تنهاترین انار دنیا

" فریده هوی فریده دختر کجایی؟ زودی باش اَفتو غروب میکنه. تا خونه خیلی ره مُنده... "
صدای ننه انار گل بود که هم گام با تش باد جنوب می پیچید توی همهمه آن ساعتهای مانده به غروب و گم می شد در هیاهوی فروشنده هایی که با صدای بلند هوار می کشیدند....
بوی تند ماهی و میگو و بوهای برخاسته از کف سیاه و چرکی بازار با نمک و نم شرجی در هم آمیخته ، درون ریه ها می ریخت و آنها را می آزرد.
ننه انارگل اما انگار که عادت کرده باشد به این بوهای ناخوشایند و به تش بادی که سیلی وار بر صورتش فرود می آید، راه میرفت و بی وقفه دخترش را صدا می زد.
"ننه کجایی؟مو کورُم نمیتونُم راه بِرُم.بیا بریم دختر دیره..."
مردم بی تفاوت از کنار ننه و صدا زدنهایش رد می شدند.گاه به هم دیگر سلامی می دادند به فارسی و شاید عربی ، دستی بلند کرده و حال و احوالی می کردند.
چشم های کم سوی ننه چندان کسی را نمی دید اگر هم می دید نمی شناخت. همه بازار اما دیگر ننه انارگل را می شناختند.
ننه انارگل برجسته ترین تصویری بود که از بازار خرمشهر در ذهن رهگذران نقش بسته بود: خمیده انگار ترکه اناری که از سنگینی خم شده باشد، اندکی کج و معوج ، آفتاب سوخته و پژمرده ، آنچنانی که خاطر چشم را می آزرد ، با درخششی کم سو در عمق چشمهای گودافتاده اش که خود حکایتی بود از چشمهایی زیبا در سالهای دور و گم شده جوانی.دست هایی حنا بسته و انگشتانی لرزان از بی رمقی. ناخن ها شکسته و فرورفته در گوشت.موهایش تار تار پریشان بر پیشانی سیاهش.طرحی از سپیدی کوتاه روز بر سیاهی گسترده شب! با صدایی خش دار و توام با عادت زدگی: :" فریده هوووی فریده دختر کجایی؟"
سی و چند سال می شد که این تصویر خمیده و این صدای گنگ و گم در دالان های خسته این بازار کهنه می پیچید.ننه دیگر شده بود بخشی از معماری بازار خرمشهر! بود اما دیده نمیشد! خودش و صدایش گم بودند در بی تفاوتی عابران.
ننه سر می چرخاند و تلوتلوخوران دست عابران را می کشید و هربار نه برای دیگران که انگار برای خودش می گفت: "کُکا ای دختر ندیدی؟ دیر شده ،باید بریم خونه.تا خونه خیلی ره مُنده." و بعد بی آنکه پاسخی را انتظار کشد، رد می شد تا برسد به عابری دیگر...
تش باد غوغا می کرد.صداها در هم می پیچیدند و از کنار گوشهای سنگین ننه می گذشتند.
باد انگار سر راهش همه تصویرهای مبهم و وارفته فریده را که ننه در طول عمرش دیده بود از گوشه و کنار زندگانی او جمع کرده و با خود می آورد تا جلوی چشمان ننه به رقص درآورد.
فریده در صحرای خیالات ننه می دوید و می دوید و ننه وامانده و درمانده به او نمی رسید! گویی ننه را نفرینی کهنه از یادهایش همراهی می کرد...
"فریده ننه بلند شو ظهره...
فریده اُو بریز پای ای درختا...
فریده دورت گشتم ننه اینا ببر سی خالوت...
فریده
فریده
فریده...
و یک جایی صدا و تصویر فریده در یاد ننه قطع می شد و بعد از آن هر چه بود تنها تکرار دوباره ها بود...
دور مداری نامرئی و مبهم از خودش ،از عابران، از خاطرات فریده می چرخید و باد، تش باد غوغا می کرد.
عکس خاکستری فریده، طرحی بود وارفته و نقش بسته بر کف دستان ننه انارگل.از ترس باد انگشتانش را محکم بر آن می فشرد.یک دستش به مینار سیاه بلندش و دستی دیگر مشتی که سی و چند سال بود به امید نشانی از فریده پیش روی عابران گشوده می شد...
_نِنِه ای دخترو میگُم نِدیدیش نِنِه؟
_" ندیدُم ننه! تو برو خونه حتما اونم میا...توکل کن به خدا امشو میا"
_"میترسُم نیا کُکا.دیشو هم نیومه! پری شو هم نیومه.تش باد، نِنِه ای تش باد نمیزاره چِشام باز کُنُم ببینُمش..."
_نِنِه هنی پی فِریده ای؟ برو خونه.فِریده هم خونه رو بِلِده میا...
آخرین فروشنده ها بساطشان را از گوشه و کنار لین جمع می کردند. تش باد آرام گرفته بود، ننه پاهای تاول زده اش را روی آسفالت داغ خرمشهر می کشید و رو به سوی خانه خالی از فریده می رفت:
"فِریده هوی فِریده، دختر کجایی...."



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

همراز محمدی ,"صابرخوشبین صفت" ,آرمیتا مولوی ,پیام رنجبران(اکنون) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (6/3/1397),لیلا میکاییلی (6/3/1397),همراز محمدی (6/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (6/3/1397),آرمیتا مولوی (6/3/1397),ابوالحسن اکبری (7/3/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (8/3/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (10/3/1397),علی غفاری دوست (مارتین) (13/3/1397),مجتبی صمدیار (21/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (24/3/1397),

نقطه نظرات

نام: صادق دوپیکر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 خرداد 1397 - 09:59

نمایش مشخصات صادق دوپیکر سی و چند سال می شد که این تصویر خمیده و این صدای گنگ و گم در دالان های خسته این بازار کهنه می پیچید..

تصویر سازی و توصیف فضای بسیار عالی در این داستان است و استفاده از کلمات محلی ما را به فضای گرم جنوب کشور می برد.


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 خرداد 1397 - 15:37

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها بر شما
ذهنیتی که از زبان گرم و دلنشین مردمان جنوب است در این داستان موج می زند و به زیبایی به تصویر کشیده شده است و قلم خلاقانه ی شما هم به این زیبایی می افزاید .
سبز باشید .@};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 خرداد 1397 - 18:57

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی ابا سلام
اسم داستان ایهام خوبی داشت ولی کمی گنگ بود
شروع خوب با دیالوگ و شخصیت پردازی قوی
چیزی که داستان را نمونه میکرد تعلیق و زبان شخصیت اصلی بود که خوب پردازش شده بود
اما گاهی توضیحات اضافی در میانه داستان این لذت تعلیق را کم میکرد
پایان بندی خوب
آفرین


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 خرداد 1397 - 18:10

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.