داستان صخره سیاه و آب

در سرزمینی خشک و بیابانی صخره ای سیاه زندگی میکرد که سالهای سال در گوشه ای تنها افتاده بود و هر روز هزارن بار شکر می کرد که مرگ به سراغش نمی آید و او میتواند به زندگی خود ادامه دهد٬ در این سر زمین مرگ حاکم قدرقدرت بود و همه از او سخت می ترسیدند، زیرا هر کس که فرمانیش میکرد را نابود می ساخت٬ کوه ها را به صخره تبدیل می کرد٬ صخره ها را به تخته سنگ و سنگ ها را به خاک و شن و شن را به باد می داد تا آن هم را نابود سازد. او به اهل وادیش چنین القا کرده بود که همه قدرت در دست اوست و اوست که خدای آنهاست و اگر او را خشمگین سازند نیست و نابود خواهند شد و نیستی یعنی تاریک٬ و تاریکی یعنی مرگ. مرگ ذهن آنها را برای اهداف خود تربیت کرده بود به گونه ای که او را خدا و فرمانروای خود می دانستند و او را میپرستیدند. صخره سیاه هم مانند دیگران از نتیجه خشم مرگ سخت هراسان بود و در آن وادی همه هراسان بودند و از نتیجه رفتارشان سخت می ترسیدند که مبادا موجب خشم مرگ شود. مرگ سخت مستبد و نابودگر بود و هیچ کس را یارای مقاومت دربرابرش نبود. همه او را به این جهت میرستیدند زیرا که از فنا سخت هراسان بودند. اهل وادی مرگ آینده ای در پیش نداشتند بجز مرگ، زیرا که خواه ناخواه مرگ روزی به سراغشان می آمد، به همین دلیل آنها سعی می کردند آن روز را هر چه که ممکن است به عقب تر بیندازند. تا اینکه...

تا اینکه روزی صخره سیاه متوجه صدایی نا آشنا شد؟؟؟ صدایی که برایش غریبه بود و او مدتها صدای غریبه ای نشنیده بود!!! صخره به دور دست نظر کرد٬ توده ای عظیم را دید که از دور می آمد٬ توده ای به رنگی زیبا و شفاف و بسیار روان٬ توده عظیم و زیبا به صخره رسید و سلام کرد با صدایی لطیف که صخره تا به حال نشنیده بود؟ صخره جواب داد و گفت: تو کیستی؟ تا به حال تو را ندیده بودم! توده عظیم گفت: نامم آب است و در سفر هستم نام تو چیست؟ و این سرزمین چه نام دارد؟ صخره گفت: نامم صخره سیاه است و نام این سرزمین به نام خدای ما مرگ است٬ آب گفت: خدای شما مرگ است؟ خدایی جز خدای واحد نیست و نام او زندگیست و مرگی در دنیای او وجود ندارد. صخره با تعجب به آب نگاه کرد و گفت: خدای شما را نمی دانم ولی نام خدای این سرزمین مرگ است مواظب باش ای آب تا خدای ما صدای تو را نشنیده و نابودت نکرده از اینجا برو٬ آب گفت: ای صخره سیاه نفهمیدی خدای من و تو یکی است او نامش زندگیست٬ همه ما در سرزمین او هستیم به همین دلیل است که من به راحتی به این سرزمین آمدم٬ دوست من آن کسی که تو را با نام خدا به نیستی و نابودی فراخوانده خدا نیست، زیرا که خدا زندگیست و زندگی را دوست دارد و آن را در جریان گذاشته و کسی را که زنده بدارد هرگز نابود نخواهد کرد. صخره که ترسیده بود کمی تعقل کرد و پیش خود گفت: چه خدایی دارد این آب ای کاش خدای او هم خدای ما بود٬ ولی بلافاصله تعالیم مرگ را بیاد آورد و از ترس فنا به خود لرزید و گفت: ای آب زیبا با اینکه هم صحبتی با تو برای من لذت بخش است ولی از خدای خود میترسم که مرا نابود کند من را به حال خود رها کن و به راحت ادامه بده٬ آب گفت: راه من این است که همه را از وجود خدای واحد که نامش زندگی است با خبر کنم٬ ای برادر بدان همانا که همه ما در ید قدرت او هستیم و تا تو این را نفهمی مرگ به تو حکومت خواهد کرد.

