مادر


مادر
نویسنده : مریم سرگزی کدپرسنلی82970831
دستم را در دستان سرد و بی جان مادربزرگم گذاشتم.تمام رنجهایی که کشیده ،در خطهای پیشانی اش هویدا بود.هنوز سنش به چهارده نرسیده بود که به زور شوهرش دادند.چندی از ازدواجش نگذشته بودکه فرزند اولش احمد به دنیا امد.حالا احمد برای خود کسی شده بود و برو بیایی داشت.مادر از او خواست چند روزی از مادربزرگ پرستاری کند ولی او حتی برای دیدنش نمی آمد.با وجود بی تفاوتی های احمد مادر بزرگ بازهم سراغش را می گرفت .
به مادر بزرگ گفتم:" به دایی زنگ بزن کجاست لااقل این دم آخری پیش مادرش می بود."
مادر گوشی اش را برداشت هرچه شماره دایی را گرفت در دسترس نبود.بعد نیم ساعت گوشی زنگ خورد.شخصی ناشناس با گوشی دایی گفت:"سلام ببخشید صاحب گوشی در مسیر دچار سانحه شده و فوت نموده وآخرین تماس باشما داشته آیا او را می شناسید؟"
شب قبل دایی به روستا رفت تا زمینهای پدربزرگ را که به جای مادربزرگ پای سند را انگشت زده بود به نام خودش ثبت کند،اما در راه برگشت در حالی که با سرعت رانندگی می کردماشین به گاردریل برخورد می کند و نتوانست کنترل کند و ماشین واژکون شده و خودش دردم کشته شده بود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,پروین بهادری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ماریه آزاد (11/10/1396),نوید عظیمیان (11/10/1396),مجتبی صمدیار (11/10/1396),محدثه یعقوبی (11/10/1396),زهرابادره (آنا) (12/10/1396),فاطمه رنجبر (13/10/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (13/10/1396),سانازرضایی (14/10/1396),ترنم سرخسی (3/11/1396),پروین بهادری (14/12/1396),

نقطه نظرات

نام: نوید عظیمیان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 دي 1396 - 18:26

بسیار آموزنده بود.


@نوید عظیمیان توسط ماریه آزاد Members  ارسال در سه شنبه 12 دي 1396 - 13:10

نمایش مشخصات ماریه آزاد تشکر از لطف تان????


نام: محدثه یعقوبی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 دي 1396 - 21:53

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی زیبا بود
ممنون می شم داستان هامو بخونید و نظر بدین:x


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 دي 1396 - 11:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود خانم آزاد عزیز
داستان قابل تاملی بود و کشش داشت
کمی بیشتر پروبال دادن و شاخ و برگ دادن ،لازمه این داستان بود
در کل خوب بود و لذت بردم
موفق باشید


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 دي 1396 - 14:39

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر @};-


نام: سانازرضایی   ارسال در چهار شنبه 13 دي 1396 - 01:16

جالب بود.لطفااگه امکانش هست داستان من روهم بخونیدونظربدین.


نام: پروین بهادری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 اسفند 1396 - 14:00

بسیار عالی:) :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.