سهراب

...کمی تمرکز می کنم و ذوقم را بخاطر می آورم، امروز یک روز بهاری است هوا در منصافه ترین حالت خودش و اعتدال فقط واژه ایی است برای وصفش، چرا که اعتدال را فقط منی حس می کنم آفتاب دم چاشت بر صورتم می تابد و پیاده دنبال مادر، راهی خونه پدر بزرگیم.آسمان بهترین رنگش را برای همراهی انتخاب کرده است ابرها نه انبوه و دلگیرند نه تنها و مهجور، سپید و رستگار گشته چون من هستند با اشکالی زیبا و تا الان دیده نشده چه خودنمایی می کنند و آهسته و نرم درحال کوچ هستند. پرستوها در پهنه ی آسمان دیوانه وار به این سو آن سو می روند و همدیگر را دنبال می کنند و صدایشان را که هنوزم نمی دانم که زیباست یا زشت غوغایی بر پایی کرده است. پرستوها همیشه عجیب اند گاهی فکر می کنم هیچ وقت زمین را لمس نمی کنند و دائم و بی هدف در حال پر زدن و چرخیدن هستند. ولی بودنشان همیشه نشانه های خوبی دارد. از من شادتر و مسرورتر فقط خودمم چون از جاده ی وسط باغ زردآلو در حال عبوریم و سایه ها و خنکای نهر به استقبالمان آمده اند.آفتاب از لای روزنه ی درختان گاه بیگاه سری می زند و منم این بازیش رو دوست دارم. از نهر پایین باغ عبور می کنیم و مطمئن هستم زودتر از ما به پدربزرگ خبر آمدن داده چون هم سراشیبی را زودتر و مستقیم تر از ما رفته و دقیقا هم از جلوی در خونه پدربزرگ رد می شود. صداها بهتر و واضحتر به گوش می رسند صدای غازها و اردک ها توی رودخانه از دور و نزدیک به گوش می رسند. بام های گاه گلی خانه ها الان کامل دیده می شوند و یواش یواش قدم به روستا می گذاریم. از چند تا کوچه باریک و از لای خانه های سر در بنا گوش هم نهاده گذر می کنیم. و از مسجد که عبور کردیم صندلی آهنی تاشوی پدر بزرگ از ایوان خونه شون پیداست.صندلی ای که غروبها روی آن می نشیند و روستا را نگاه می کند. چند قدم سراشیبی را بالا می رویم و دوباره به نهر سلام می کنیم و از روی پل خیلی کوچک چوبی می گذریم ، الان خیلی خوشحالم چون مثل دفعه قبل که نتوانستم درست از جویی بپرم و توی آب افتادم، آب کشیده و گلی به داخل خانه نمی روم، یعنی پدر بزرگ به خاطر ما این پل را ساخته؟ دو لنگه در چوبی با کوبه آهنی کاملا باز است و از دالان ورودی رد می شویم و به حیاط کوچک می رسیم و از پله های کم عرض و سیمانی که برای من نسبتا بلند است بالا میر ویم و به راهرو باریک می رسیم یک در سمت راست و یک در سمت چپ و انتهای راهرو در دیگری است به سمت ایوان باز می شود. ما همیشه در سمت راست را باز می کنیم چون پدر برگ اگر در باغ نباشد آنجا می نشیند و پنجره اتاق را باز می کند و چپقش را می کشد. درب اتاق را باز می کنیم و پدر بزرگ و مادر بزرگ کنار هم نشسته و در آستانه در که ما را می بینند، من و مادر را غرق بوسه و آغوش گرمشان می کنند. پدر بزرگ ما را خوب وارسی می کند و خوش آمدگویی و خوشحالیش را نه با زبان بلکه با چشمان کم سو شده اش از پشت عینک ته استکانیش ابراز می دارد. این ملاقات مهربانانه برای ساعتها با حرف زدن بزرگترها ادامه دارد. ما برای چند روزی می توانیم اینجا بمانیم. با خاله به باغ بروم و آنجا می توانم ساعتها روی خانه باغ بشینم و تخیلاتم را با هر آنچه واقعی و سبز است گره بزنم. پرچین های باغ از گل محمدی است و همه جور درختی در آن پیدا می شود. باغ پدر بزرگ در این دور و اطراف تنها جایی است که در آن توت فرنگی کشت می شود و خوش بحال من که می توانم بدون حسرت به باغ نگاه کنم یا بخواهم دزدانه به آن وارد شوم. هر آنچه اینجا برایم اتفاق می افتد و می بینم مو به مو ، جز به جز بخاطر می سپارم تا زمانی که به روستای خودمان برسم و آنها را برای سهرا ب بازگو کنم و کمی هم دلش را بسوزانم. این احساسات خوب هر سال در خوردسالی برایم قابل تکرار بود تا زمانی که به سوم دبستان رسیدم. پدر بزرگ راه حتمی همه پدربزرگ ها را رفت زمانی که مریض احوال شده و من می پنداشتم مرگ هم بازگشت دارد حتما سال دیگه به خانه شان رفتم او را خواهم دید. سهراب یک روز پاییز با پدرش وسط های آبان ماه در باغشان مشغول کار بودند و یکمرتبه غیبش می زند و بعد چندین ساعت که دنبالش می گردند جسد بی جان و سرد او را داخل استخر پر از آب همسایه پیدا می کنند. نمی دانم می خواسته دور و اطراف استخر چه چیز تازه ای کشف کند یا دل من را بسوزاند که اسیر بی رحمی دنیای واقعی می شود. یادم می آید زمانی که می خواستند او را ببرند دفن کنند این بار دیگر مطمئن شدم برگشتی در کار نیست مثل پدر بزرگ که هیچ وقت اورا بر صندلیش ندیدیم و سالها من و صندلیش آرزوی بازگشت داشتیم. سهراب و پدر بزرگ سالهاست در ذهنم نشسته اند و گویی با رفتن آنها جایی تو سینه ام خالی شده. همربانی ای که بی قید و شرط بود و دوست و هم بازی که مرا غرق در لذت کند، حسرت روزهای باقیمانده ام شده است.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کامران غفوری (15/4/1397),زهرابادره (آنا) (20/4/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 12:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای عطایی عزیز
داستان زیبایی از شما خواندم ، توصیفات بی نظیر بود به طوریکه خود را درمحیط منزل پدربزرگ حس کرده و قدم بقدم با شما راه رفتم .
ضمن آرزوی موفقیت ، منتطر داستان های دیگر شما هستم
سپاس بیکران


@زهرابادره (آنا) توسط علی عطایی   ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 16:28

بانوی بزرگوار از شما ممنون که وقت گذاشتین برای خواندن این داستان
از این همین وبگاه به شما تعظیم می کنم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.