راهی

ننه زبیده کاسه تلیت را هل داد سمت امیرو و از پشت پرده لرزان اشک رد کاسه را گرفت که امیرو با دست راست برش داشت و یک نفس سر کشید و ته مانده اش را با انگشت پاک کرد و سُرش داد وسط سفره!
انگشت ها را لیسید و بعد جستی زد پاشنه ها را ور کشید و از سکوی بلند پایین پرید و دیگر پرده اشک ننه زبیده نتوانست تاب بیاورد که او از طاق چوبی برسد به در خانه و گم شود در خم کوچه! اشک بود که مثل آب باران بر خاک ترک برداشته کویر، از ترک های پوست آفتاب سوخته ننه زبیده راهش را باز میکرد تا برسد به کنج پره های گشاد بینی و با آب بینی قاطی شود تا ننه زبیده که نمیخواست گریه خودش را باور کند، هی تندتند با گوشه روسری سیاه بلندش آن را پاک کند.
امیرو میخواست برود و ننه زبیده نمیخواست حتی پیش خودش این را بپذیرد.
هروقت امیرو حرف رفتن پیش می کشید ننه جز همان جمله تکراری همیشگی ، حرفی برای زدن و متقاعد کردن او نداشت:
"ننه مگه ای شهر خودمون چی کم داره از ای تهرون ؟!"
امیرو هم هربار برای دفاع از خودش و متقاعد کردن ننه همان جمله همیشگی را تحویل ننه میداد:
" ننه امکانات! تهرون امکانات داره تو میفهمی امکانات چیه؟!"
ننه زبیده با خودش فکر می کرد! شب و روز فکر می کرد! او نمیدانست امکاناتی که امیرو را هوایی کرده یعنی چه؟! او حتی نمیدانست تهران کجای نقشه دنیا قرار دارد؟ نمیدانست هزار کیلومتر یعنی چقدر؟ نمیدانست آدم وقتی شانزده ساعت از خانه دور میشود یعنی چقدر دور میشود؟!
ننه زبیده همیشه فکر میکرد آخر ِ دنیا که میگویند جایی نزدیک همان شیراز است! یادش می آمد با کل حبیب مرحوم دو شبانه روز رفته بودند تا رسیده بودند به شیراز! آن روزها برزو سرباز بود و امیرو خردینه تر از آن که همراه پدرش سفر برود! کل حبیب بیخ گردنش متورم شده بود و میگفتند دکترهای شیراز باید دوایش کنند که نکردند و کل حبیب از شیراز که برگشت همه اش چهل روز زنده ماند و بعد که خاکش کردند یکی به ننه زبیده خبر آورد که خواب دیده از ما بهترون توی نخل های حاج شاهی بالای آبادی بیخ گردن کل حبیب را نیشگون گرفته اند چون که کل حبیب آتش به خانه از ما بهترون زده وقتی میخواسته به هوای عسل در آوردن زنبورها را بپراند!
امیرو رفتنی بود! چن تکه لباسش را جمع کرد بود توی ساکی که برزو از سربازی با خودش آورده بود و هدیه داده بود به امیرو و امیرو خردتر که بود برگه های پاسور و تاس های بازی با بچه های کوچه را توی جیب هایش قایم میکرد.
ساک رنگ و رو رفته کنج اتاق برق خنجری را داشت که هی فرو میرفت به قلب ننه زبیده و دهانه نیمه بسته چشمه اشکی را که انگار از ته قلبش سرچشمه میگرفت بازتر و بازتر میکرد و چشم های کم سوی ننه هی میسوخت و هی میسوخت!
برزو میگفت امیرو مرد تهران رفتن نیست! اصلا مرد رفتن نیست! "امیرو تا کازرونم به زور میره!تازه نمیتونه بمونه و شب نشده برمیگرده!" اما حس مادرانه ننه زبیده میگفت که امیرو می رود.
دو ماه از پاییز میگذشت اما آفتاب ظهر هنوز توان تابیدن به قصد سوزاندن را داشت! امیرو از خم کوچه پیچید سمت نخلستان بالای آبادی! پیشانی و پشتش عرق کرده بود! با خودش فکر کرد: برم تهرون از ای هوای نکبتی خلاص بشم!
بالاتر از نخل های حاج شاهی، که واقعا هم شاه نخل ها آبادی بودند، چند نخل نیمه سوخته بود که از کل حبیب به ارث مانده بود! امیرو نگاهی به نخل ها کرد در دلش پوزخندی زد و گفت: " ای ارث و میراثشونه اونوقت میگن برای چه میری تهرون؟ خو میرم نون دربیارم گشنگی نمیرم!"
