داستان شوالیه سیاه

خبر خیلی زود پخش شد، ویلیام هم که برای سر زدن به زمینش به شمال اسکاتلند رفته بود بعد از خبر دار شدن سفرش رو نیمه تموم گذاشته و برگشته بود، آروم به سمت خیمه ادوارد اومد و گفت: این خبر صحت داره؟ ادوارد سرش رو پایین انداخت و گفت: نمیدونم. ویلیام گفت: کی برای اولین بار این شایعه رو پخش کرد؟ کسی جسدش رو هم دیده؟ ادوارد پاسخ داد: نه، کسی جسدش رو ندیده، این خبر رو رومن ها پخش کردن و مردم هم چون خودش رو نمیبینن مطمئن هستند در جنگ آخر کشته شده. ویلیام به ستون خیمه تکیه داد و آروم نشست یه نگاه به ادوارد کرد و گفت: باید چکار کنیم؟ کی میتونه قاطع جواب بده که شوالیه سیاه مرده یا نه؟ اگه مرده باشه کی میتونه جای اون رو تو سپاه ما بگیره؟ باید چکار کنیم؟ ادوارد جواب داد: جواب سوال ما پیش شاهه هر چه زودتر باید پیش اون بریم و برای تمام سوالهامون ازش جواب بخوایم چون وقتی نمونده خبر رسیده رومنها با قدرت تمام دارن خودشون رو برای یه نبرد نهایی آماده میکنن تا کار ما رو برای همیشه تموم کنن. ویلیام سرش رو به علامت تایید تکون داد و به سمت افرادش رفت، ادوارد هم توماس برادر کوچکترش رو به عنوان نایب خودش معرفی کرد تا وقتی پیش شاه هستن بدون فرمانده نباشن، وقتی هر دوی اونها برای سفر آماده شدن ادوارد چشمهای هراسان و پر از سوال افرادش رو که دید و فهمید که بدجوری ترسیدن، سر اسب رو به سمت اونها گرفت و براشون کمی صحبت کرد، اون گفت:

سالهاست که شوالیه سیاه داره برای ما میجنگه، اون رو کسی نمیشناسه و حتی نمیدونه اهل کودوم منطقه از سرزمین بریتانیاست و حتی کسی دقیقاً اون رو ندیده ولی چیزی که برای ما مهمه اینه که اون هموطن ما بوده و هست و همیشه باعث پیروزی ماست چه زنده باشه و چه مرده ، سعی کنید روحیه خودتون رو حفظ کنید ما میریم تا از زبون شاه بفهمیم که چه بلایی سر شوالیه سیاه اومده و جواب رو مطمئناً به شما خواهیم رسوند، تا وقتی من و ویلیام شجاع بر میگردیم مواظب تحرکات رومنها باشید، اونی که باید بدونید اینه که شوالیه سیاه در کنار شماست چه زنده باشه چه مرده، اگه بریتانیا اون رو در میان سپاهش نداشته باشه ولی به جاش شماها رو داره که همه مثل شوالیه سیاه قهرمانان کشورتون هستین و من مطمئن هستم رومن ها رو شکست خواهید داد، این روزها روزهای سرنوشت سازی در تاریخ ماست و شما باید بدونید که امروز تاریخ بریتانیا به شجاعت شما نیاز داره، زنده باد قوم بریتین و زنده باد بریتانیا، همه سر بازهای بریتین که از سخنان روحیه بخش ادوارد خوشحال شده بودن در جوابش نعره کشیدن زنده باد بریتانیا و دعاشون رو بدرقه راه ادوارد و ویلیام سرداران شجاع سپاه بریتانیا کردن.

