زندگی بی بوسه

دوباره هوا سرد شد همه به خانه های شهرنشین و مدرن خود برگشتند برندگان همچنان دنبال دانه می گشتند و من به عادت هر روزه روی بالکن را با دانه های برنج شب مانده پر میکردم و صبح نظاره گر دعوای کبوتران و گنجشکان لبه بالکن بودم. این روزها موجودی عجیب همه را درگیر خودکرده آنچنان که عده ای را از پای درآورده و خیلی ها بیچاره و در به در و بیکار از کار افتاده اند . تعداد زیادی که در خاک آرمیده اند و از این دنیا رخت بر بستند.موجودی عجیب که کسی نمی بیند و نمی داند کجاست . در هوا معلق است و می چرخد و می چرخد و می چرخدبه رقص مرگ! آری ما شاهد رقص مرگ هستیم و روزگار یکی یکی ما را از هم دور می‌کند دور دور دور .... دلمان برای یک بغل ،یک آغوش و یک بوسه لک زده است .مردم دیگر عادت کردند به این زندگی. زندگی بدون بوسه!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.