,تابلو

ساعقه بود ، رگ های دست و پایش ، محکم روی کاناپه کنار بوفه نشست ، وانگشتان بلندش را در هم گره زد و آرنجش را روی زانو هایش تکیه داد .
مهری خاتون که موهای گندمی اش را شانه میکرد ، بهار روی پاهایش تاب میخورد.
صدای جیر جیر از دشت جلو خانه ، هوای طاقت فرسای اتاق را گرم تر کرده بود ، قباد تصویرش را توی شیشه بوفه کنار تلویزیون میدید ، لبهای قلوه ای اش شل شده بود و رگ شقیقه هایش بلند باد کرد ، چشمانش همه طرف میرفت ، لحظه ای زیر نویس تلویزیون را میدید و لحظه ای بعد پاندول ساعتی که پشت سر مهری خاتون ایستاده بود ، گاهی هم به پره های پنکه زمینی ذل میزد تا زودتر نوبت به او برسد ، اما لحظه ای که چشمان شکری اش طرف بهار و مهری خاتون میگشت حلقه خیسی در زیر چشمش پیدا میشد .
از پارسال لرزش دستانش بیشتر شده بود ، تازه یکی دو تا موی سپید کنار شقیقه هایش داشت که الان تقریبا همه اش سپید شد ؛ مهری خاتون با چشمان درشتش زیر چشمی در حالی که موهایش را هنوز شانه میکرد قباد را دنبال میکرد ، قباد هنوز انگشتان گره کرده اش را از هم باز نکرده بود ، با انگشت شست پایش ریتم گرفته بود ، هر چه بود به ریتم پیانویی که از گرام گوشه اتاق پخش میشد ربطی نداشت ، کمرش عقب جلو میکرد ، میخواست مثل در نوشابه ی تکان خورده از جا در برود ، مهری خاتون صدای وز وز پره های پنکه و ته صدای پیانو و جیر جیر بیرون را که جزی از سمفونی اظطراب اتاق بود را شکست و گفت: برای بهار شیر خشک بخر ، دارو هایش هم ته کشیده ، همینطور که پشت موهایش را گره میزد ، نیم سری چرخاند طرف قباد و گفت:هیییی با تو ام.
تصویر توی قاب شیشه ای بند نمیشد و دم به دم عوض میشد ، اما قباد هیچ حرکتی نمیکرد ؛ مهری خاتون با صدای ضعیف و لرزان که چشمش طرف بهار بود و ارام موهای روی پیشانی اش را کنار میزد گفت: چند روز دیگر موعد اجاره خانه است ، قفل در پشتی را هم درست نکردی خسته شدم از بس خانه را دور زدم ، قباد یک بادی از دهانش بیرون داد و محکم بلند شد ، ساعقه های دست و پایش نمایانتر شدند ، به اتاق خواب رفت ، پشت میزش ، آخر کمی مینوشت ، دفتر را باز کرد خودکار بیک همیشه چندتایی روی میزش توی لیوان گلی بود ، نوک خودکار که روی کاغذ نشست تمام افکارش مثل دستی که دود سیگار را از جلو صورتش کنار میزند پراکنده شد ، دوباره باد تندی از دهانش بیرون داد و برگشت سر جایش ، صورت سبزه اش سرخ شده بود و تکان میخورد ، مهری خاتون کار شانه کشیدنش تمام شد و هر دو به زیر نویس خبری که چند بار تکرار شده بود ذل زده بودند ، مهری خاتون نیم سری چرخاند طرف قباد و گفت: نگهش دار طرف بهار ، باد که میخورد کمی بیشتر میخوابد ، قباد بی درنگ پرید و نگاهش طرف موهای بهار بود تا تکان بخورد و خیالش از باد خوردن بهار راحت شود ، باد که رسید همان جا نشست و دستانش را پس سرش گرفت و کشیدش بین زانو هایش و تاب میخورد ، چند تابی به خود داد و سرش را بلند کرد طرف لمبه های سقف ، شاید هزاران بار تعداد چوب های سقف را شمرده بود تا مهری خاتون اشکهایش را نبیند ، سگرمه هایش در هم تنیده و شل شد ، قطره عرق از کنار شقیقه اش سر خورد و زیر چانه اش ایستاد ، از جایش پرید و وارد اتاق خواب شد ، دستی به موهایش کشید و تابلو اتاق،ویلا را برداشت و زد بیرون.

«داود عزیزی»

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (27/4/1396),داود عزیزی (27/4/1396),ابوالحسن اکبری (28/4/1396),امیر جلالی (30/4/1396),ابوالحسن اکبری (31/4/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),

نقطه نظرات

نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 تير 1396 - 20:37

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام .زیبا بود. موفق باشید.@};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 31 تير 1396 - 20:57

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-


نام: mahshid11   ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 18:17

سلام خوشحال میشم به داستان های من هم نظر دهید


@mahshid11 توسط داود عزیزی Members  ارسال در دوشنبه 27 شهريور 1396 - 23:52

نمایش مشخصات داود عزیزی ممنون حتما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.