اقتصاد مقاوم می شود

نیمه‌های شب بود،همگی ردیف به ردیف خوابیده بودیم و هر کدام با دیدن رویایی،لحظات نیمه هوشیاریمان را می‌گذراندیم.من خواب زرشک پلو با مرغ می‌دیدم،مادر برای نهار درست کرده بود.مرغی شکم پر توی یک سینی وسط سفره گذاشته بود و هر کس گوشه‌ای از آن را می‌کند.من ران مرغ را در دست داشتم و می‌خواستم نوش جانش کنم که یک مرتبه صدایی گوشم را نوازش کرد و رشته رویای خوشمزه‌ام هزار تکه شد.بابا توی خواب حرف می‌زد،دستانش را بالا گرفته بود و مثل کسی که در حال طناب‌کشی ست پایین می‌آورد و باز دوباره می‌برد بالا«بیا پایین دیگه،زود باش چرا معطل می‌کنی.....کجا داری می‌ری...یکی اینو بگیره،در رفت.»بالای سرش نشستم،دستانش را سفت گرفتم که یک وقت به خودش صدمه‌ای نزند،که در همین حیص و بیص با فریادی بلند از خواب پرید.بقیه هم به دنبالش بالش گرم و نرمشان را رها کردند و با اوقات تلخی در حالی که زیر لب چیزی می‌گفتند بیدار شدند.بابا هنوز درگیر خوابش بود،با چشمان خمار نشسته بود و با صدای ریزی می‌گفت:«یکی اینو بگیره،هدیه زنمه.»مادر در حالی که با پشت دست چشمانش را می‌مالید،گفت:«یعقوب چی برام خریدی!»برادر که هوشیاری‌اش را به طور کامل بازیافته بود،پرسید:«بابا چه خوابی می‌دیدی؟!»بابا نفس عمیقی کشید و گفت:«نمی‌دونید چه خوابی می‌دیدم.شده بودم یکی از سلاطین واردات کشور،کشتی کنار اسکله لنگر انداخته بود و من داشتم بارمو خالی می‌کردم.»او مکثی کوتاه کرد،از ته قلب آهی کشید و ادامه داد«کاشکی زندگیمم مث خوابم بود،واسه خودمون یه پا تاجر شده بودیم.»خواهر رواندازش را دور خودش پیچید و پرسید:«بابا تو خواب تاجر چی شده بودی؟»
بابا خیلی بی‌ادعا،با حالتی رویاگونه گفت:«الاغ»مادر کف هر دو دستش را رو به سوی بابا گرفت و با لحنی مایوسانه گفت:«یعنی یعقوب تو خوابم شانس نداری.مردم میرن تاجر قند و شکر می‌شن،اون وقت تو رفتی الاغ تجارت می‌کنی!»بابا اندازه یک سر سوزن عصبانی شد و گفت:«اِ بلقیس چرا داری تجارتمو بی‌ارزش می‌کنی،تجارت تجارته دیگه،الاغ و ماشین نداره.منُ بگو که اون ور آب واست یه هدیه آورده بودم.»مادر با ذوق‌زدگی پرسید:«جدی میگی!کجاس؟»
«تو خواب جا موند.»
«حالا چی خریده بودی؟»
«یه الاغ سفید بود که تو کمرشم رگه‌های سیاه داشت.این گرونترین و قشنگ‌ترین الاغ تو بین الاغام بود که اختصاصی واسه تو خریده بودمش.»مادر حسابی از کوره در رفت و گفت:«هدیه دادنتم مث آدم نیس.تو این بیست سال که هیچی واسم نخریدی الانم نخواستیم.»
