داستان باغ بلور

بسم الله الرحمن الرحیم

سالهای سال بود که در باغ بلور بلورهای زیبا زندگی می کردن، خدای اونها نور بود که به همشون می تابید و درخشانشون می کرد. بلورها هر کودوم به شکلی بودن و وقتی نور از اونها رد میشد به رنگهای زیبایی در میومد که این خصلت رو نور به اونها داده بود تا بیشتر خودش رو معرفی کنه و در عوض این همه لطف نور مهربون از اونها خواسته بود که فقط به حرفهاش گوش کنن و سر به هوا نباشن. همه بلورها حرف گوش کن بودن بجز یه دونه از اونها که خیلی کنجکاو بود و به همین خاطر اسمش رو بلور کنجکاو گذاشته بودن، بلور کنجکاو بر عکس بقیه بلورها که کارشون عشق بازی با نور بود کمی سر به هوا بود و دلش می خواست از رازهای سر به مهر باغ بلور سر در بیاره برای همین خیلی این طرف و اون طرف می رفت تا ببینه این باغ بلور سرش کجاست؟ تهش کجاست؟ اصلاً نور چیه؟ چرا باید همش به حرفش گوش کنه؟ بلور کنجکاو تو این سوالات غرق بود که یه روز صدایی شنید ولی کسی رو ندید!!! صدا از پشت سر اون بود و هر چی اون سرش رو بر می گردوند صدا دوباره از پشت سرش شنیده می شد، بلور کنجکاو گفت: تو کی هستی؟؟؟ صدا گفت: دوست تو بلور کنجکاو، بلور کنجکاو گفت: پس چرا نمی بینمت! کجایی؟؟؟ صدا گفت: من پشت سر تو هستم و تو هیچ وقت نمیتونی من رو ببینی فقط اگه دلت خواست به حرفهای من گوش کن و با من دوست باش. بلور کنجکاو گفت: خوب تو با من چکار داری؟؟؟ صدا گفت: من جواب تمام سوالهای تو رو میدونم و اگه دلت خواست جواب اونها رو بهت میدم بلور خیلی خوشحال شد ولی یادش اومد که.

یادش اومد نور مهربون بارها از اونها خواسته از کسی که روزی به سراغ اونها میاد و میخواد گولشون بزنه دوری کنن چون بدخواه بلورهاست، میگن در گذشته اون بلور زیبایی بوده که در اثر گوش نکردن به حرفهای نور مهربون از باغ بلور رانده شده برای همین به صدا گفت: نور به ما گفته بود تو سراغ ما میای و دوست ما نیستی و میخوای ما رو گول بزنی تو دوست من نیستی تو همون بلور سابق و رانده شده فعلی هستی، صدا قهقه ای زد و گفت: نور اینها رو بهتون گفته چون میترسه من حقیقت رو بهتون بگم، من میدونم که نور مهربون نیست اون نمی خواد شما هر کاری دلتون می خواد بکنید و از واقعیت سر در بیارین برای اینکه بعد از روشن شدن واقعیت می فهمید که نور خدای شما نیست و اون رو ترک می کنید و به جاهایی بهتر از باغ بلور میرید، بلور کنجکاو گفت: جایی بهتر از باغ بلور؟؟؟ مگه هست همچین جایی؟؟؟ صدا گفت: بله اونجا جاییه که من پیدا کردم و دارم توش زندگی می کنم و نور از این می ترسه که شما بلورها اونجا رو پیدا کنید و باغ بلور رو برای همیشه ترک کنید، اگه دوست داشته باشی میتونم اونجا رو بهت نشون بدم. بلور کنجکاو گفت: اگه حرفت دروغ بود چی؟ صدا گفت: اگه حرفم دروغ بود میتونی برگردی و به همه بگی من دروغ گفتم. بلور کنجکاو قبول کرد و از صدا خواست که راهنماییش کنه، صدا هم اون رو برد و برد تا جایی که به دهانه یه گودال رسید و گفت: اون جای زیبا ته این گوداله بپر، بلور کنجکاو گفت: اگه جای بهتری نبود چی چجوری برگردم؟ صدا به اون جواب داد خیالت راحت باشه خیلی راحت میتونی برگردی همونجوری که اومدی. بلور کنجکاو به حرف صدا اعتماد کرد و خودش رو به ته گودال پرت کرد.

