کدخدا


دهی بود در لا به لای کوه های تقریبا" بلند . آن ده حاصلخیز بود . گندم داشت ، ذرت داشت و باغ های انگور و توت و میوه ها ی دیگر هم داشت. حصار باغ ها از درخت سنجد بهم طنیده بود تا از ورود احشام جلوگیری کند. آن ده یک حمام داشت ، یک مسجد داشت و یک مدرسه با یک معلم و 15 محصل . اسم معلم محمدجواد بود . محمدجواد مورد احترام اهالی ده بود . آن ده یک کداخدا هم داشت ، کداخدا تقی .
کدخدا تقی همه کاره ی ده بود . او می گفت که احشام در کجا به چرا برسد و گندم ها کی چیده شود . آب ده چگونه بین اهالی تقسیم شود. برای همه این امور خرجی هم می گرفت .
هر کسی به ده می آمد باید به خانه ی کدخدا تقی می رفت . وقت آسیاب گندم می رسید در آسیاب کدخدا آرد می شد. چرا که کدخدا تقی اجازه ساخت آسیاب را به کس دیگر نمی داد. مراوده با اهالی و بزرگان ده های دیگر با اجازه کدخدا انجام می گرفت. کدخدا محصول اهالی را می برد و می فروخت و پولش را به آنها می داد. تنها مراوده اقتصادی ده آمدن چرچی شعبان به ده بود که پارچه ، اقلام نظافتی و کمی ادویه جات به ده می آورد و به جای قیمت آنها پنیر و کشک و گندم می گرفت. زن های ده با آمدن چرچی شعبان به دورش جمع می شدند و ولوله ای می شد.
همه چیز به این منوال پیش می رفت . کشاورزها به کشاورزی مشغول بودند زنان هم به خانه داری و کمک به مردان تلاش می کردند. دانش آموزان ، هم در کلاس بودند و هم در صحرا در کنار پدرانشان. معلم هم به آموختن مشغول بود. کدخدا بو برده بود که معلم غیر از درس دادن چیزهای دیگر را هم به محصل ها یاد می دهد. فواد پسر کدخدا شاگرد معلم بود هرچی که معلم می گفت آن را به کدخدا بازگو می کرد. حتی معلم وقتی با اهالی ده می نشست به آنها راه و چاه نشان می داد. می گفت : « شما باید چند نفر از اونایی که خواندن نوشتن می دانند و بلدی هستند انتخاب کنید تا مشکلات شما را حل کنند... »
خبرچین های کدخدا خبر می آوردند که معلم پایش را از گلیمش درازتر می کند چیزهایی می گوید که نباید بگوید. کدخدا تقی موقعیت خود را در خطر می دید و دست بکار شد. مسجد ده که در اختیار کدخدا بود توسط پیرموسی باز و بسته می شد و ابوالفضل پسر عین الله هم مکبر مسجد بود . مسجد تنها برای نماز و عبادت باز و بسته می شد. کدخدا مسجد را بهترین محل برای زدن حرفهایش می دید . بعد نماز مغرب و عشاء حرف هایی را به اهالی ده بزند: « شما می دانید که من برایتان چه زحماتی کشیده ام . اگر من نبودم و باخبر نمی شدم ده بالایی زمین های مارا تصرف کرده بودند من بودم که خرج کردم تا ژاندارمری جلوی ده بالایی را گرفت و نگذاشت زمین های ما تصرف شود. من گندم های شما را آسیاب می کنم و محصولاتتان را در شهر می فروشم . حمام و مدرسه برایتان درست کرده ام و هر کاری هم داشتید به خودم بگویید تا برایتان انجام بدهم . اگر کار دست کسان دیگر بیافتد شما شرف و عزت خود را از دست می دهید... »
کدخدا هر از چند گاهی از فرصت استفاده می کرد و بعد از نماز برای اهالی سخنرانی می کرد. . معلم هم دست از آکاهی دادن نمی کشید حتی یک شب که کدخدا در مسجد نبود اهالی را دور خودش جمع کرد : « شما سه نفر را از خودتان انتخاب کنید و کارهای ده را به آنها بسپارید و با من به شهر برویم، با ادارت آشنا شوید تا ده تان را آباد کنید.»
اهالی به پچ افتادند :
- معلم چه می گوید! انتخاب چند نفر برای آباد کردن . پس کدخدا چه می شود این کدخداست که ما را در امنیت نگه داشته است.
- اتفاقا" معلم درست می گوید. وقت آن رسیده خودمان دست بکار بشویم مگر کدخدا چه کاری انجام داده که ما نتوانیم انجام بدهیم . بگذار برویم با ده ها و شهرهای دیگر آشنا بشویم . محصولاتمان را خودمان بفروشیم و هرچی دلمان بخواهد خودمان بخریم . رفت و آمد بشود تا ده مان آباد بشود.
کدخدا جلودار اهالی و معلم نبود. به فکر چاره افتاد تا معلم را از ده اخراج کند. به شهر رفت و با نامه ای به روستا برگشت. در نامه نوشته شده بود که معلم هرچه زودتر به اداره ی شهر برگردد . کدخدا جار زد: « دیدید این معلم خطاکار بود .او شما را گمراه می کرد . بجای اینکه به فکر درس و مشق بچه های شما باشد به فکر اختلاف در ده بود او فکر می کرد چون چندتا کتاب خوانده از همه چیز سردرمی آورد . نگران نباشید اداره گفته یک معلم خوب به ده می فرستد.»
کدخدا خوشحال از این اتفاق ، اما اهالی دیگر آنچه را که نباید بفهمند را فهمیده بودند. مش باقر که درس اکابر را خوانده بود به کمک دو سه نفر دیگر که سوادشان تنها خواندن قرآن بود، راه معلم را بر عهده گرفتد . کدخدا قصد عقب نشینی نداشت و برای مبارزه با آنها به زحمت افتاده بود. اما اهالی دیگر آگاه شده بودند.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

