پسرک و شرایط

بسم الله الرحمن الرحیم.
پسرک سالها بود که فرق داشت٬ فرق پسرک در شرایطش بود، شرایطی که پسرک رو متفاوت با بقیه هم سن و سالهاش کرده بود٬ اما پسرک تونسته بود از زیر شلاقهای شرایط خندون بیرون بیاد، چون دنیا رو در چیز دیگری دیده بود٬ شرایط نتونسته بود خودش رو ارباب پسرک کنه و این بود که داشت شرایط رو دیونه میکرد، برای همین شرایط به سراغ ابلیس رفت و در خونه اون رو زد٬ ابلیس در خونه رو بروی شرایط باز کرد و ولی صبر کرد تا شرایط به اون سلام کنه چون غرورش بهش اجازه نمیداد با پایینتر از خودش صحبت کنه، شرایط هم که از خانواده خود ابلیس بود غرورش اجازه سلام کردن به ابلیس رو نمی داد برای همین صبر کرد و سلامی نکرد، ولی شرایطِ شرایط جوری بود که زیاد نمیتونست صبر کنه و برای همین شلاق شرایط رو تن خود شرایط خورد و اون رو وادار به سلام به ابلیس کرد٬ ابلیس پوزخندی زد و بدون دادن جواب سلام در رو باز گذاشت تا دوست قدیمیش وارد خونش بشه٬ شرایط وارد شد و شروع به درد دل با ابلیس کرد و گفت: ای سرور من٬ من به بسیاری از خلق مستولی شدم تا از شلاقی که من در زمانه به تن آنها میزدم گلایه مند شده٬ ناسپاس به خداوند شده و در بعضی از موارد کافر شده و به نوکری شما درافتند و از خدمت خود به اربابم بسیار خوشحال هستم.

ابلیس به شرایط گفت: این را بدان که تو از بهترین دوستان من هستی و من خوشحالم که چون تو دوستی دارم، ای شرایط خلق نادان چون تو بر آنها سخت شوی به خدا اعتراض می کنند و این همان خواسته من است، ای دوست من پس بگو به چه مقصود در این خانه را زده ای تا حاجتت را روا کنم. شرایط گفت: ای ارباب من شخصی است که سخت من را آزرده کرده و رنجم میدهد، هر چه به او سخت میگیرم به جای اعتراض لبخند میزند و در بدترین شرایط بازهم رو به سوی خدا می کند و نمی شود او را گلایه مند کرد٬ او از کودکی یتیم شد و هزار جور سختی شرایط متفاوت را کشید و لب به اعتراض نگشود٬ هر روز که بزرگتر شد او را سخت تر آزمایش کردم ولی بازهم به خواسته خود نرسیدم او همچون کوهیست در برابر من و من را سخت آزار می دهد٬ سرور من ای ابلیس بزرگ برای من راهی بیابیدکه زانو زدن این بنده را هم ببینم٬ ابلیس که سخت از حرفهای شرایط ناراحت شده بود فریاد کشید: سردار سپاه من را ببینید، از انسان ساده ای شکست خورده و نالان به در خانه من آمده تا خود را برای انسان کوچکی به زحمت بیندازم، ای نادان چگونه خود را از ما میدانی وقتی از یک انسان ساده بازمانده ای مگر از اولیای خداست؟ شرایط گفت: نه

ابلیس دوباره نعره زد نامش چیست: شرایط گفت: پسرک سرور من٬ با شنیدن این نام لرزه بر اندام ابلیس افتاد و به کنار رفت و دوباره به شرایط گفت: پسرک؟ چرا پسرک؟ این نام از من چه می خواهد؟ پیامبرش کم بلا بر سر من و یاران من آورد نوبت به یک انسان ساده رسیده؟ دوباره رو به شرایط کرد و گفت: بمان شرایط، بمان٬ این یکی را باید برای عقده ای که از محمد مصطفی دارم خرد کنم، بمان و ببین چگونه زانو خواهد زد. ابلیس نعره ای بلند زد و گفت: یتلیس فرزندم کجایی٬ فوراْ یتلیس فرزند بزرگ ابلیس دربرابرش ظاهر شد و گفت: امر ای خدای من٬ ابلیس ماجرای پسر مسلمان را برای یتلیس گفت و از از او خواست به شرایط کمک کند تا پسرک را به زانو دربیاورند٬ یتلیس هم بلافاصله قبول کرد و به نزد شرایط آمد و گفت: از او برایم بگو به چه سن و سال و در چه وضعیتی است؟ شرایط گفت: جوان است و هر چه با شرایط سخت زندگی و زرق برق دنیا خواستم او را گلایه مند کرده و یا بفریبم تن نداد و هر روز کار خود را می کند٬ نه بسیار مومن است و نه زیاد باهوش ولی انگار کسی او را هدایت می کند تا به دام من نیفتد٬ یتلیس به شرایط گفت: ازدواج کرده؟ شرایط گفت: نه ولی اهل فحشا نیست من خود او را در این شرایط قرار داده ام گریخته است.