صدای صحبتهای غریبه به گوش مرگ رسید و او که سخت از صداهای مخالف می ترسید به سرعت خود را به محل رساند و با توده عظیم غزیبه مواجه شد٬ آب از شمایل سیاه مرگ او را شناخت بدون اینکه خودش را معرفی کند٬ مرگ به صدایی آرام ولی ترس آور به آب گفت: با چه جراتی پای به سرزمین من نهادی این نگونبخت؟ این صخره سیاه به تو گفته که من سخت ترسناک و نابودگرم؟ آب با لبخندی زیبا گفت: آری، ولی تو با چه اجازه خود را به دروغ خدا نامیدی در حالیکه خدای واحد ما نامش زندگی است نه مرگ؟ مرگ گفت: خدایی که نامش زندگیست؟؟؟!!! این دیگر چگونه خدایست؟ چگونه حکم میراند در حالی که کسی از او نمی ترسد؟ آب گفت: خدای من قلبها را تصرف می کند٬ او ما را عاشق خود کرده ما عاشق اوییم و عاشق کاری نخواهد کرد تا معشوقش را ناراحت کند٬ او اینگونه حکمرانی می کند. مرگ نگاهی به آب کرد و گفت: تو ادعا میکنی که خدای تو که نامش زندگیست در سرزمین من هم حکم میراند؟ آب گفت: آری. مرگ گفت: پس چگونه من این نگونبختان را نابود میکنم درحالی که او هیچ کاری نمیتواند برای مخلوقاتش بکند؟ آب گفت: تو نمیتوانی اینها را نابود کنی تو به آنها اینگونه فهماندی که نابودی می شوند در حالی که در دنیای خدای من چیزی به نام نابودی نیست٬ مرگ گفت: ساده است پس من و تو با هم مقابله می کنیم، من تو را نابود خواهم کرد و اگر اینچنین شد تو دروغ گو بودی و به سزای عمل خود رسیدی و اگر من دروغ گفته باشم و تو به ادعای خود نابود نشدنی باشی معلوم خواهد شد و دیگر کسی نه از من میترسد و نه من را به خدایی قبول خواهد کرد٬ آب پذیرفت و مرگ به اهل وادی خود ندا داد: ببینید که چگونه او را نابود خواهم کرد٬ و به سویی رفت و آب با رضایتی که از تبسمش معلوم بود منتظر ماند.

مرگ کوهی را نابود کرده و با سنگها و شنهای آن آب را به محاصره درآورد و کاری کرد تا آب نتواند حرکت کند بعد رو به آب کرده و گفت: ای بد بخت تو را خواهم کشت و خدایت هم نخواهد توانست که برای تو کاری بکند و رفت٬ آب در حالی که لبخند میزد آرام و قرار گرفت و ساکن شد ولی بازهم لب به سخن گشود و سنگها و شنها و صخره های وادی مرگ را نصیحت کرد که ای برادران شما را مرگی نیست و این شبح سیاه شما را گول زده تا بتواند حکمران شما باشد و جای خدا را در دلهای شما بگیرد٬ خدا مهربان است او همه را به وجود آورده و کسی را نخواهد کشت او دوست ماست و به ما عشق می ورزد، او را بیابید و اطاعتش کنید و از این دیو سیاه نترسید که دروغ میگوید٬ آب این سخنان را می گفت و می گفت تا اینکه از او اثری بر جای نماند و نابود شد. خبر به مرگ رسید که آب نابود شده او بلافاصله به محل آمد و همه اهل وادیش سجده اش کردند٬ مرگ نگاهی به جایی انداخت که آب در آن بود و فریاد کشید٬ دیدید چه به روز کسی آمد که من را نافرمانی کرد٬ او هم مرد و نابود شد٬ این است سزای کسی که مرگ را نافرمانی کند٬ بدانید که شما بندگان و برده من هستید و من تا ابد شما را خدا و حکمرانم پس بترسید از خشم من که نابودی شما را در پی خواهد داشت. همه مرگ را سجده کردند و گفتند: ای آقا و خدای ما٬ ما دیدیم که چه به روز آن نگونبخت آمد از ما درگذر و بر ما خشم نگیر که ما همه برده و بنده تو هستم٬ مرگ که یکبار دیگر پیروز شده بود سخت خوشحال و شادمان بود غرورش هزاران بار از قبل بیشتر شده بود او امروز دشمنی را به خاک مالیده بود که حرفهای تازه ای میزد و امکان داشت این حرفها او را از جایگاهی که داشت به زیر کشد ولی دیگر عصه ای وجود نداشت زیرا که آن آب احمق مرده بود.

