نیامدی،دیر کردم!

بعد از چند مدت طولانی قرار بود یکدیگر را ملاقات کنیم
از چند روز قبل در تکاپو بودم
لباس هایم را یک به یک تن زدم تا ببینم کدامشان بیشتر روی تنم می نشیند
با هر جفت از کفش هایم زمین را متر کردم تا ببینم با کدامیک راحت تر میتوانم کنارش قدم بزنم
تمام گل های گلفروشی را یک به یک بوییدم تا ببینم عطر کدامیک بیشتر بر مشامش گل میدهد
صبح زود از خواب بیدار شدم و قهوه ی کهنه ام را دم کردم
دوش آب گرم گرفتم و کرم مرطوب کننده ی خوش عطرم را روی پوستم نشاندم
سر ساعت کنار ایستگاه اتوبوس منتظرش شدم تا بیاید
کمی دیر کرده بود اما بیشتر منتظر ماندم
بعد از نیمی از ساعت تماس گرفت و گفت کاری برایش پیش آمده و قرارمان بماند برای بعد!به همین راحتی...
از آن روز به بعد این من بودم که همیشه دیر کردم...
#سارا_کوثری
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

آرمیتا مولوی ,فاطمه گودرزی ,سبحان بامداد ,شايسته دولتخواه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه گودرزی (6/8/1396),فاطمه گودرزی (9/8/1396),آرمیتا مولوی (9/8/1396),آرمیتا مولوی (10/8/1396),سبحان بامداد (11/8/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (12/8/1396),م.ماندگار (15/8/1396),غزل غفاری (22/8/1396),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آبان 1396 - 09:56

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی درود
پایان بندی جالبی داشت آفرین

لباس هایم را یک به یک به تن کردم
خسته نباشید
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.