یتلیس گفت: نه منظور من فحشا نیست، من فکر دیگری دارم شرایط گفت: چه فکری؟ یتلیس گفت با من بیا شرایط، من کار خود را خوب بلدم، با من بیا، و هر دو از ابلیس اذن خروج خواسته و با هم به کره ارض آمدند، یتلیس به شرایط گفت: او را به گونه ای بفریب تا به مکانی بیاید و در آنجا قصد بازی کند٬ شرایط گفت: کدام مکان و چه بازی؟ ابلیس گفت: مکان عمومی و بازی عشق٬ الباقی را بعهده من بگذار من عروسکی را می شناسم که ظاهری دلفریب دارد و کاملاْ در مشت من است او هر شب و صبح من را می پرستد بدون اینکه خود بداند و فکر می کند که خدا را پرستش می کند و برای رسیدن به خدای خود باید برای خود بال درست کند و نیازی به راهنمایی اولیای خدا ندارد، من هم دوبال آتشین به او داده ام و هرشب با این دو بال او را وادار به فریب جوانی نادان می کنم تا گمراه شوند، این برای پسرک مورد خوبیست ٬ شرایط به سراغ پسرک رفت و در گوشش زمزمه کرد: پسرک برای چه در خانه تنها نشسته ای چرا کمی با مردم معاشرت نمیکنی؟ پسرک به ندای درون خود گفت: من با چه کسی؟ شرایط دوباره زمزمه کرد با دختران جوان٬ پسرک گفت: گناه است٬ شرایط گفت: نه به قصد شهوت به قصد بازی و تفنن و این چه گناهی است؟

تو بازی میکنی و قرار نیست که کسی را آزار دهی، پسرک که ساده دل بود قبول کرد و به میان مردم و به ویژه دختران رفت البته برای بازی تا اینکه از آن طرف یتلیس به سراغ عروسک رفت و او را به راهی برد تا پسرک او را ببیند٬ پسرک عروسک را در لباس دختری زیبا دید و یک دل نه هزار دل عاشق عروسک شد بدون اینکه از او بداند و قصد و نیت پشت این موضوع را درک کند٬ پسرک روزی دل را به دریا زد و به نزد عروسک رفت و گفت: من شما را دوست دارم؟ عروسک سرخرنگ رو به پسرک کرده و گفت: تو کیستی؟ پسرک در اینجا به شرایطش فکر کرد و گول شرایط را بالاخره خورد به دروغ نام دیگری را برد زیرا اهل شهر او را به نیک نامی می شناختند و از نام خود ترسید٬ عروسک کمی به پسرک روی خوش نشان داد و خود را انسانی متعبد و خدا جو معرفی کرد پسرک بازهم از او طلب عشق کرد ولی عروسک که معنی آن را نمی دانست فکر می کرد گه او تنش را میطلبد برای همین به او گفت: تو در نوبتی من خواهان زیاد دارم و فقط و فقط تونیستی که من را میخواهی. در تمام این مدت شرایط بالای سر پسرک بود و یتلیس بالای سر عروسک. پسرک بعد از مدتی دوستی با عروسک از این که خود را فردی دیگر معرفی کرده بود.غمین گشت و به عروسک هر چه بود را گفت

عروسک که از عشق هیچ نمی دانست فوراْ نگاهی به لیست انتظار خود کرد و گفت: من تاکنون مشتری چون تو نداشته ام، عقیده من با تو متفاوت است و ما نمیتوانیم با هم باشیم٬ پسرک سخت آزرده خاطر شد و از این غم به خود لرزید٬ او هر روز خود را لعنت می کرد که چرا گول شرایط را خورده و خود را درگیر آن بازی مسخره کرده ولی دیگر دیر شده بود و دل پسرک که چون آیینه بود شکست؟ یتلیس به روی سر عروسک و شرایط بروی سر پسرک مستانه سرود پیروزی می خواندند و به اربابشان ابلیس پیغام دادند که سرورمان ماموریت تمام شد دل این پسر شکست٬ ابلیس در جواب آنها پیغام داد که این همه تلاش کرده اید تا فقط دل او بشکند؟؟؟ من با این کار دارم٬ کاری کنید که به دین کفر درافتد و از راه گمراه شود٬ تازه اول کار شماست به تلاش خود بیافزایید٬ یتلیس رو به شرایط کرد و گفت: پدرم راست میگوید ما باید با استفاده از عشق این پسر به عروسک که در مشت ماست او را به دین خود در بیاوریم بلند شو دوست من٬ بلند شو، من و تو کار زیادی داریم که باید انجام بدهیم برای شادی زود است. آنها دوباره دست به کار شدند تا پسرک بیچاره را بیشتر در این دام گرفتار کنند.