خودش را اما نمیتوانست گول بزند! امیرو میرفت چون دلش میگفت برود! از وقتی هم پسرهای حاج ماندنی آبادی بالا را ول کرده بودند رفته بودند تهران دیگر دل توی دل امیرو نبود! توی عروسی مختار که دیده بودشان یکبند از تهران و بزرگی اش حرف میزدند.از اینکه آدم اگر کمی زرنگ باشد سر یک سال میتواند زندگی و ثروتی بر هم بزند.امیرو به میدان آزادی فکر میکرد ، به خیابانهای پر هیاهو، مغازه های پر زرق و برق و آدمهایی که لابد شکل و ظاهرشان با بقیه مردم فرق دارد!
-حتما داره، پایتخته، الکی که نیس!
در همین فکر و خیال امیرو رسید به تپه بالای دست آبادی.زیر درخت کُناری نشست! نم زیر درخت خنکی دلچسبی را به سرین های او منتقل کرد!
"ای کُنار چقدی سن داشته باشه خوبه؟!" امیرو با خودش خیال کرد؛ "قد جد جد جدم حتما سن داره! کوچیک بودُم هم ای درخت همیقد بزرگ بود!"
میوه های قرمز کنار توی چشم میزد اما امیرو بی توجه به خودنمایی آنها، زل زده بود به آنسوی آبادی جایی که تراکتور نارنجی پدر ریحانه صاف ایستاده بود رو به آبادی ! انگار تانکی که بخواهد قلب آبادی را نشانه بگیرد!
راستی چند وقت بود که دیگر ریحانه را دوست نداشت؟! یادش نمی آمد! انگار اصلا هیچوقت ریحانه را دوست نداشته بوده! این دم رفتن دیگر خیلی چیزها برایش مهم نبودند.عشق ریحانه که خیلی وقت بود خاک گرفته بود کنج گنجه خاطراتش.
به پشت دراز کشید خنکای خاک ریشه کنار به نرمی خزید زیر پیرهن خیس اش و آرام آرام خودش را بالا کشید تا رسید به موهایش! امیرو همیشه دوست داشت موهایش را بلند کند اما ننه زبیده هر بار با سروصدا و آه و نفرین و گریه جلو دارش می شد! می گفت: "ننه ای یه ذره ته مونده آبروی کل حبیب مرحوم رو نبر!مگه تو دختری ننه! نفرینت میکنم!"
-تهران برم یه مویی بلند کنم ننه که دستت بهش نرسه!
با خودش حرف میزد!
از لابلای تیغ و برگهای کُنار آسمان را نگاه میکرد.آبی بود یا سفید! یک چیزی میان آبی و سفید! امیرو سعی میکرد به اشک های ننه فکر نکند!
-آروم میشه بعدم برزو که هس! دو ماه دیگه که او زن فتنه اش زایید ، ننه نوه دار میشه و سرش گرم دخترو میشه! مگه نه همیشه دلش دختر میخاس!
فایده نداشت! عذاب وجدان مثل توده هوای سردی قلب امیرو را تسخیر کرده بود و او هیچ جور نمیتوانست از آن سردی رها شود!
چقدر زیر کنار دراز کشیده بود؟! نمیدانست! وقتی سر بلند کرد آفتاب داشت خودش را جمع وجور میکرد تا راهش را کج کند سمت پشت کوهها. برزو هنوز نیامده بود و امیرو باید هنوز منتظر می ماند.
-اینجا نشستن بهتره تا رفتن در خونه برزو و دیدن اون زن فتنه اس! همینجا انتظارش میشینم.
چقدر با خودش حرف میزد امروز!حوصله شنیدن صدای خودش را نداشت! صدا در کاسه سرش می پیچید و هی تکرار می شد و هی امیرو از آنها می گریخت.
سیاهی یی از سینه تپه خودش را پایین کشید و راه کج کرد به سمت کُناری که امیرو زیرش نشسته بود.
-اینجا چه میکنی امیرو؟
-انتظارت بودم! سی خدافظی!
برزو بیل دسته چوبی اش را به زمین انداخت و نشست زیر کُنار.
-ول کو ای مسخره بازی!
امیرو سعی نکرد متقاعدش کند فقط گفت:
-مواظب ننه باش مو نیسم ، نذار دق کنه!