برادر که به قول مادر بعضی وقت‌ها کله‌اش از هوش زیاد مَنگ می‌زند با حالتی جدی و متفکرانه گفت:«بابا تجارت الاغم بد چیزی نیست ها،باهاش خیلی کارا میشه انجام داد.»بابا بالشش را روی زانوهایش گذاشت«آره من اونا رو وارد کرده بودم تا باهاش یه مزرعه پرورش الاغ راه بندازم،قصد داشتم بزنم تو خط تولید این حیوون زحمتکش که یه مرتبه از شانس بد،خوابم پرید.اگه بیدار نشده بودم شاید تا الان یه تاجر سرشناس شده بودم و برا خودمون یه پول و پَله‌ای سر هم کرده بودیم.»خواهر کوچیکه نمی دانم از سر شوخی یا بچگی‌اش گفت:«بابا دوباره بخواب تا بقیه خوابتُ ببینی،اونوقت صبح که رفتم مدرسه می‌تونم به بچه‌ها بگم بابام تاجر شده.»بابا که ظاهرا از حرف او دلگیر شده بود،گفت:«داری مسخره‌ام می‌کنی گل‌پری!»خواهر سرش را به نشانه اینکه قصد بدی نداشته تکان داد.بابا صحبت‌هایش را از سر گرفت:«جلال می‌دونی می‌خواستم با الاغا چی کار کنم!»برادر خمیازه‌ای کشید و منتظر ماند تا بابا ایده‌هایی را که در خواب نشات گرفته بود،برملا کند«می‌خواستم اونا رو وارد چرخه حمل و نقل عمومی کنم و به عنوان یه وسیله پاک و غیر دودزا بفروشم.به عقیده من اگه مردم از الاغ استفاده کنن برای کاهش آلودگی خیلی موثره.وسیله ارزونیم هست،اقشار کم ‌درآمدم از عهده خریدش بر میان.هر شخصی می‌تونه یکی داشته باشه.»برادر که نمی‌دانم از کی تا حالا الاغ دوست شده بود،گفت:«بابا عجب فکری داری،ولی باید به یه نکته توجه کنیم.نباید بذاریم چرخه تولید الاغ متوقف یا کُند شه؛چون در اون صورت قیمتش می‌زنه بالا و می‌بینی یه مرتبه الاغی که نهایت پونصد هزار تومنه،شده دو سه میلیون.»بابا با نظر برادر توافق کامل داشت«کاملا موافقم.باید تولید رو به سطح ایده‌آلی برسونیم تا نیازی به واردات نداشته باشیم.اگه کمبودی ایجاد بشه،می‌بینی تا چند وقت دیگه در زمینه الاغ یه مافیا صورت می‌گیره.»برادر مُهری زد بر اظهارات بابا و گفت«دقیقنم همین طوره.وقتی الاغ به یه وسیله استراتژیک تبدیل شد،شکی نیست که وارداتش به ویژه به صورت قاچاق افزایش پیدا می‌کنه،حتی ممکنه تو زمان خودکفایی هم این اتفاق رخ بده.»بابا که ظاهرا نگران واردات بی‌رویه الاغ بود،گفت:«اگه این حادثه ناگوار اتفاق بیفته،بیشتر مزارع پرورش الاغ رو به تعطیلی میره و خیلیا از کار بیکار میشن.همین واردات بی‌حساب و کتابه که کمر مملکتُ خورده کرده.»او سری تکان داد و در ادامه سخنان گوهربارش افزود«نمی‌دونم چرا اصولی جلوشو نمی‌گیرن،فقط حرف می‌زنن،عملی توکار نیست،می‌بینن مملکت داره داغون میشه ولی کو آدم دلسوز،هر کی فقط تو فکر اینکه کیسه خودشو پُرکنه،دیگه کسی به این کار نداره که مملکت نابود میشه،اونم میگن خدا کریمه.»خواهر کوچیکه که ریز ریزِ حرف‌های بابا را گوش می‌داد،گفت:«بابا وقتی از الاغ به عنوان ماشین استفاده کردن اونوقت یکی می‌خری تا ما هم ماشین‌دار شیم؟»طفلکی بابا که حتی یک بار هم پشت فرمان ننشسته بود،گفت:«چرا که نه،ما خودمون قراره تولید کننده شیم.یه الاغ خاکستری می‌خرم و هر روز باهاش می‌برمت مدرسه،اسمشم می‌زاریم بوگاتی.فقط گل‌پری یه چیزی،تو مدرسه به بچه‌ها نمی‌گی با الاغ اومدم،میگی بابام منو با بوگاتی رسونده.»خواهر که عقلش از سنش بیشتر بود،گفت:«میگم بابام منو با بوگاتی ویرون میاره مدرسه.»بابا خطاب به مادر گفت:«بلقیس یکم بیشتر حواست به این بچه باشه،داره حرفای خلاف سنش می‌زنه.»برادر بحث را عوض کرد و گفت:«بابا به این فک کردی که می‌تونیم با مزرعه پرورش الاغمون یه تولیدی پوشاک راه بندازیم.»بابا چانه‌اش را خاراند و متفکرانه گفت:«بد فکریم نیست جلال.با پوست الاغ لباس درست می‌کنم،اصن می‌زنم تو خط تولید لباسای مارک‌دار.لباسای اعلا درس می‌کنیم و از گوچی و شانل یه پا می‌ریم اونورتر.»برادر که مغز اقتصادی‌اش به مرز فوران رسیده بود،گفت:«یه مقداریشم صادر می‌کنیم چین و ترکیه تا فک نکنن فقط خودشون می‌تونن برا ما لباس بفرستن.»