به تاخت یه نصفه روز تا مقر تابستانی شاه فاصله بود و اونها خودشون رو به مقر رسوندن، وضعیت اطراف مقر تابستانی نابسامان بود، عده زیادی از سربازها بدون هیچ نظمی به این طرف و اون طرف میرفتن، خیمه های زیادی بود که نشون میداد عده زیادی از فرماندهان سپاه بریتانیا اونجا هستند. بدون اینکه به کسی سر بزنن یکراست به سراغ شاه تئودور رفتن، زیاد از تشریفات خبری نبود و در تالار تئودور میان حلقه ای از سرداران و وزرا داشت بحث میکرد که ویلیام و ادوارد وارد شدن و به شاه ادای احترام کردن، تئودور که خیلی پیرتر از دفعه آخری که اونها دیده بودنش نشون میداد گفت: چه چیزی باعث شده که دو سردار شجاع من مرزها رو رها کنن و به اینجا بیان؟ ویلیام پیش دستی کرد و گفت: سرور من ماجرای کشته شدن شوالیه سیاه چیه؟ شاه بروی تختش نشست و چیزی نگفت ولی جان هامپتون مشاورش با ناراحتی گفت: متاسفانه هیچ چیز معلوم نیست. ادوارد گفت: چطور چیزی معلوم نیست؟ مگه شوالیه سیاه از افراد سپاه بریتانیا نیست؟ چجوری معلوم نیست کشته شده یا نه؟ نه تنها ما بلکه افرادمون که در مرز هستند جواب این سوال رو میخوان و اگه اون مرده به هر دلیل به ما بگین تا از این بلاتکلیفی بیرون بیایم. جان هامپتون خواست جواب بده که شاه توئودور زد تو حرفش و گفت: همه بیرون من میخوام با این دو سردار سپاه تنها باشم و خودم جواب اونها رو بدم. همه از تالار اصلی بیرون رفتن و شاه از ادوارد و ویلیام خواست تا به اون نزدیکتر بشن و صحبت رو شروع کرد و پفت:

«شوالیه سیاه کشته نشده در واقع اون هیچ وقت وجود نداشته که کشته شده باشه»

ادوارد و ویلیام که از تعجب دهانشون باز مونده بود با تعجب گفتن: هیچ وقت وجود نداشته؟ چطور ممکنه؟! شاه تئودور جواب داد: سالها قبل که ما اقوام بریتانیا رو برای بیرون کردن رومنها از خاکمون متحد کردیم میدونستیم که توان نفری و سلاحی ما انقدری نیست که بتونیم سپاه قدرتمند رم رو شکست بدیم، برای همین با جان هامپتون به فکر افتادیم که راهی پیدا کنیم و روحیه مردم و جنگجوهامون رو بالا ببریم تا به این وسیله کمبود نفرات و تجهیزاتمون باعث شکست خوردنمون نشه، برای همین شایعه ای سر زبونها انداختیم که شوالیه ای سیاه پوش هست و در هنگام جنگ به کمک بریتین ها و اسکات ها میاد و اونها رو یاری میکنه و هر بار که با رومنها میجنگیدیم عده ای رو به میان جنگجوها میفرستادیم تا با تعره کشدن بگن شوالیه سایه داره در فلان قسمت سپاه با شجاعت میجنگه و فلان قدر رومی رو کشته بعد از جنگ هم شایع میکردیم که اومده و دست من رو بوسیده و به سرزمینش برگشته این حربه باعث شد ما در تمام جنگها تقریباً به رومنها برتری پیدا کنیم و اونها رو از قسمتهای زیادی از بریتانیا بیرون کنیم. ادوارد پرسید: پس این خبر کشته شدنش رو کی شایع کرده؟ شاه جواب داد: رومنها متوجه واقعی نبودن شوالیه سیاه شدن و شایع کردن در جنگ آخر اون رو کشتن. ویلیام گفت: خوب فردی رو به شکل اون در بیارین و به میون سپاه بفرستین تا جنگجوها دوباره روحیه بگیرن. شاه جواب داد: اگه کشته شد چی؟ اون وقت همه ما نابود میشیم.