و یکباره احساس کرد نفسش سنگین شد! انگار ماری چنبره زده روی سینه اش! ماری بزرگ! از همان مارها که وقتی بچه بود دوربر امامزاده محمدفیروز زیاد دیده می شد و یکبار مسلم دیوانه یکی را با عصایش دو تکه کرده بود و ننه اش میترسید جفت مار به هوای انتقام بیایید و مسلم را نیش بزند و برای همین دیگر نمیگذاشت مسلم با بچه ها پی بازی دوربر شاه قاسم برود!
نمیدانست چقدر طول کشید تا از چنبره مار خلاص شود فقط دید برزو از تپه سرازیر شده سمت نخل های حاج شاهی!
باز چشمش چرخید روی تراکتور پدر ریحانه! بلند شد و براه افتاد!
کوچه بشیرو یک در آهنی بیشتر نداشت و آن هم خانه مراد بود.
در کلون نداشت، امیرو خم شد سنگی برداشت و بر در کوبید!
-سی خدافظی اومدم کاکا!
امیرو انگار که با مراد حرف دیگری نزد یا اگر زد کوتاه بود و یادش نیست چه گفت!
آفتا داشت به پشت کوهها میشتافت که امیرو رسید خانه.
ننه زبیده داشت مرغ هایش را توی قفس کنج حیاط جا میداد.امیرو نشست لبه سکو و دل دل میزد که چطور بگوید فردا راهی میشود.
کلمه ها از ذهنش میگریختند درست مثل مرغ ها که از دست ننه!
ننه رو کرد به امیرو و گفت:
-برو او کیف نکبتو خالی کن بندازش بره صحرا !عین آینه دق جیگرم خین میکنه!
امیرو فهمید اوضاع از آنچه در ذهن دارد خرابتر است و نمیشود به ننه چیزی گفت!
خزید روی زیلوی پهن شده وسط سکو و نشست به تماشای نخل کنج حیاط! انگار اولین بار بود میدیدش! خوب براندازش میکرد!تنه اش باریک بود! از دیوار خیلی بالاتر رفته بود! ته مانده جاروهای خرما و تک و توک خرمای خشکیده ای روی سرش آویزان بود! شاخه هایش مرتب انگار که شانه کشیده باشی بر سرشان، از همه طرف آویزان بود! صدای تالاپی رشته افکار امیرو را پاره کرد!
-میگم ای کیفو بندازش بره صحرا!
امیرو دوید وسط حیاط کیف را برداشت و بی هیچ حرفی رفت توی اتاق! خودش هم بغض کرده بود و نمیتوانست با بغض ننه رودررو شود!
-اصلا نمیگم فردا میخام برم!ایجور بهتره!
فردا! فردا! کی می آمد این فردا؟ چقدر راه مانده بود تا فردایی که امیرو می خواست راهی سرنوشتی مبهم شود؟ چند بار این عقربه ها باید دور خودشان و دور همدیگر میچرخند تا فردا شود؟ چند بار باید بغض امیرو تا لبه چشمانش می آمد و امیرو جان میکند تا سد راهشان شود؟ این پلک ها چند بار باید داغ میشدند و پره های بینی میلرزیدند و کنج لب ها شور میشد تا فردا بیایید؟ ننه زبیده چندسال باید پیر میشد تا برسد به فردایی که تنهایی اش بزرگ و بزرگتر میشد؟چند دانه تسبیح از میان انگشتان ننه باید میلغزید تا آن فردا شاید نیاید؟!! تا آن ساعت زنگدار به وقت صبح زنگ نخورد!
امیرو میدانست ننه برای نماز صبح بلند می شود، و دیگر نمی خوابد! باید زود تر از ننه بلند میشد برای همین گرما را بهانه کرده و روی تخت آهنی وسط حیاط خوابیده بود! خواب که نبود! ادای خوابیدن را در می آورد تا ننه قرار گیرد ومثل مرغ سرکنده این طرف آنطرف نرود!
کیف اش داخل خانه بود و میدانست ننه چشم از آن برنمیدارد! نشانه رفتن امیرو بود!
-عجب اشتباهی کردم وقتی پرتش کرد نباید میبردم داخل!
بلند شد و رفت داخل خانه! سر یخچال! میدانست ننه بیدار است! بعد بلند طوری که ننه بشنود گفت:
-پشه کوره نمیذاره! آخر پاییزه ای جونورا هنوز دس بر نمیدارن!
به دنبال پشه بند که می گشت، آرام کیف را برداشت و سُر داد لب طاقچه و پشه بند را برداشت و رفت طرف حیاط!