بابا که در پی بین‌المللی کردن پوشاک تولیدی‌اش بود،گفت:«جلال نظرت در مورد اینکه پوشاکمونُ با برند"پای"وارد بازار کنیم چیه؟»بابا سپس با افتخار ادامه داد«یه تبلیغات گسترده راه می‌ندازیم و رو در و دیوارا می‌نویسیم "پای"برازنده تنتان باد،پوشاکی مخصوص خوش‌پوشان.یا می‌نویسیم "پای"تقدیم به تمام دوستداران مد،با "پای" می‌توانید در تمام محافل بدرخشید."پای"،پوشاک الاغی یعقوب ،بی‌همتا در داخل و خارج.»مادر با افسوس به او نگاه کرد،از قیافه‌اش معلوم بود که دنبال گزنده‌ترین کلمات می‌گردد«یعقوب مث اینکه بدجوری بی‌خوابی زده به سرت،پاک قاطی کردی،بگیر بخواب که نصف شبی نمی‌دونم ببرمت کدوم دکتر.»بابا بی‌اعتنا به حرف‌های طعنه‌آمیز مادر گفت:«بلقیس بزار به کارمون برسیم،تو بگیر بخواب،چرا داری جلو پیشرفت‌مون رو می‌گیری.مگه نمی‌بینی داریم فک می‌کنیم که چطور چفت و بست اقتصاد مملکتُ محکم کنیم تا جن‌ام نتونه بازش کنه.»مادر گرفت خوابید اما قبلش گفت:«پس برین تو خیابون جار بزنین تا ملت از وجود اقتصادان هایی مث شما با خبر شن،یه وقت حیف و میل نشین.»برادر که متفکرانه سرش را به زیر انداخته بود،به خود آمد و گفت:«بابا شنیدی که میگن شیر الاغ خواص زیادی داره؟ باهاش نه تنها حسابی میشه درآمدزایی کرد،بلکه تو بخش سلامت و زیبایی هم ازش سود برد.»بابا بعد از اینکه صحبت‌های برادر را با گوش و جان شنید،گفت«آره منم یه چیزایی راجع بهش شنیدم ولی به نظرت چه استفاده‌هایی می‌تونیم ببریم؟»برادر مشتاقانه و با علاقه‌مندی خاصی،بحث را ادامه داد«اگه تولید زیاد باشه از شیرش تو صادرات استفاده می‌کنیم،اینطوری کشورمونم به یکی از قطب‌های لبنیات دنیا تبدیل میشه.»حرف برادر به قدری برایم مضحک بود که نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم.برادر با اخمی که به ندرت از او می‌دیدم،گفت:«این حرف من آیا خنده داشت!»صدای مادر را از زیر رواندازی که رویش کشیده بود،شنیدم که گفت:«دارین جک تعریف می‌کنید انتظار دارین نخنده؟»خواهر که به کلی خواب از سرش پریده بود،برادر را دست انداخت«داداش جلال می‌خوای باهاش ماست و پنیر درست کنی؟»برادر نگاه معنی‌داری به او انداخت،بابا اما به چیز دیگری می‌اندیشید«اگه می‌شد از گوشتش برا خوردن استفاده کرد،خوب چیزی می‌شد،اون وقت اینقد گوشت از ناکجا آباد وارد نمی‌کردن.»بابا که میهن پرستی‌اش زبان‌زد خاص و عام بود بعد از سکوتی شصت ثانیه‌ای ادامه داد«بدجور تو فکر کشاورزی و دامپروری مملکتم،از روزی می‌ترسم که واردات بی‌حساب و کتاب اونو به مرز نابودی و تباهی بکشونه.»