ادوارد رو به شاه کرد و گفت: اعلی حضرت من اومدم تا خبر زنده بودن و یا مردن شوالیه سیاه رو به افرادم بدم، الان برم به اونها چی بگم؟ بگم که این همه سال دلشون رو به یه حقه خوش کرده بودن؟ بگم فرماندهان اونها کلکشون زدن؟ شاه گفت: تک تک شما شوالیه سیاه هستین. ادوارد گفت: اگه به این حرف معتقد بودین الان کشور در یک همچین مخمصه ای گرفتار نشده بود، من دیگه حاضر نیستم به اون سپاه برگردم و شمشیرش رو در مقابل شاه به زمین انداخت و رفت. شاه که دیگه از جلال و جبروتش چیزی باقی نمونده بود رو به ویلیام کرد و گفت: به مرز برگرد و جای خالی ادوارد رو پر کن. ویلیام سوال کرد: اعلی حضرت چی به جنگجوها بگم؟ شاه گفت: بگو شوالیه سیاه نمرده و کنار شاه بوده و اون رو دیدی و ادوارد هم مریض شده و بعد از رفع کسالت به اونها ملحق میشه، ویلیام سر خورده و خسته از مقر تابستانی پادشاه بیرون اومد و به سمت اردوگاه افراد خودش و ادوارد حرکت کرد وقتی به نزدیکی اردوگاه رسید توماس برادر ادوارد به استقبال اون اومد، توماس پرسید چه خبر شده؟ پس ادوارد کجاست؟ ویلیام گفت: ادوارد پیش اعلی حضرت مونده شوالیه سیاه زنده س و ما اون رو در کنار پادشاه دیدیم خیالتون راحت باشه. توماس نفسی به راحتی کشید و گفت: خدا رو شکر و پیکی به میون افراد فرستاد تا همه با شنیدن خبر زنده بودن شوالیه سیاه شاد و خوشحال بشن.

ویلیام همه رو خوشحال کرد ولی نمیدونست با دل خودش چکار کنه؟ اون مطمئن بود که رومن ها اینبار خردشون میکنن، افراد شاد بودن که جاسوسها خبر آوردن که کشتی های زیادی در سواحل تحت تسلط رومن ها پهلو گرفتن و تعدادی زیادی لژیون تازه نفس وارد بریتانیا شدن، فرمانده جدیدی هم به سمت فرماندهی رومنها در بریتانیا منصوب شده به نام الکساندر پمپیوس که شهرت زیادی در نابودی بربرهای شمال آفریقا به دست آورده، این خبر جنگجوهای بریتین رو زیاد ناراحت نکرد چون اونها مست در خبر زنده بودن شوالیه سیاه بودن ولی ویلیام رو نه، اون فقط در فکر این بود که با افتخار بمیره همین. باید فردا صبح دستور حرکت به سمت دشت گرین گراس رو میداد جایی که احتمالاً نبرد در اونجا واقع میشد برای همین به افرادش دستور داد زودتر از همیشه استراحت کنن ولی خودش هر کاری کرد نتونست چشم بروی هم بذاره و تمام شب به نبرد پیش رو فکر کرد، به اینکه چرا شاه راه دیگه ای برای روحیه دادن به بریتین ها پیدا نکرد تا به همچین گرفتاری عظیمی مبتلا نشن؟ به اینکه چرا ادوارد بعد از این همه سال که دوشادوش اون با رومنها جنگیده بود بیکباره به همه چیز پشت کرد و به خونه برگشت؟ به اینکه آیا میتونه باز هم خانواده خودش رو ببینه؟ به اینکه چرا این همه وقت به آسمون شب و ماه و ستاره های زیبا خوب نگاه نکرده بود و از این همه زیبایی لذت نبرده بود؟ به اینکه چرا مانع رفتن ادوارد نشد؟ و در همین افکار غوطه ور بود که خوابش برد.