مرگ روز هم فرا رسید و شب شد٬ شب هنگام سکوتی سرد سرزمین مرگ را فرا گرفت٬ سکوتی که با سکوتهای قبل فرق داشت٬ این سکوت زاییده نا امید شدن امیدهایی بود که با حرفهای زیبای آب به دل اهالی وادی مرگ پرتو افکنده بود و با نابودی آب از بین رفته بود٬ اهالی سرزمین مرگ دیگر امیدی نداشتند و همه مطمئن شده بودند که خدای آنها مرگ است و در صورت خشمگین کردن او نیست و نابود خواهند شد٬ ولی صخره حال دیگری داشت، او سخت از مرگ آب غمگین بود٬ او مرتب به یاد می آورد صدای لطیف و سخنان زیبای آب را که از خدایی صحبت میکرد که عاشق بندگان خود بود. او چشمان آبی و زیبای آب را به یاد می آورد که از نگاه کردن به صخره زشت و سیاهی چون او ابا نداشت٬ او لبان زیبای آب را بیاد می آورد وقتی که لبخند میزد. چه خدایی داشت آب که چنین بنده زیبایی داشت؟ شاید نابودی به دست مرگ سیاه تلخ باشد ولی همنشینی با خدای آب قطعاْ ارزشش را دارد؟ ای کاش من هم خدای آب را میدیدم و به او سلام میکردم٬ قلب صخره شکست و اشک در چشمانش حلقه زد٬ او رو به آسمان کرد و گفت: ای خدای آب که زندگی مطلق هستی میدانم که با گفتن این سخن مرگ من را نابود خواهد کرد ولی من به تو ایمان آوردم تو خدای خوبی هستی و بندگان زیبایی چون آب داری٬ من ایمان به تو را فریاد میزنم و در این حال بود که خوابش برد.

شب هنگام خدای زندگی که مالک بر همه چیز بود به ندای صخره سیاه جواب داد، او ابری را که از بخار شدن آب به وجود آمده بود را دوباره به آن وادی برگرداند و شبانه با رعد و برق فراوان بارانی شدید باریدن گرفت و آب زلال و پاک تمام آن وادی که دیگر مرگ نام نداشت را فرا گرفت. صبح زیبا فرا رسید و شب رفت و صخره سیاه با صدای لطیف آب از خواب بیدار شد. صخره که باورش نمی شد فریادی از سر شوق زد و آب را در آغوش کشید و به او گفت: عزیزم چگونه این شد؟ آب گفت: من به خواست خدا به آسمان رفته بودم و خدا میخواست که ببیند آیا در بین شما کسی به حرفهای من ایمان می آورد یا همه عقلشان به چشمشان است و چون من را دیگر نمی بینند فکر می کنند که نابود شدم و مرگ راست گفته است٬ تا اینکه راز و نیاز تو در شب این نوید را داد که تو چشم دل باز کردی و با چشم دل خود به خدای زندگی ایمان آوردی به همین دلیل خدا من را به همراه تمام کسانی که شما فکر می کردید به دست دیو سیاه مرگ نابود شده اند برگرداند و از امروز وادی شما نه وادی مرگ بلکه وادی زندگی نام دارد٬ صخره سیاه که خوشحال و شادمان بود از آب پرسید: ای دوست من چه بر سر دیو سیاه مرگ که ما تا دیروز آن را خدای خود میدانستیم آمد؟ آیا او نابود شده؟ آب گفت: نه دوست من٬ در دنیای خدای زندگی چیزی نابود نمی شود٬ او رفته و دنبال سرزمینی دیگر میگردد تا با استفاده از جهل اهالی آن دوباره خدایی کند. صخره سیاه دوباره سوال کرد: پس چرا خدای زندگی او را به سزای عمل ننگینش نمیرساند؟ آب گفت: او تا مدتی معین مهلت دارد تا بندگان خدا را در بوته آزمایش قرار بدهد اگر کسی به او ایمان آورد تا ابد در دوزخ جهلش خواهد ماند و اگر کسی مانند تو خدای زندگی را بیابد و درک کند تا ابد در بهشت جاودان پایدار و سرفراز خواهد بود.

حمید رضا مقسمی
www.moghassemi.me
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

پریناز.ک ,آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پریناز.ک (30/7/1396),آرمیتا مولوی (30/7/1396),حسین شعیبی (2/8/1396),پیام رنجبران(اکنون) (2/8/1396),م.ماندگار (15/8/1396),پریناز.ک (21/8/1396),

نقطه نظرات

نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 مهر 1396 - 06:58

نمایش مشخصات پریناز.ک halate shekvaii va monajati va erfani va jam bandiye ghane konandei dasht..


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 مهر 1396 - 10:14

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.