سوپر من

چراغو روشن می کنم ...
روی دست راستم غلت می زنم که دستشو روی سرم می کشه ، با سر انگشتاش بُن موهامو می خاره .
تنم به مور مور می افته ، خوشم می آد .
سرش یه وری از روی بالش افتاده بود روی زمین ، چشاش رک زده روی آینه ی بغل دستش سکته کرده بود ، یه بسته قرص خالی از قرص هم کنار سرش افتاده بود و دور چشاش پر از کف بود !
چراغو خاموش می کنم ...
از خونه که زدم بیرون ، یه لحظه سردی هوا خیلی چسبید ولی تا چند قدم اون ورتر کم کم لرز گرفتم ، نوک انگشتام شق و رق شده بودن ؛
ـ نمی دونم آرش ... تو بازار بودم ... که ... یهو ... مورمورم شد ... بعد ... سردم شد !
داشتم صدای دندونامو می شنیدم ، رو اندازها داشتن تکون می خوردن ، منو رو شونه اش نشوند .
از پنجره نگام کرد و داد زد :
ـ آرزو دارم یه روزی یه هواپیما بسازم !
سرمو بلند کردم و دیدمش . خنده ام گرفت ، بعد دوباره سرمو مث کرگدن انداختم پایین .
چراغو روشن می کنم ...
چشامو بسته بودم و به هیچی فک می کردم که یهو یه برق زد رو چشام ، پریدم رو گوشی ام . فک کردم SMS اومده ، ولی چیزی نبود .
دوباره چشامو بستم و بازم به هیچی فک کردم .
همچنان داشتم صدایش رو می شنیدم :
ـ ببین اصلاً پسرا برن بمیرن ، خاک بر سرشون ! موافقی ؟!
ـ نه من اینو نگفتم .
چراغو خاموش می کنم ...
فکرای جور به جور و ناجور می آد پس کلم . توی تاریکی سایه ی سرم بزرگ و کوچیک می شه ، چراغ موبایلو هر سمتی که می برم ، سایه تغییر می کنه . شده ام شبیه کرگدن قصه های بابا جون . تموم دیوارها پر از عکس های Supper mane .
چراغو روشن می کنم ...
آرواره هاش از گردش باز نمی مونه ، چونش همه اش می جنبه ، زوم کرده رو عکس دیوارها ، مدام آدامسو پف می ده و با صدای بلند می ترکونه ، همه بر می گردن و نگاش می کنن .
چراغو خاموش می کنم ...
حال مامان بد شده بود . سابقه ی هیچ نوع بیماری نداشت ، حتی قرصی هم مصرف نمی کرد .
ماشینو کشیدم کنار جدول خیابون و پیاده شدم ، مدام صداش می زدم ولی جوابی از مامان نمی شنیدم ، دلم بدجوری شور افتاده بود . تموم آموخته هام از ذهنم پریدن ، هر چه که از ابتدایی تا آخرین مدرک دانشگاهیم که خونده بودم ، همه رو از حفظ بودم ! ولی ...
چراغو روشن می کنم ...
چیزی مغز و افکارمو به تشنج کشید .
حالا مامانو دو تا دو تا ، یکی یکی می دیدم ، نمی دیدم . دو تا دو تا ، یکی یکی می دیدم ، نمی دیدم . دو تا دو تا ...
یه راست رفتم سراغ افکارم ، داشتن دیوونه وار و جنون آمیز خودشونو رو دیوار می کوبیدن .
ماهیتابه ی پر از تخم مرغ داشت می سوخت . بوی سوختگی افکارمو سوزوند .
تف سر بالا بود
چراغو خاموش می کنم ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.8 از 5 (مجموع 49 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

هادی ممشلو ,عليرضا تائبي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سار امظلومي زاده (24/1/1391),احسان امینی فر (24/1/1391),عليرضا تائبي (24/1/1391),هادی هادوی (25/1/1391),نگین حسنی زاده (25/1/1391),وحید عامری (28/1/1391),حمیدرضا هرندی (29/1/1391),آرزو اسمعیل زاده (7/3/1391),امید علی نوری (12/3/1391),عليرضا پرهام (25/4/1391),امیر حامد دولت آبادی فراهانی (27/4/1391),داریوش جعفری (9/5/1391),فريال محمدي (15/5/1391),علی فریدونی (13/6/1391),آرزو اسمعیل زاده (25/6/1391),راضیه مهدی زاده (25/6/1391),لیلا کوت آبادی (30/7/1391),مریم حسن تقی (14/8/1391),آرزو اسمعیل زاده (26/8/1391), یوسف جمالی(م.اسفند) (5/9/1391),مهدی نصیرمنش (14/9/1391),آسیه مهرابی (16/9/1391),امیر مسعود میرباقری (27/10/1391),قهرمان نوری (1/11/1391),بهار زرافشان (28/12/1391),بنیامین سیران (5/1/1392),روشن (8/1/1392),آرزو اسمعیل زاده (11/1/1392),مهتاب محمدی (4/2/1392),علیرضا تقی پور (24/2/1392),مسعود رضایی (5/3/1392),آرزو اسمعیل زاده (21/3/1392),نیلوفر روشن (23/3/1392),محمدرضا عراقي (2/4/1392),آرزو اسمعیل زاده (10/4/1392),امین صالحی (22/4/1392),شیما بخشی (18/5/1392),آرزو اسمعیل زاده (11/6/1392),محمد امین کاروسایی (17/8/1392),آرش شمس (20/10/1392),هستی مهربان (1/4/1393),محسن نظری (11/5/1393),

نقطه نظرات

نام: احسان امینی فر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 فروردين 1391 - 19:59

نمایش مشخصات احسان امینی فر سلام دوست من
زیبایی داستان شما قابل توجه است
احسنت بر شما


@احسان امینی فر توسط آرزو اسمعیل زاده Members  ارسال در پنجشنبه 24 فروردين 1391 - 03:42

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده سلام.
مرسی از شما به خاطر حضور گرمتون.


