اولی از آخر

– نسرین قربانی، زهرا کریمی، الهه بهادری، سیمین بهاروند، زهرا سلیمی، فاطمه دهقانی.
مقنعه‌اش را توی کمد گذاشت و روی تخت نشست.
– مامان؟ مقنعه‌ام کو؟
– دیشب گذاشته بودم روی میز کنار پنجره!
– نیست… چیکار کنم؟
مادر به اتاق آمد و روی میز را نگاه کرد.
– گذاشته بودم همین¬جا.
پدر و مادرها دورادور بچه‌هایشان را نگاه می‌کردند.
– فرنوش زنده‌دل، آریانا موسوی، کلثوم بهاری، بهاره رضایی.
مادر در کمد را باز کرد و مقنعه را دید.
– وااااااای... ببین رفته قاطی پتوها... فکر کنم سردش شده شیطون بلا!
– مامان، مانتومم نیست!
– اول صبحی بازی‌شون گرفته ها.
مادر، گوشه و کنار اتاق را نگاه کرد. زیر تخت را هم دید.
– عِه عِه عِه… ببین ناقلا کجا قایم شده!
دختر زیر گریه زد. دراز شد و پتو را روی سرش کشید.
– اصلا نمی‌خوام سواد یاد بگیرم.
–دوستای بیشتر که می¬خوای داشته باشی؟!
صدای بلندگو می¬آمد:
– میترا فخار، سمیه آقاجان‌زاده، مانیا بیرانوند، ستاره دارابی.
دختر، مانتوشلوارش را پوشید، مقنعه‌اش را سر کرد و لبخندی زد.
– یعنی اونجا می‌تونم دوست پیدا کنم؟
– هم خوندن نوشتن یاد می‌گیری هم دوست پیدا می‌کنی.
بچه‌ها با مانتوشلوارهای آبی و هم‌شکل، پشت سر هم در شش صف ایستاده‌ بودند. بعضی‌ها گل به دست داشتند. بعضی‌ها می‌خندیدند. بعضی دیگر در حال خوردن شیر و کیک بودند.
– ندا علیزاده، نگین دولتشاه، راضیه ایمانی.
مادر و دختر، دست در دست هم از خانه بیرون رفتند.
– ببین چیکار کردی دختر نازم… همین روز اول داریم دیر میریم ها.
پدر و مادرها برای در امان ماندن از آفتاب صبحگاهی، سایه درخت‌های محوطه را پناهگاه خود کرده‌ بودند.
– ماهک محبی… ماهک محبی… ماهک خانم؟
بعد از اینکه جوابی نشنید گفت: خب مثل اینکه ماهک کوچولو خواب مونده!
همه بچه‌ها خندیدند.
– بچه‌های گلم، شب زود بخوابین که صبح خواب نمونین مثل ماهک.
مادر، دست دخترش را گرفته بود که به محوطه آمدند.
– خب، ماهک محبی که نیومده، یه نفر دیگه می‌خونم که کلاس خانم طاهری تکمیل بشه.
– عِه مامان اسم منو میگه.
– بدو برو خودت رو نشون بده.
– ماهک محبی منم… ماهک منم.
– خدا به داد خانم طاهری برسه، یه شاگرد شیطون و ان‌شاءالله زرنگ داره. البته همه شما زرنگ و باهوشین. ولی خب، سعی کنین مثل ماهک خواب نمونین.
همه بچه‌ها دوباره خندیدند.
دختری که گل صورتی روی مقنعه‌اش دوخته شده به ماهک نگاه کرد.
– بیا اینجا ماهک... صف ما اینجاس.
مادر ماهک به او لبخند زد.
– اولین دوستت جور شد.
ماهک به سمت صف رفت و اولین نفر از آخر شد.
(آبان 95)

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (19/2/1398),طراوت چراغی (10/6/1398),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 شهريور 1398 - 16:39

نمایش مشخصات طراوت چراغی بسیار زیبا نوشته شده.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.