کلاه پشمی

صبح خیلی زود به امید اینکه یکی ازین بدهکارهایی که براشان مثل سگ کار کردم از پول خودم به من بدهند زدم بیرون ، هر چه فکر میکنم‌ میبینم آخر پول دستی که نمیخواستم ، کار کردم جان کندم ، از پول خودم هم که میخواستند بدهند ، انگار جانشان را میگرفتی ، با بی میلی تمام لباس کارم را تن کردم و جلو آینه ایستادم ، چند دقیقه ذل زده بودم تو چشمهای شکری خودم ، از خراشهای روی پیشانی ام تا دماغ نیم قلمی ‌و پوست سبزه ام را با دقت نگاه میکردم ، دست چپم روی دیوار بود و میخاستم با دست راستم بکوبم توی آینه ، اگر بهار خواب نبود این کار را میکردم ، نگاهی به مهری خاتون که دستش پشت بهار بود و موهای گندمی اش باد میخورد انداختم و از خانه زدم بیرون ، اگر امروز پول نمیگرفتم ، نمیتوانستم برای دختر یک ساله ام سور بگیرم ، حاضر بودم سر سه راهی شهر شیشه ماشینها را پاک کنم اما این سور برگذار شود ، حتی فقط دلم میخواست یک هدیه کوچک برای دخترم بخرم .
صبح را با توپ پر شروع کردم ، منتظر بودم تا مثل سگ پاچه یکی را بگیرم ، از همان صبح زود به بدهکارها زنگ زدم که طبق معمول جواب نمیدادند ، به تک تک بی صفت ها پیام دادم ، خواهش کردم که امروز ناامیدم نکنید لطفاااا .
توی راه سعی میکردم به چوب هایی که قرار بود امروز زیر دستم صیقل بخورند و رنگ شوند فکر کنم تا اینجوری عصبانی نباشم ، بیشتر حالم بد میشد آخر یکی از همین بده کارها همینی بود که کار چوبهایش را برایش انجام میدادم ، فکر کار بی مزد تمام کله ام را داغ میکرد ، جوری که توی راه روی تانکر آب که مشغول اب دادن به گل های توی بلوار بود ، نوشته بودند ستمگران! با خودم گفتم ستمگران؟ یعنی چه ؟ دوباره که نگاه کردم دیدم نوشتند شهرداری!! .
توی راه با نوک کفشهایم خطهای سنگ فرش خیابان را دنبال میکردم ، کم مانده بود مثل بچه ها که صبح ها به مدرسه میروند له له کنم ، سگرمه هایم در هم تنیده شده بود و چشمهام تار میدید ، فکر اینکه نکند امروز هم کسی پولی کف دستم نگذارد ، داشت دیوانه ام میکرد ، تو همین فکرها بودم که رسیدم در نجاری آقا خلیل ، مثل همیشه با آن کارگر عراقی اش داشت بحث میکرد که چرا فلان کار را نکردی و فلان میخ را کج زدی ، من هم بی تفاوت فقط با آقا خلیل که فقط شصت و انگشت اشاره تو دست چپش براش مونده بود دست دادم و با کارگر عراقی که سیبیل چخماخی و سپید مو بود یک سری تکان دادم و رفتم سراغ تخته هایی که دیروز سنباده اش را زده بودم و امروز میبایست جوهر کاری میشد .
تخته ها دانه دانه جوهر میخوردند و خبری از بده کار ها نبود ، آقا خلیل هم که با آن شکم درشت و قدی کوتاه هر از گاهی می آمد و میگفت: تمام نشد؟ خیلی مونده؟.
صدای جر دار و تو دماغی اش اعصابم را خورد میکرد ، آقا خلیل هم که انگار نه انگار به من بده کار بود ، جوری نشان میداد که خودم گاهی وقتها فکر میکردم کارتن خواب هستم و آقا خلیل به من پناه داده و من هم برایش کار میکنم ، بعد که یادم میامد او هم به من بده کار است ، دست و دلم‌ به کار نمیرفت و یک‌ گوشه سیگاری آتش میگرفتم و دودش را همراه آه و ناله میدادم بیرون .
