میرزا

پلک هایش کرکره ی نیمه باز مغازه ها بود ، وقتی لاالاالله میگفتند ، باد موهای جو گندمی کم پشتش را تکان میداد ، یاد حرف میرزا افتادم ، میگفت:فقط کلاهت را به احترام برای کسی که غرق میشود بردار و از آنجا رد شو .
سایه های دیواری که پیر مرد پشتش دراز به دراز افتاده بود ، زیر زانوهایش بود ، صبح از انجا رد شده بودم ، توی راه قهوه خانه تصویر تکان خوردن موهایش و سبزه هایی که زیرش پهن بود از ذهنم بیرون نمیرفت ، دو قدم به جلو برمیداشتم و یک قدم به عقب ، سر پیچ که رسیدم ، ایستادم ، از یک طرف حرفهای میرزا و چند تجربه تلخ ، از طرف دیگر تصویر پشت دیوار ، چند باری به این طرف و ان طرف نگاه کردم ، آدمها رد میشدند و انگار دنبال چیزی بودند که پیدایش نمیکردند ، منگ بودم ، قهوه خانه چند دکان ان طرف تر بود ، صدای بوق کر کننده و افکار پران ، یک از خدا بی خبر تمام موهای تنم را سیخ کرد ، پاهایم بی اختیار راه قهوه خانه را پیش گرفتند ، ذهنم از پیر مرد پاک شده بود ، وارد قهوه خانه که شدم قهوه چی پشت میزش چرت میزد ، انگار تابلوی عاقبت نقد فروشی و نسیه فروشی را از روی صورت او کشیده بودند ، فقط لبهای قهوه چی کبود تر بود ، قهوه را به شاگرد لاغر و کشیده اش سفارش دادم و کنار میزش روی صندلی پلاستیکی نشستم ، با صدای لرزان و کلفت از نعشگی دیشب گفت:سلام چه خبر؟ تو کوچتون کسی مرده؟ من هم از بی حوصلگی و منگی گفتم : نمیدونم من اینجا نبودم. استکان قهوه روی میز صدا کرد ، گرداب کف روی قهوه مثل افکارم سرگردان بود .
یک جای هر چند کوچک در تمام افکارم پیراهن سفید و خاکی ، و شلوار پارچه ای خاکستری با پاهای لخت میچرخیدند ، به زحمت میشد نوک پاهایش را از پشت دیوار دید ، شاید هم ادمهایی که از آنجا رد میشدند ، پیر مرد را میدیدند ، شاید هم نمیدیدند ، اصلا شاید قصه میرزا را شنیده باشند .
دلم میخواست تمام پیچ پیچی های توی کله ام را بیرون بکشم ، فنجان بین دستم قل میخورد ، خیلی زود قهوه ام را نوشیدم و زدم بیرون ، در یک لحظه خودم را پشت دیوار دیدم ، سایه دیوار به قوزک پاهایش رسیده بود ، بی حرکت همان جا دراز کشیده بود ، کف دستانم را بهم زدم و از انجا دور شدم ، از اینکه پند میرزا مانع از کمک کردنم به پیر مرد میشد کلافه شده بودم ، کم کم سایه دیوار تمام باغ را گرفته بود و چراغ کوچه کور سویی میکرد ، برگشتم روی تخت خوابم دراز کشیدم ، ترجیح میدادم چشمانم باز باشد تا ببندم و تصویر دراز به دراز پیر مرد جلو چشمانم رژه برود ، چند دقیقه ای این پهلو آن پهلو کردم .
بلند که شدم ، رفتم کنار پنجره اتاق تا کمر از پنجره زدم بیرون تا باغ را که طرف چپم بود ببینم ، باغ با دیوارش و ادمی که در شکم داشت بی سر و صدا همان جا بود ، تاب نیاوردم باز راه هزار بار تکراری کوچه خاکی را پیش گرفتم و چند باری از جلو باغ رد شدم ، تاریک بود ، اما میدانستم همانجاست ، تا سر پیچ کوچه رفتم و ایستادم ، دوباره ادمها به همان بی تفاوتی میرفتند و خاک به هوا پرتاب میکردند ، سرم را بالا کردم ، چشمانم را بستم و دستانم را از هم باز کردم و سعی میکردم نوک انگشتانم بهم بخورند ، اگر میخورد پیر مرد نجات پیدا میکرد ، اگر نمیخورد که نمیدانستم چه بکنم ، این استخاره را از مادربزرگم در بچگی یاد گرفته بودم .
دستانم بهم نزدیک شد و انگشتانم بهم نخوردند ، چند نیم سری به این طرف و آن طرف انداختم و با سگرمه های درهم و لبهای جمع شده و عصبی ، طرف باغ را گرفتم ، چند قدمی با دیوار های نیمه تعمیر و یکی در میان فاصله نداشتم که صدای جیغ پیر زنی از طرف راست خانه مان بلند شد ، چند قدم را یک جا برداشتم و دستم را روی دیوار گرفتم و توی باغ را دیدم ، کسی آنجا نبود ، دست و پایم شل شده بود ، ارام ارام طرف خانه را گرفتم ، توی راه بود که فهمیدم صدا از خانه پیر مرد بلند شد ، وقتی جنازه اش را روی دوش پسرش دیدم ، پلک هایم افتاد ، صاحبان مغازه ها که اطراف خانمان بودند بیرون آمدند و یکی یکی کرکره مغازه شان را نیمه باز میکردند تا به قول خودشان مرگ وارد مغازه شان نشود ، صدای لاالاالله بلند که شد راهم را طرف قهوه خانه کج کردم و به پند میرزا لعنت میگفتم.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

سارا یاسمینی ,داود عزیزی ,پریناز.ک ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سارا یاسمینی (26/6/1396),مهشید سلیمی نبی (26/6/1396),عباس قرایلو (26/6/1396),محدثه یعقوبی (1/7/1396),م.ماندگار (13/7/1396),پریناز.ک (29/7/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.