو هاش
قربون صدقه هايي ميرفت كه من دوست داشتم برم براش
گاهي هم موهاشو بو ميكرد
همزمان با نفس كشيدن اون لاي مو هاش بي اختيار بوي موهاش ميپيچيد تو دماغم
ولي خوشحال شدم
خيلي خوشحال
عشقم خوشبخته
دعام مستجاب شد
خوشبحالش كه منو زود فراموش كرده
كه بعد جداييمون روزگارش سخت نيست

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

پریناز.ک ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (27/7/1396),رها تمیمی (29/7/1396),آرمیتا مولوی (29/7/1396),م.ماندگار (30/7/1396), زینب ارونی (1/8/1396),علیرضا بهتویی (9/8/1396),غزل غفاری (22/8/1396),علیرضا بهتویی (30/8/1396),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 مهر 1396 - 11:24

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
اسم داستان کاملا موضوع داستان و لو داد
و موضوع داستان هم کلیشه ایی
منتظر داستان های دیگری از شما بزرگوار هستم


نام: حدیث   ارسال در جمعه 5 آبان 1396 - 00:06

امیدوارم داستان های زیباتر و بهتر از این رو داشته باشیم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.