تقریبا ظهر شده بود و تخته ها نصف شده بودن و دریغ از یک پاپاسی پول از بده کارها .
وقت ناهار شده بود ، ناهار که چه عرض کنم ، یک تکه نان و یک‌مشت پنیر که آن هم یکی در میان داشتیم ، کارگر عراقی دم در کارگاه سرش توی گوشی موبایلش میرفت و من هم طبق عادت انتهای کارگاه مشغول زنگ و پیام به بده کار ها .
گاهی هم زنگی به خانه و حرفهای هزار بار تکراری ، آن قدر کار برای انجام‌داشتم که دو ساعت وقت ناهار مثل برق تمام شد ، تخته ها هم که همه مثل هم ، یکی شان یک شیار اضافه نداشت که دلمان خوش باشد که یک تنوعی هم داریم ، باز تکه پارچه جوهری و قوطی جوهر و کاری هزارتکراری شروع شد ، آنقدر غرق در پارچه جوهری و تخته ها میشدم که بریده بریده کله ام را تکه پارچه میدیدم که سرم را توی قوطی جوهر میزنم و میمالمش به تخته ها ، چند بار نزدیک بود قوطی جوهر را سر بکشم ، فکر میکردم پیستوله هستم و شکمم هم پمپ باد .
کم‌کم داشتم نامید میشدم که یکی از همین بده کارهای بی وجدان پیام داد که ساعت شش بعدازظهر سر کوچه مان منتظرش باشم تا برایم پول بیاورد ، از خوشحالی پنج‌بار پیامش را خواندم ، تا حتی دوبار به فاصله یک ساعت پیامش را میخواندم و لبخند میزدم ، پیام که رسید بدون معطلی زنگ زدم به مهری خاتون تا او را هم‌در این خوشحالی شریک کنم و گفتم که بهار را آماده کند تا ساعت شش ، شش و نیم ، برویم هم‌کیک سورش را بگیریم و هم عروسک بزرگی که نشان کرده بودیم که اگر پول داشتیم را بخریم ، مهری خاتون هم‌ که هر وقت خوشحال میشد مرا به نام شناسنامه ای صدا میکرد و تلفن را طرف بهار میگرفت و‌میگفت : بیا با بابا داوود صحبت کن بهار هم‌که به زور میگفت ب ا ب ا . چه کیف خوشایندی.. .
یک چشمم‌به تخته های در حال تمام شدن بود و یک چشمم به ساعت خاک گرفته بالای سرم که زودتر عقربه اش به شش نزدیک شود.
پارچه جوهر مالیده را جوری روی تخته ها میکشیدم که انگار برای اثری تاریخی به دست نجارهای آباده میرود ، لبخند از لبهایم نمی افتاد ، جان گرفته بودم ، تصویر بغل کردن بهار و گشت و‌گذار در بازار و آن عروسک مدام جلوی صورتم رژه میرفتند .
هنوز چند تخته مانده بود که ساعت طرف پنج‌و‌نیم‌را گرفته بود و من با سرعت هر چه تمام تر چند تخته باقی مانده را تمام میکردم ، هر چند ثانیه چشمم طرف ساعت میگشت تا در نرود ، تخته ها که تمام شد یک ربعی وقت داشتم ، دستان جوهری ام را با بنزین شستم و یک بادی به سر و رویم‌ گرفتم و خیلی سریع با کارگر عراقی که چون‌سر آقا خلیل را دور میدید سرش توی گوشی موبایلش بود خداحافظی نصفه نیمه ای کردم‌و راه خانه را پیش گرفتم ، جوری قدم برمیداشتم که گویا برنده جایزه بیست میلیون تومانی بودم و برای گرفتن جایزه میرفتم ، تمام پایم منقبض شده بود ، توی راه ترس از جواب ندادن تلفن مانع از تماس گرفتنم میشد ، به سر کوچه که رسیدم هنوز پنج‌دقیقه مانده بود تا عقربه های ساعت ، خبر دار شش را نشان دهند ، تاب نیاوردم و پیام دادم که :سلام آقای شکری من سر کوچه ام.