با صدای بوغ مهیب جنگ ویلیام از خواب پرید و هراسان به سمت جمعیتی رفت که دور یک پیک جمع شده بودن، پیک ادای احترام کرد و گفت: قربان رومنها به گرین گراس رسیدن و سپاه اعلی حضرت پادشاه هم نزدیک محل هستند فوری باید به اونجا بریم. ویلیام به توماس خبر داد که سپاه ادوارد رو آماده کنه و بعد از برچیدن خیمه ها با شتاب به سمت گرین گراس حرکت کردن. فاصله زیاد نبود و اونها در چند مایلی گرین گراس با سپاه پادشاه رو به رو شدن و به اونها پیوستن، توماس که با دیدن سپاه اصلی ادوارد برادرش رو ندیده بود به سمت ویلیام رفت و پرسید: پس ادوارد کجاست؟ ویلیام با ناراحتی گفت: ادوارد مریض شد توماس ولی من نتونستم حقیقت رو بگم چون میترسیدم روحیه افرادش ضعیف بشه تو هم سعی کن این موضوع رو درک کنی. توماس گفت: من درک میکنم ولی به افرادش که منتظر فرماندشون هستند چی بگم؟ ویلیام گفت: بهشون بگو ادوارد به خاطر پیروزیهای زیادی در این جنگ این افتخار رو پیدا کرده که در رکاب شاه تئودور شمشیر بزنه و تو فرمانده اونها هستی. توماس قبول کرد و رفت و این خبر رو به اونها داد و جنگجوهای ادوارد با نگاهشون در میان جمعیت به دنبال فرماندشون ادوارد میگشتن درست مثل بقیه بریتین ها که منتظر بودن ببینن شوالیه سیاه کیه و کی خودش رو نوشن میده؟

بریتین ها با صورتهایی که با رنگ سرخ آرایش شده بود و اسکات ها با صورت هایی که به رنگ آبی رنگ شده بود فریاد زنان به گرین گراس رسیدن ولی با دیدن جمعیت رومنها همه ساکت شدن. رومنها با اینکه زودتر به گرین گراس رسیده بودن در پستی دشت قرار گرفته بودن یعنی در نقطه ضعف و بلندی دشت رو برای سپاه بریتانیا گذاشته بودن فقط به یک دلیل! اون هم این بود که ساکسونها تعداد جمعیت اونها رو درست ببینن. وحشتناک بود لژیونهای متعددی از سراسر امپراتوری رومنها به بریتانیا آورده شده بودن از رم، اسپانیا، گل، ژرمانیا، یونان و سیاهان شمال آفریقا. ویلیام با خودش اندیشید اگر شوالیه سیاه افسانه ای هم میبود آیا میتونستن یه همچین سپاهی را شکست بدن؟ نگاهش به شاه تئودور افتاد که رنگ از رخساره اش پریده بود حتماً داشته به این فکر میکرد که چند ساعت دیگر شاه خواهد بود؟ یک لژیونر رومن در حالیکه عقاب بال گشوده را در دست داشت به سمت ساکسونها آمد و گفت: اهالی بریتانیا سزار جورجوس میکلوس فرزند برومند زئوس خدای خدایان اراده کرده یکبار دیگر بریتانیا را که میراث جولیوس سزار است به زیر سلطه خود بیاورد اگر مایل هستید بدون خونریزی اوامر سزار را اطاعت کنید خود را به فرمانده ما الکساندر پمپیوس تسلیم کنید وگرنه همه شما در این دشت کشته خواهید شد و به زنان و فرزندان شما هم رحم نخواهد شد، در ضمن ما شوالیه سیاه شما را در آخرین نبرد کشتیم مطمئن باشید که او هم به داد شما نخواهد رسید، جوابتان چیست؟ بریتین ها همه به سمت تئودور شاه خود نگاه کردند و او گفت: ما مرگ را با آغوش باز میپذیریم. با این حرف فریاد سپاه بریتانیا در دشت گرسین گراس پیچید و سوار رومن به سمت سپاه خود بازگشت.