@احسان امینی فر توسط مرتضی مرتضوی راد Members  ارسال در جمعه 25 فروردين 1391 - 18:00

سلام

این جمله رو شما گفتید::

چند بار گفتم که عمداً این کارو می کنم تا بعضی از قسمت ها ذهن خواننده از موضوع منحرف بشه و خودش تصمیم گیری کنه.
سر سبز باشبن.


اساسا این جمله غلط است.


@مرتضی مرتضوی راد توسط آرزو اسمعیل زاده Members  ارسال در جمعه 25 فروردين 1391 - 01:13

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده سلام.
غلط یا درست ...
عقیده ی منه،نظر هر کسی هم برای خودش محترمه!
سر سبز باشین.


نام: عليرضا تائبي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 فروردين 1391 - 21:40

نمایش مشخصات عليرضا تائبي سبك نگارش خوبي داري و اينكه از تكرار يك جمله استفاده ميكني هم اون حس اضطراب و تشويش و تكراري بودن را منتقل ميكنه فقط قسمت هاي مختلف نوشته ات يه جا هايي خوب به هم گره مي خوره ولي اكثر جاها خواننده را دور ميكنه


@عليرضا تائبي توسط آرزو اسمعیل زاده Members  ارسال در پنجشنبه 24 فروردين 1391 - 03:43

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده سلام.
چند بار گفتم که عمداً این کارو می کنم تا بعضی از قسمت ها ذهن خواننده از موضوع منحرف بشه و خودش تصمیم گیری کنه.
سر سبز باشبن.


نام: مریم   ارسال در شنبه 26 فروردين 1391 - 09:19

سلام ببخشید واسه من مبهم بود ،چند بار خوندمش اما بازم چیزی دستگیرم نشد اما از مبهم بودنش خوشم اومد و فکر میکنم هر کسی از این داستان یه برداشتی میکنه،خسته نباشد،بدرود@};-


@مریم توسط آرزو اسمعیل زاده Members  ارسال در شنبه 26 فروردين 1391 - 11:59

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده سلام . مرسی همچنین.


@مریم توسط شاهین   ارسال در چهار شنبه 10 ارديبهشت 1393 - 22:44

اخ چ تفاهمی منم چیزی دست گیرم نشد


@شاهین توسط آرزو اسمعیل زاده Members  ارسال در پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393 - 09:44

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده خوبه...


نام: سینا   ارسال در شنبه 18 آذر 1391 - 16:32

مطلب جالبی بود منو وادار کرد که تا آخر بخونم


@سینا توسط آرزو اسمعیل زاده Members  ارسال در شنبه 18 آذر 1391 - 17:52

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده مرسی!


نام: محمد   ارسال در پنجشنبه 30 آذر 1391 - 21:28

سلام من از داستان تون چیزی نفهمیدم


@محمد توسط آرزو اسمعیل زاده Members  ارسال در پنجشنبه 30 آذر 1391 - 01:40

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده خوبه........


نام: بنیامین سیران کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 فروردين 1392 - 13:41

نمایش مشخصات بنیامین سیران یا سلام
باعث دلگرمی است !
گمان کردم اغلب نویسندگان اینجا سطحی و ناآگاهند و کارهای معمولی و خیلی ضعیف همدیگر را تحسین می کنند....
اما کارهای خاص این چنین باعث دلگرمی است...
دقت داشته باشید پراکندگی مطالب این کار کمی زیاد شده است و در آن تیرگی ، چند نقطه نور ضعیف و غیر مستقیم از طرف نویسنده ضروریست وگرنه خواننده متقاعد نمی شود که یک داستان یک تکه را می خواند.
دیگر آنکه آگاه باشید که این ابهام و تکه تکه ها در تمامی کارهایتان خود تبدیل به عادت و کلیشه نشوند.
با تشکر


@بنیامین سیران توسط آرزو اسمعیل زاده Members  ارسال در یکشنبه 11 فروردين 1392 - 12:14

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده سلام.
مرسی از حضور و نکته نظراتتون.


نام: کیان   ارسال در پنجشنبه 19 ارديبهشت 1392 - 22:02

مرسی داستان قشنگی بودبو.........................


@کیان توسط آرزو اسمعیل زاده Members  ارسال در جمعه 20 ارديبهشت 1392 - 09:17

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده ممنون از حضورتون.


نام: مسعود   ارسال در سه شنبه 25 تير 1392 - 11:16

سلام ببخشین توهین نشه یه وقت من چیزی سر در نیوردم (افتضاح بود):-/


@مسعود توسط آرزو اسمعیل زاده Members  ارسال در سه شنبه 25 تير 1392 - 12:19

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده خوبه!!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.