ثانیه به ثانیه ساعت را دنبال میکردم و چشمانم راست و چپ کوچه را جارو میکرد ، ساعت شش شده بود ، با خودم گفتم ده دقیقه صبر میکنم ، نیامد تماس میگیرم ، کم کم پلک هایم داشت جمع میشد و تپش های قلبم که از خوشحالی زیاد بود ، کمتر میشد ، ده دقیقه گذشته بود ، چند بار شماره اش را گرفته بودم اما میترسیدم دکمه سبز را بزنم ، سگرمه هایم داشتند درهم تنیده میشدند و با کف دستم عرق پیشانی ام را پاک میکردم ، بیست دقیقه از شش گذشته بود ، شماره ی آقای شکری را گرفتم و دکمه سبز را فشار دادم ، قلبم میخواست از دهانم بزند بیرون ، چند بوق خورد و پاسخ نداد ، تلفنم را توی جیب شلوار جین آبی ام گذاشتم و دوباره تا آخر کوچه را با چشمانم جارو کردم ، پاهایم تکان نمیخورد ، در جا خواب رفته بود ، ساعت شش و نیم را نشان میداد و خبری از آقای شکری با موهای مجعد و سیبیل های بنا گوش در رفته نبود ، تلفنم را برداشتم ، دوباره تماس گرفتم ، تمام ده بوقش خورد و پاسخی نداد ، با نوک تلفنم به دندانم ضربه میزدم که تلفنم زنگ خورد ، یک دم خیال زنگ آقای شکری از نظرم گذشت که دیدم مهری خاتون پشت خط است ، مهری خاتون با صدایی خوشحال و خنده دار گفت : الو .‌ داوود ؟ کجایی؟ ما آماده ایم ، به زحمت لبهای خشکیده ام را باز کردم و با صدایی لرزان گفتم : فکر نمیکنم بتونیم بریم خرید ، مهری خاتون که از پشت تلفن هم میشد چهره اش را دید که سعی میکرد عادی جلوه دهد با صدای کش دار گفت : عععع باشه اشکال نداره باز یه وقت دیگه ، یه نون بگیر بیا، گفت و قطع کرد .
سرم مثل بادکنکی که تا خرتناق باد کرده باشند میخواست بترکد، پاهایم خشک شده بود ، قطره اشکی که خودش از چشمانم در زده بود ارام زیر چانه ام ایستاد .
انگار زندگی پنجه های پولادینش را زیر چانه ام گرفته و میفشارد ، تا انجا که قطره های خون از زیر ناخن های درازش میچکد
و فریاد زنان ارث پدرش را از من میخواهد.

«داود عزیزی»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالفضل مولوی ,آرمیتا مولوی ,نیما فریبرزی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرمیتا مولوی (5/5/1397),زهرابادره (آنا) (6/5/1397),نگین پارسا (6/5/1397),ابوالفضل مولوی (7/5/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (8/5/1397),مجتبی صمدیار (8/5/1397),نگین پارسا (15/5/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 مرداد 1397 - 14:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان اجتماعی دردناکی از شما خواندم
احساسات را منتقل کرده بودید و داستان کشش خود را تا آخر حفظ کرده بود ،
توصیفات عالی بودند . لذت بردم
منتطر کارهای دیگرتان هستم
برای تان موفقیت ها آرزومندم


نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 مرداد 1397 - 16:49

نمایش مشخصات نگین پارسا واقعاعالی بود...این اتفاق رو من خودم باچشم دیدم اینکه غرور یه مرد خورد شه خیلی بده...خیلی قشنگ بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.