شرایط بالای سر پسرک زمزمه میکرد: ای پسرک دختر، دختر است و تو میتوانی او را برای همسری انتخاب کنی٬ پسرک به شرایط گفت: من و او با هم متفاوتیم چگونه می شود که او همسر من باشد٬ شرایط جواب داد: نه تفاوتی نیست هر دو انسان هستید ولی با ظاهری متفاوت از او درخواست ازدواج کن بالاخره که باید ازدواج کنی؟ پسرک قبول کرد و این درخواست را با عروسک مطرح کرد ولی عروسک که بازهم پسرک را با دوستان کثیف خود یکی دیده بود او را در نوبت قرار داد و به او گفت: فعلاْ باید منتظر باشی تا اینکه پسرک برخلاف خواست یتلیس و شرایط با جوابی ناخواسته و انگار که خدا درد دلش انداخته بود از عروسک دوری کرد و از او خواست دیگر در راه او قرار نگیرد و قسم خورد دیگر نام او را بر زبان نیاورد و رفت. یتلیس و شرایط که بازهم رو دست خورده بودند بهم نگریستند٬ یتلیس به شرایط گفت: از من دیگر کار برنمی آید او عروسک را رها کرد این بار نوبت توست یاد عروسک را در دل او زنده نگه دار تا یاد خدا را فراموش کرده و از شرایطی که گرفتار آن است شاکی شود و کفر خدا را بگوید و رفت. شرایط که تنها شده بود دوباره به سراغ پسرک رفت و در گوشش زمزه کرد ای وای چه خوب دختری بود حیف شد دلت شکسته میدانم ولی چرا باید انقدر ناراحت باشی غرورت را زیر پا بگذار و از او عذرخواهی کن.

پسرک چند بار خواست به گفته شرایط عمل کند که به یکباره نوری به سراغش آمد و گفت: پسرک تو خود را نبین که چگونه انسانی هستی بیا و در یک موازنه خود و آن عروسک را وزن کن ببین چگونه میخواهی از او درخواست همراهی کنی؟ هر کس در زندگی شرایطی را دارد که باید با آن خود را منطبق کند تو در شرایط سخت خود تا به حال اعتراض نکردی در حالی که آن عروسک با تو متفاوت است پس بیا از او در گذر٬ پسرک به نور گفت: دل را چه کنم او هر روز او را فریاد میزند٬ نور گفت: جایی که نام خدا در آن نیست سوختنیست٬ اگر با یاد این عروسک خدا را از دل بیرون میکنی پس دلت اهل سوختن است بیا و با زحمت آن عروسک را از دل بیرون کن که خدا ارحم الراحمین است و به فریاد انسان خداجو خواهد رسید. پسرک از نور راه خواست و او به پسرک راهی نشان داد و گفت: این کار را بکن و دیگر بازیگوشی نکن تا دوباره به دام عروسکی نیوفتی٬ پسرک نام نور را پرسید؟ نور جوابی نداد، پسرک دوباره به راه بازگشت ولی با زخمی بر دل که او را یاد داد که دل او جای هر عروسکی نیست.

حمید رضا مقسمی www.moghassemi.me
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

حمید جعفری (مسافر شب) ,نیلوفر روشن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (5/9/1396),مجتبی صمدیار (5/9/1396),نیلوفر روشن (17/9/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 آذر 1396 - 11:03

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
داستانی با مضمون متعال و آموزنده است.
از نظر محتوایی بسیار عالی است هر چند در برخی موارد اندک محتوا نیاز به پالایش دارد.
موفق باشید@};-


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 آذر 1396 - 06:15

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام
داستان شما خیلی جالب و خلاقانه و همینطور پند اموز بود البته به ویرایش مختصری احتیاج داره اما کامل بود ..من لذت بردم
خدا قوت



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.