همه منتظر بودند تا ببینند پس کی این شوالیه سیاه به داد آنها خواهد رسید؟ نعرها رومنها لرزه بر اندام سپاه بریتانیا انداخت که به لاتین فریاد میزدند رومنها پیروز هستند، ژوپیتر نگهدارنده ما و پمپیوس فرمانده ماست، آنها آمده بودند تا بکشند، مردانی آزموده شده برای ریختن خون انسانها. سپاه رومنها آرایش گرفت و پیاده نظام آنها با صدای مهیب شمشیرها را بر سپرهای خود میکوبید تا روحیه جنگجوهای بریتانیا را پایین بیاورند. ویلیام اندکی به تئودور شاه بریتانیا نگریست بعد جای خالی ادوارد را دید و سر آخر رو به سمت افراد تحت امرش کرد و گفت: امروز همه در کنار هم با افتخار خواهیم مرد بدانید که فرزندان شما تا ابد از شما به نیکی یاد خواهند کرد. افراد ویلیام برایش هورا کشیدند و بعد همه منتظر حرکت رومنها شدند با اینکه آنها در سمت پست دشت قرار داشتند. بیکباره صدایی از سمت راست لشکر شنیده شد که فریاد میزد: شوالیه سیاه، شوالیه سیاه، او آمد!!!

همه به سمت راست لشکر نگاه کردند، خودش بود شوالیه سیاه، با قدی بلند و اندامی دوبرابر افراد عادی و زره و اسبی سیاه سیاه، چشمان شاه تئودور، ویلیام و دیگر افرادی که میدانستند شوالیه سیاهی وجود نداشته از تعجب باز مانده بود. شوالیه سیاه در میان فریادهای بریتانیایها به سمت جلوی لشکر آمد و بعد از بلند کردن دستش برای سپاهیان بدون هیچ احترامی برای شاه تئودور جلوی همه ایستاد حتی جلوتر از شاه. برعکس سپاه بریتانیا که روحیه گرفته بود رومنها بودند که به آنها گفته شده بود دلیر بریتانیا کشته شده، با دیدن شوالیه سیاه با آن هیبت دیگر از نعرهایشان خبری نبود. شوالیه سیاه شمشیر از غلاف کشید و با تاختن به سمت رومنها فرمان حمله داد و در چشم بهم زدنی دو سپاه به هم رسیدند.

بریتانیایها روحیه گرفته با رومنهای تعلیم دیده نبردی سخت کردند، وحشیگری درحد جنون بود. کسی به کسی رحم نمیکرد . رومنها سعی میکردند که شوالیه سیاه را از پای در بیاورند و مرتب به سمتش تیر پرتاب می کردند ولی او انگار روئین تن بود و با اینکه چندین و چند تیر در بدن داشت باز هم با شجاعت می جنگید و این موضوع باعث روحیه دوچندان ساکسونها و ضعف روحی رومنها می شد. دو سپاه در هم شدند و نظم خود را از دست دادند دیگر هیچ چیز مشخص نبود که کدامین سپاه در حال پیروزیست؟ خون همه دشت را گرفته بود و دیگر نام گرین گراس برازنده اش نبود و باید نامش را رِد گراس می گذاشتند، ویلیام در میان رومنها گرفتار بود ولی دلاوران همراهش مانع ضربه خوردن او می شدند. بالاخره شوالیه سیاه موفق شد قلب سپاه رومنها را شکاف دهد و خود را به سمت الکساندر پمپیوس رساند و با او تن به تن درگیر شد. همه در حالی که می جنگیدند یک چشم هم به نبرد شوالیه سیاه و پمپیوس رومی داشتند تا ببینند آن نبرد احتمالاً نهایی را کدام یک خواهند برد. پمپیوس از شوالیه سیاه فرزتر بود و چند بار با شمشیر کوتاه خود به بدن شوالیه سیاه زد ولی دیگر همگان مطمئن شده بودند که شوالیه سیاه روئین تن است زیرا که از تمام آن ضربات جان سالم بدر برد و در نهایت این شوالیه سیاه بود که شمشیر بلندش را در پهلوی پمیوس فرو کرد و او را به زمین افکند.

