گلفروش

صبح زود ؛وقتی از در خونه میام بیرون ؛سرمای بهمن ماه می پیچه لا به لای وجودم. یقیه پالتویم را بالا میکشم.اونطرف خیابون به تیر چراغ برق تکیه داده با یه دست گل سرخ صد تایی توی دستش. چشمش که به من میوفته ؛از خوشحالی برق عجیبی میزنه . دستی برایش تکان میدهم و به سمتم میدود. طبق عادت روزانه ؛ چشمامو می بندم تا دسته گل هاشو به صورتم بچسبونه و منو مست بوی خوش کنه. آروم به شانه ام میزنه و میگه: " هی آقا ، چشاتو باز کن و خوب ببین زندگی چقدر...." حرفشو میخوره و صدای قدم هاشو میشنوم که از من دور میشه .خیلی آهسته چشمامو باز میکنم؛ پیرمردی خیره شده به سمت مردمی که وسط خیابون به دور اون جمع شدن و گلبرگ ها رو از کف زمین جمع میکنن و توی جیبشون میریزن رو میبینم. روی دو زانو میشینم و دست بر پیشانیم میگذارم.
خانم خونه اشک از گوشه چشمش سرازیر میشه و منتظر ادامه قصه هست.از روی کاناپه بلند میشم و به سمت گلهای پارچه ای کنار قاب عکس خالیش میرم و چند باری فوتشون میکنم تا جان تازه ای بگیرند .از گرد و خاکی که بلند میشه؛سرفه کنان میگه:" بگو ببینم بعدش چی شد؟
بهش میگم : "بعدش رو یادم نیست"
مرموزانه بهم زل میزنه و بعد از مدتی میگه:"بی شرف. خودم فهمیدم چی شد . اونطرف دختر بوده که دیگه ادامه ندادی".
از لحنش میفهمم که از داستان هیچی نفهمیده ؛ با چهره در هم فرو رفته بر میگرده داخل قاب عکسش و میگه : لابد الان میخوای بگی نه،اون پسره و شروع کنی به ماست مالی کردن!! اصلا میشه یه مدت داستان ننویسی؟چون خیلی داری بد پیش میری.شبت خوش.
به خانم خونه میگم :هنوز #داستان رو ننوشتم. فقط داشتم از تخیلاتم برای شروع یه داستان زیبا حرف میزدم.
- پس اسم خانم زیباست. ریدم به این تخیلت.
- اون دختر نیست.
-میدونستم اهل دختر بازی نیستی.حالا بگو عاقبت پسر گلفروش چی شد ؟
- پسر هم نیست.
- چقدر کسل کننده .میشه بگی در تخیلات شما چی هستن ایشون؟
- ترنسی که گلفروش بود.
- لعنت. تو با هویت دخترونه اش قصه رو گفتی!!
- چرا همش دنبال نر و ماده کردن هستی؟ اصلا حق باتوست؛ من نمیتونم ترنس ها رو درست معرفی کنم.حتی توی همین قصه. میفهمی که چی میگم؟!
- خب فقط از یک بُعد جنسیش بنویس. مثلا دختر بالرین سمنانی چطوره؟
-نه نه؛ اصلا .مگه دیوانه ام که صلح الان رو به جنگ تبدیل کنم؟
- عوضی بی معرفت؛ اگه وجودم محدودت میکنه بگو. خیلی خوشحال هم میشم که توی مغز شلوغت با این آدمای عجیب نباشم.
من غمگین بهش نگاه میکنم و توی دلم میگم: خیلی وقته از دلم کوچ کردی به سرم.
-چی گفتی؟????
-غلط کردم.هیچی????
-شنیدم که گفتی من....
-شبت بخیر...????

#بهنام_نجم_الدین
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (2/12/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.