من که در همین لحظه موضوع جدیدی به ذهنم خطور کرده بود،گفتم:«به نظرتون با شیر الاغ نمیشه لوازم آرایشی درست کرد؟اگه بشه،تجارت پرسودی می‌تونیم باهاش راه بندازیم.کشور کلا از این محصول پرارزش خودکفا میشه که هیچ،خط تولید صادراتشم راه می‌ندازیم.از همه مهمتر از لیست سیاه واردکنندگان لوازم آرایشیم می‌زنیم بیرون.»مادر رواندازش را به تندی کنار زد«خدایا هر چی صبر تو دنیاست نصیب من کن.این دخترم خُل شد.»بابا به او توپید و گفت:«بلقیس چرا داری ناشکری می‌کنی،ذهن بچه‌هامون روز به روز داره شکوفاتر میشه.راست میگه طاهره،چه تجارتی پر سودتر از لوازم آرایش.»مادر از خیر خواب گذشت،بلند شد،چهار زانو نشست و با لحنی پرسشگرایانه بابا را سوال باران کرد«آخه تو بگو با شیر الاغ می‌خوای ریمل درست کنی یا خط چشم!»بابا با خونسردی جواب مادر را داد«کرم پودر درست می‌کنیم وهمین طور رژ تقویت کننده لب.»مادر از خشم قرمز شد«یعقوب بس کن بچه پیشت نشسته.»خواهر کوچیکه پرسید«بابا رژ بچه‌گونه هم میشه باهاش درست کرد؟»مادر نگاه چپی به خواهر انداخت، بابا خطاب به او گفت:«این که خودش از ما جلوتره،اون وقت تو به من میگی حواسم به حرفام باشه!»مادر روکرد به برادر و پرسید«جلال تو گفتی شیر الاغ واسه زیبایی خوبه؟»برادر که ظاهرا منتظر فرصت می‌گشت تا از فواید این شیر کمیاب سخن براند،گفت:«آره واسه تناسب اندام مفیده،پوست رو هم زیبا و با طراوت می‌کنه،اصلن جوونی رو به آدم هدیه می‌کنه.»مادر تقاضایی از بابا کرد که از عهده به سرانجام رساندنش خارج بود«یعقوب برو یه وان بخر بزار تو حموم،پر شیر الاغش کن تا هفته‌ای دو بار باهاش حموم کنم،دوس ندارم پیر شم.»
«بلقیس من از کجا برم شیر الاغ برات پیدا کنم،تازه‌شم پول خریدشو از کجا بیارم!»مادر که جدی‌جدی هوس جوانی و زیبایی کرده بود،گفت:«تو قراره پرورش دهنده الاغ شی،اون وقت نمی‌تونی واسه زنت روزی یه کیلو شیر بیاری!»
«حالا کو تا من برم تو این کار،زمان لازمه.»
مادر دست بردار نبود«ولی یعقوب از همین حالا گفته باشم،باید پشگل الاغای ماده رو برام بزاری کنار،می‌خوام یه مغازه باز کنم و بفروشم‌شون،اضافاتشم می‌فرستم ممالک خارجه.»بابا او را مورد تحسین قرار داد«ها بلقیس تو هم راه افتادی ها،خانواده یعقوب همشون یه پا اقتصادانن.فکرشو بکن وقتی پشگل فروشیتُ باز کردی پول خوبی می‌تونیم از فروشش به جیب بزنیم.»مادر از او انتقاد کرد وگفت:«پشگل چیه،بگو عنبرنسارا،ناسلامتی خواص دارویی داره و هزار مرضُ درمون می‌کنه.»
ساعت چهار و نیم صبح شده بود،خواب از سر همه مان پریده بود،بابا توی این فکر بود که با الاغ و محصولات وابسته و غیر وابسته‌اش اقتصاد خانواده را که هیچ،اقتصاد مملکت را مقاوم کند تا سدی باشد جلوی تمام بدخواهان.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

آرمیتا مولوی (13/8/1396),پریناز.ک (14/8/1396),م.ماندگار (15/8/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.