نفسها در سینه حبس شد، شوالیه سیاه از اسب به زیر آمد و کار فرمانده رومی ها رو یکسره کرد. بعد از کشته شدن پمپیوس او سر از تنش جدا کرد و سر بریده را به دست گرفت و به سپاه رومن ها نشان داد، رومنها با دیدن این صحنه روحیه خود را دو چندان از دست دادند و از هم پاشیدند و به سمت بنادر جنوبی عقب نشینی کردند. سپاه بریتانیا هم که تعدادشان کم بود آنها را تعقیب نکردند و ساعتی بعد همان لژیونر مغروری که اول نبرد رجز میخواند برای پیشنهاد صلح به سمت بریتانیایی ها آمد ولی اینبار از غرور در چهره اش خبری نبود و چند زخم هم داشت. رومنها قبول کردند که بدون قید و شرط خاک بریتانیا را به مقصد نورماندی ترک کنند و شاه تئودور هم با خوشحالی پذیرفت. سپاهیان غرق در شادی شدند و قرار شد برای این فتح تاریخی جشن بزرگی در مقر تابستانی گرفته شود. ویلیام شجاع یکباره به یاد شوالیه سیاه افتاد و در جمع فرماندهان سراغ او را گرفت؟ شاه تئودور گفت: بعد از خاتمه نبرد سپاه را ترک کرد، چه اهمیتی دارد که او چه کسی است؟ مهم این بود که در زمان مناسب آمد در ضمن من نمی خواهم بی احترامی که او در وقت نبرد با من کرد را فراموش کنم، شاید بعد از رومنها نوبت به او برسد. ویلیام که خوی پلید تئودر او را هم مانند ادوارد تکان داد از پیش فرماندهان به سمت سپاه خود حرکت کرد. وقتی به سپاهش رسید پرسید: کسی هست که دیده باشد شوالیه سیاه به کدام سو رفت؟ یک جنگجو دستش را بالا برد و گفت: قربان بلافاصله بعد از خاتمه نبرد و وقتی که رومنها در حال فرار بودند و همه حواسشان به آنها بود شوالیه سیاه به عقب برگشت به سمت بلندیهای غرب دشت گرین گراس رفت. ویلیام از اسب پایین نیامد و به سمت تپه های غرب تاخت تا هویت واقعی شوالیه سیاه را دریابد.

ویلیام به بالای تپه ها رسید ولی شوالیه سیاه را ندید، احتمالاً او رفته بود. پیش خود فکر کرد او از کجا آمد در حالیکه نبود؟ اصلاً چه کسی بود؟ اگر کسی لیاقت حکمرانی بر برتانیا را داشته باشد همین فرد است نه تئودور. سر اسب را به سمت عقب کج میکرد که سیاهی از دور نظر او را جلب کرد، انگار کشته ای بود بر زمین که امکان داشت شوالیه سیاه او را هم کشته باشد. کنجکاوی ویلیام را به سمت سیاهی کشاند . فرد به زمین افتاده همان شوالیه سیاه بود نه فرد دیگری. باورش سخت بود ولی او نیمه جان بروی زمین افتاده بود، ویلیام آرام در کنار شوالیه سیاه زانو زد و گفت: دلاور دلاوران تو کیستی؟ شوالیه به دست اشاره کرد که کلاه خودش را بردارد و ویلیام اینکار را کرد و دید شوالیه سیاه همان ادوارد دوست قدیمی اوست. خون تمام بدنش را گرفته بود با اینکه دو زهره قطور بروی هم به تن داشت بازهم آن تیرها و ضربات شمشیر همه بر پیکرش نشسته بود، ولی ادوارد دلاور برای اینکه سپاه بریتانیا روحیه خود را از دست ندهد تحمل کرده بود تا اینجا که دیگر نایی برایش نمانده بود. ویلیام رو به دوست خود کرد و گفت: ادوارد بریتانیا شوالیه سیاه را میخواهد نرو. ادوارد در حال جان دادن گفت: شوالیه سیاه از این به بعد تو هستی و فردا یک دلاور دیگر او هرگز نخواهد مرد.

حمید رضا مقسمی moghassemi.me

این داستان و تمام اسامی آن خیالیست و همچین جنگی هرگز روی نداده

رومنها: رومی ها

بریتین ها: قومی که به همراه اسکات ها در انگلستان فعلی زندگی می کردند قبل از ورود آنگل ها و ساکسون ها به آن سرزمین

گلها: قوم ساکن در فرانسه قبل از ورود فرانک ها به آن سرزمین

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (23/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.