صدا دروغ گفت، ته گودال جز سیاهی و نابودی چیزی نبود و بلور محکم به ته گودال خورد و شکست و ریز ریز شد، از همه بدتر با سیاهیهای ته گودال درآمیخته شد و دیگه شبیه بلورهای دیگه نبود. صدا دوباره از پشت سر بلور بهش گفت: چه زود گول خوردی بلور کنجکاو و این رو بدون دیگه راه برگشتی نیست و تا ابد اینجا همخونه منی. بلور کنجکاو که دیگه شباهتی به بلور نداشت دلش هوای نور رو کرد و پیش خودش گفت: ای کاش هیچ وقت نور رو ترک نکرده بودم و الان تو باغ بلور کنار بقیه بلورها با نور عشق بازی می کردم٬ بلور کنجکاو شکسته و داغون در حالیکه در سیاهی و کثافت غوطه ور بود نور مهربون رو صدا کرد و گفت: کمکم کن. نور از رو به رو تابیدن گرفت و به بلور کنجکاو گفت: ازت نمیخوام بگی چی به روز خودت آوردی چون میدونم چی شده ولی بازم ازت میخوام بهم اعتماد کنی تا از این وضعیت درت بیارم بهم اعتماد میکنی؟ بلور شکسته گفت: بله. نور گفت من تو رو به آتش خانه خودم میبرم تا دوباره ذوبت کنم و ازت یه چیز تازه بسازم تو باید زجر بکشی و تحمل کنی میتونی تحمل کنی؟ بلور شکسته گفت بله و نور اون رو با خودش به سرایی دیگه برد، سرایی که فقط آتش بود و رنج و عذاب و بلور در اونجا عذاب شد و رنج دید و سختی کشید ولی شکایت نکرد چون به قول نور اعتماد داشت، بلور شکسته انقدر عذاب شد و سختی کشید تا اینکه ذوب شد و به شکلی دراومد که نور می خواست و نور بهش گفت که موعد عذابش تموم شده و اون رو بر می گردونه به باغ بلور.

وقتی بلور کنجکاو سابق به باغ بلور برگشت همه بلورها تعجب کردن چون اون دیگه شکل هندسی نداشت صاف صاف بود و سیاهی هایی که ته اون گودال بهش چسبیده بود از تنش جدا نشده بود بلکه به پشت بلور کنجکاو رفته بود و پشت سرش سیاه شده بود. بلور کنجکاو سابق کمی دلگیر شد و گفت: ای نور مهربون چرا من رو به شکل اول در نیاوردی؟ و چرا این سیاهی ها هنوز به تن من چسبیده؟ نور مهربون بلور کنجکاو سابق رو برد پیش خودش از همه بلورها نزدیکتر و گفت: تو الان دیگه بلور نیستی، بلورها همه نور من رو از خودشون رد میکنن ولی تو نه، تو نور من رو بر میگردونی و من میتونم خودم رو توی سطح صاف تو ببینم. اسم تو از این به بعد آیینه س و این رو بدون که نباید بذاری صافی تو از بین بره و یا اینکه اون ماده سیاه از پشت تو به سمت جلو بیاد چون در هر دو صورت دوباره خاصیت خوب آیینه ایت رو از دست میدی. آیینه که فهمیده بود جایگاه خاصی بین مخلوقات نور پیدا کرده هم خوشحال شد و هم هراس داشت، خوشحال از اینکه به این درجه از لیاقت دست پیدا کرده بود که میتونست سیمای نور رو در خودش به تصویر بکشه و از این ترس داشت که مبادا دوباره گول صدا رو بخوره و اون موقعیت رو از دست بده.

حمید رضا مقسمی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (3/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (9/6/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 12:12

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 شهريور 1396 - 10:52

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.