ننه چشم دوخت به دست های امیرو. نمیدانست چرا با اینکه کیف را در دستش ندید اما دلشوره اش بیشتر شد! امیرو بندهای پشه بند را گره زد به چهار چوب بلند دور تخت و خزید داخل! ننه از لای لنگهای باز در نگاهش کرد برگشت سر جایش! ستاره ها هی گم و پیدا میشدند در چشم های امیرو! شب از نیمه رد شده بود! امیرو حواسش به ساعت بود0! نباید به اذان نزدیک میشد!
آرام از تخت پایین آمد! روی نوک پا از پله های کاهگلی بالا رفت و خیلی آرام کیف را از لبه پنجره برداشت! نمیدانست چطور کفش به پا کرده و از چهارطاقی به در حیاط رسیده و در را بیصدا باز کرده! فقط یک آن خودش را لبه جاده آسفالت پایین آبادی یافت به انتظار ماشینی که او را به پلیس راه برساند و اتوبوسی که راه تهران را در پیش بگیرد!
از بس تند آمده بود قلبش توی سینه بالا و پایین میپرید!
چند ماشین از کنارش رد شدند!دست تکان داد اما نایستادند! هوا هنوز خیلی تاریک بود و سوز کم رمق آخر پاییز را میشد در آن حس کرد! صدای ترمزی آمد! وانت سفید رنگی کنارش ایستاد و امیرو پرید بالا!
خیلی نگذشت که امیرو خودش را روی صندلی اتوبوسی نشسته یافت، راهی تهران! چشم هایش را بست! سعی میکرد تصویر تهران را در ذهنش جایگزین تصویر ننه کند!سعی میکرد به ننه فکر نکند و اشک های ننه را تجسم نکند!
اتوبوس تلوتلوخوران راه تهران را در پیش گرفته بود!امیرو پشت سر راننده روی صندلی تنها نشسته بود. در ذهنش هزار تصویر مغشوش می آمد و میرفت!تصویرهایی مبهم و در هم ،از کودکی ،از گذشته، از ننه، از روستا و از آینده، از تهران، از شلوغی و بزرگی اش،از روزهایی که نمیدانست چه رنگی خواهند بود؟! پلک های امیرو هربار که به هم می آمد، انگار چیزی از ته دلش بلند میشد و مثل گردابی میپیچید و می آمد بالا و گیر میکرد درست بیخ گلویش و حال خرابش را خراب تر میکرد!
دلش میخواست میتوانست به هیچ چیز فکر نکند!اما نمی توانست!
اتوبوس جاده را میشکافت و به سوی مقصدی که باید تهران باشد میرفت!
آفتاب آهسته آهسته بر تنهایی بزرگ ننه میتابید و زوایای پنهان تنهایی اش را بیشتر و بیشتر آشکار میکرد...پرتوهایش رمق هرروز را نداشتند گویی! از میان پنجره باز به آرامی خودشان را به روی ملافه گلدار ننه زبیده رسانده بودند.سوز اشک های ننه اما هرمش بیشتر از آفتاب خسته آن روز بود...
بیرون، مرغها در قفس بی تابی میکردند و صدای قدقدشان حیاط خالی از ننه را پر کرده بود...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

محمد علی ناصرالملکی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه رنجبر (21/9/1396),تینا قدسی (22/9/1396),محمد علی ناصرالملکی (23/9/1396),مجتبی صمدیار (23/9/1396),زهرابادره (آنا) (24/9/1396),حسین خسروجردی خسرو (24/9/1396),همایون طراح (25/9/1396),آرمیتا مولوی (25/9/1396),حسین شعیبی (25/9/1396),مهشید سلیمی نبی (27/9/1396),محدثه یعقوبی (9/10/1396),جوان پویا (21/10/1396),پروین بهادری (11/12/1396),

نقطه نظرات

نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 آذر 1396 - 14:49

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 آذر 1396 - 01:39

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، قشنگ بود،


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 آذر 1396 - 13:54

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود خانم روشنا
داستان زیبایی از شما خواندم و لذت بردم
برای تان موفقیت ها آرزومندم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.