عروسی لیلا و محمود

روز عروسی فرا رسیده بود. لیلا با اشتیاق از خواب بیدار شده بود و بی صبرانه منتظر سمیه بود تا به کمک او خودش را برای عروسی آماده کند .او خواهری نداشت و در آن روز قرار بود سمیه دوست صمیمیش که از خواهر هم به او نزدیکتر بودهمراهش باشد.

بعد از کلی انتظار زنگ در به صدا درامد . لیلا از جا پرید و به سرعت رفت و در را باز کرد

لیلا: کثافت کجایی الان دیر میشه

سمیه: بابا چرا انقدر هولی تازه ساعت نه ها

لیلا: نمیدونم فقط میخوام امروز تموم شه دلم واسه محمود یه ذره شده . بدو بیا تو آماده شیم بریم آرایشگاه

ساعت 10 لیلا و سمیه به آرایشگاه رسیدند.آرایشگاه بزرگی بود پر بود از خانمهای آرایشگر و عروس خانمها و خانمهایی که آمده بودند خودشان را خشگل کنند.یکی از آرایشگرها هم مشغول آرایش موهای لیلا شد .سمیه بالای سر لیلا ایستاده بود و طبق عادتش مشغول وراجی بود. ولی لیلا نه متوجه شلوغی آرایشگاه بود نه حرفهای سمیه را میشنید. لیلا در آرایشگاه بود ولی ذهنش در اتاق حجله همراه محمود بود. لیلا نوازش محمود را روی پوست لطیفش احساس میکرد و گرمی لبهای محمود لبهای او را گرم کرده بود. وقتی خانم آرایشگر موهای لیلا را شانه میزد لیلا دستهای محمود را لای موهای خود حس میکرد .لیلا غرق در آغوش محمود شده بود.

محمود هم که در آرایشگاه مردانه سر و صورت خود را اصلاح میکرد ذهن خود را به اتاق حجله فرستاده بود و اولین شب همخوابگی با لیلا را تصور میکرد. ولی تصورات او از نوع دیگری بود.از نوع مردانه.بعلاوه محمود حرفهای حاج ماشالله را درباره شب زفاف به یاد میاورد که به او گفته بود (یک مرد باید همون شب اول کار رو تموم کنه و بکارت زنشو برداره ). حاج ماشالله دایی محمود بود و از وقتی که پدر محمود فوت شده بود برای محمود حکم پدر را داشت. حاج ماشالله دوشب قبل محمود را برای قدم زدن به پارک محل برده بود تا به خیال خودش اورا برای شب زفاف آماده کند و با ژست عالمانه مسائل شب زفاف را برای محمود توضیح داده بود.

لیلا و محمود در طول آن روز مشغول خیالپردازی و سناریو سازی برای اولین شب عشقبازی خودشان بودند . هر دو لحظه شماری میکردند که عروسی تمام شود و مهمانها به خانه هایشان بروند.

بالاخره بعد از یک روز طولانی که برای لیلا و محمود یک سال گذشته بود عروسی تمام شد و لحظه موعود فرا رسید. و مهمانها یکی پس از دیگری از عروس و داماد خداحافظی میکردند و میرفتند. و با رفتن هرکدام از آنها تپش قلب لیلا و محمود سریعتر و سریعتر میشد.

با رفتن آخرین مهمان آنها تنها شدند و درب اتاق بسته شد...

صبح روز بعد هنگامی که محمود در حال استحمام بود . تلفن لیلا به صدا درامد. لیلا گوشی را برداشت . درست حدث زده بود آن طرف خط سمیه بود .

سمیه: سلام عروس خانم

لیلا: سلام عزیزم خوبی

سمیه: شیری یا روباه عروس خانم

لیلا : ای کاش تا ابد تو خیالاتم با محمود زندگی میکردم و هیچ وقت باهاش ازدواج نمیکردم

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.4 از 5 (مجموع 913 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

اعظم شریفی مهر ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سید محمد آتشی (20/12/1390),اهورا جاوید (20/12/1390),عباس عابد (20/12/1390),شایان افضلی ( cernel nyle) (20/12/1390),نادر ال علی (20/12/1390),امیرحسین صمیمی (20/12/1390),مینا قاسمی (20/12/1390),آنا آریان (22/12/1390),مینا قاسمی (23/12/1390),آریانا نادری (18/10/1391),محمدحسین ربیع نژاد (26/11/1391),سارا طهماسبی (7/12/1391),بهار زرافشان (28/12/1391),محمدرضاخانی (22/1/1392),مسعود رضایی (25/1/1392),مهتاب محمدی (4/2/1392),علی رضا حقدادی (12/2/1392),شهاب دانا (11/3/1392),سید طه صداقت کشفی (28/4/1392),مسعود رضایی (31/4/1392),سارا سلطانیان (29/5/1392),آرش شمس (18/10/1392),بهزاد ساوانا (28/10/1392),منيژه رفيعى (21/11/1392),اعظم شریفی مهر (20/2/1393),محمد کاشانی (25/2/1393),جواد علیپور (3/3/1393),زهرا فیروزی (24/3/1393),علی مبینی (21/4/1393),پیام اکنون(بی خودی) (9/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (13/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (19/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (1/6/1393),

نقطه نظرات

نام: سید محمد آتشی   ارسال در شنبه 20 اسفند 1390 - 07:04

سلام
زیبا بود
حتا میتونستی بعضی کلمات وجمله هارو نیاری
مخاطب خودش می فهمید
خسته نباشی


نام: نادر ال علی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 اسفند 1390 - 14:07

می دونی به نظرم بد تموم شد


@نادر ال علی توسط حیدر ذوقی   ارسال در شنبه 20 اسفند 1390 - 20:05

تا وقتی که آگاهیمونو بالا نبریم و فن زندگی کردن رو یاد نگیریم داستان زندگیمون ‍‍ پایان خوشی نداره . تا وقتی که محمود به صورت علمی با روحیات و با بدن لیلا آشنا نشه و تا وقتی که به خرافات حاج ماشالله گوش بده پایان داستانش بهتر از این نیست


نام: اهورا جاوید کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 اسفند 1390 - 22:39

آخرش رو خوب تمام نکردید. شاید کمی توضیحات بیشتر نیاز داشت @};-


نام: آنا آریان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 اسفند 1390 - 15:18

کاملش کنید.ضمنا من تا به حال نشنیدم دختری بعد از روز عروسی به عروس بگه شیری یا روباه ؟ شاید این اصطلاح را مردان به کار می برند؟


نام: بهار زرافشان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 اسفند 1391 - 14:36

نمایش مشخصات بهار زرافشان از واقعیت خیلی خیلی دور بود!!!!![-( [-( [-(


نام: اعظم شریفی مهر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 ارديبهشت 1393 - 11:52

نمایش مشخصات اعظم شریفی مهر برعکس به نظر من داستان خیلی به واقعیت نزدیک بود از قدیم گفتند حقیقت تلخه وواقعا تلخه...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.