پیام رنجبران(اکنون) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (11/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (11/3/1397),منوچهر عزیزی (12/3/1397),ابوالحسن اکبری (12/3/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (13/3/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (13/3/1397),پیام رنجبران(اکنون) (16/3/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 خرداد 1397 - 19:25

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود خیلی خوب بود . موفق و سربلند باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط منوچهر عزیزی Members  ارسال در شنبه 12 خرداد 1397 - 09:42

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی سلام و درود خدمت شما استاد عزیز
متشکرم از توجه تان


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 خرداد 1397 - 20:15

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها
من از نثر شما و نوشته های زیبایتان لذت می برم .
نثر و روایت داستان کدخدا با وجود کهنگی و تکراری بودن ، زیبا و مستقل بود و حرفها و روایت خودش را داشت .
سرزنده باشید .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط منوچهر عزیزی Members  ارسال در شنبه 12 خرداد 1397 - 09:44

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی سلام جناب آقای خوشبین صفت
نام خانوادگی منحصر به فرد و زیبا دارید
متشکرم از لطفی که نسبت به بنده دارید و نیز از نکته سنجی شما.
درود


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 خرداد 1397 - 08:44

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط منوچهر عزیزی Members  ارسال در یکشنبه 13 خرداد 1397 - 09:23

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی متشکرم جناب جعفری مسافر شب


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 خرداد 1397 - 15:15

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :)

-میگن دیکتاتور ها از آگاه شدن مردم میترسن
+مترسن؟
- اره بابا میترسن .. همه از یه چیزی میترسن، حتی دیکتاتورها

من فکر میکنم اگه از ورای همه کلیشه ها به این داستان نگاه کنیم .. این داستان میتونه خیلی حرف برای گفتن داشته باشه ..مخصوصا توی اوضاع و احوال این روزها
کلمه های کلیدی کدخدا، معلم، زمین، مسجد، دین، تحصیل،
یا کلمه های ظلم، آگاهی، محدودیت، تغییر و تحول، سوء استفاده، حتی جاسوسی، ....
که توی داستان مخفیه

لابد چرچی شعبان هم کشور چین بوده
نمیدونم شایدم اینطوری نباشه :)

به نظرم داستان یه کوچولو ویرایش میخواد تا روان تر خونده بشه
داستان جالبی بود هر چند ساده نوشته بودید ولی من ساده ندیدمش ساده نخوندمش.. لذت بردم از خوندنش

دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 14 خرداد 1397 - 15:29

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب و ارادت فراوان
آقای عزیزی بزرگوار :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط منوچهر عزیزی Members  ارسال در چهار شنبه 16 خرداد 1397 - 18:52

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط منوچهر عزیزی Members  ارسال در چهار شنبه 16 خرداد 1397 - 18:50

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی سلام و عرض ادب به خدمت خانم نرجس سروستانی عزیز
تفسیر داستان ناقص بنده از سوی حضرتعالی شرین تر از خود داستانم می باشد.
بله دو روز بعد که مجددا" داستان را خواندم متوجه شدم ویرایش نیاز دارد. از توصیه متشکرم . راستش در دفتر کارم نشسته بودم که این داستان به ذهنم آمد بدون اینکه روی کاغذ بیاورم به صورت غیرحرفه ای مستقیم در رایانه نوشتم و ارسال کردم.
منتظر داستان جدید شما هستم قبلا" هم از عمق نوشتار شما گفته ام .
درود و سپاس از توجه شما.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.