نیم روز با گوریل

17 فروردین 1369 / ساعت 1 بعدازظهر

شمسی خانم کنار حیاط نشسته بودو سبزی پاک میکرد اما به دیدن مردی که از بالای دیوار حیاط خانه به داخل خانه لیز میخورد، نفسش در سینه حبس شد و دسته سبزی ای که در دستش داشت روی سفره روبرویش انداخت. شمسی خانم اول خواست فریاد بزند اما نتوانست. مرد که هنوز پشتش به شمسی خانم بود در حیاط را باز کرد و یواشکی به بیرون سرک کشید. شمسی خانم سعی کرد دخترش را که در خانه بود صدا کند اما هنوز در شوک بودو صدایش در نمی آمد. تا اینکه مرد در را بست و به سمت شمسی خانم برگشت تا معلوم شود اصلا غریبه نیست و اتفاقا پسر خود شمسی خانم، امیر است. منتهی با لباس های چرک و پاره پوره و سر و صورت زخمی. شمسی خانم با صدایی لرزان او را صدا کرد اما حالا نوبت امیر بودکه بترسد. ناگهان سرش را بالا آورد و با چشمان از حدقه درآمده، مادرش را نگاه کرد. هر دو پایش سست شد و کم مانده بود روی زمین بیوفتد. دقیقا مثل دزدی که موقع دزدی با صاحب خانه ی چماق به دست دیدار کند. چند ثانیه ای به همین روال گذشت تا امیر، که بچه های محل او را داش امیر می گفتند، خودش را پیدا کرد. اول دستش را روی بینی گذاشت و به مادرش علامت سکوت داد. بعد دزدکی به سمتش رفت و همچنان که به شمسی خانم اشاره میکرد ساکت بماند سعی کرد داخل خانه را ببیند. شمسی خانم اینبار با تعجب و ترس بیشتری صدا زد امیر؟!
اما امیر با شدت بیشتری دستش را به نشانه ی سکوت تکان داد و داخل خانه را جست و جو کرد. بعد در پشت سر شمسی خانم را که به راهروی خانه منتهی می شد باز کرد و به داخل رفت. شمسی خانم هم به دنبالش.
امیر رفت و رفت تا به اتاق خواهرش اکرم رسید. اول خواست با لگدی در را باز کند. اما در محکم تر از این
حرفها بود و امیر مجبور شد با عصبانیت دستگیره در را به پایین بکشد و در را باز کند. وقتی در باز شد اکرم که تازه از مدرسه برگشته بود، شوکه شده به دیوار جلوی در چسپیده بودو نگاه میکرد. وقتی کاملا ملتفت شد که امیر و شمسی خانم هستند بریده بریده بعد از اوایی گفت سلام دادش.
امیرهم بریده بریده، به شکلی که نشان می داد خیلی عصبانی است گفت اون چیه پشتت گرفتی؟
اکرم گفت هیچی بخدا داداش هیچی نیست.
امیر فریاد زد دروغ نگو به من چیه اون تو دستت؟
اکرم دوباره قسم خورد و گفت هیچی نیست بخدا.
امیر با خشم جلو رفت و اکرم را به کناری پرت کرد. بعد عکسی که روی زمین افتاده بود را برداشت وجلوی چشم شمسی خانم گرفت. گفت بیا ببین دخترت چی داره. بیا.
امیر عکس را به شمسی خانم دادو هر دو دستش را محکم توی سرش کوبید بعد فریاد زد من احمق هر روز میرم کار میکنم جون میکنم که این از این مزخرفات بخره بیاره؟!
امیر دور اتاق دوید و شروع کرد به کولی بازی در آوردن. شمسی خانم با خشم از دخترش پرسید این عکس کیه دختر، پیش تو چیکار میکنه؟
امیر دو زانوکنار اتاق نشست و چند بار محکم سرش را به زمین کوبید و دوبار پشت هم فریاد زد ای خدا ای خدا.
اکرم گفت غلط کردم ننه دیگه تکرار نمیشه.
شمسی خانم اینبار با صدای بلندتری گفت بهت گفتم این کیه اینجا چیکار میکنه؟
امیر دو زانو نشست و با صدای بلندی که شمسی خانم بشنود گفت خدایا آخه من که سالم و درستکارم، هر روز میرم سرکار کار میکنم یه لقمه نون در بیارم. آخه چرا این دخترو انقد بی حیا آفریدی؟
شمسی خانم دوباره خواست چیزی بگوید که امیر بلند شدو خودش را پرت کرد توی دیوار و فریاد زد اکرم سرتو میبرم.
شمسی خانم بجای اینکه سر امیر داد بزند که کمتر وحشی بازی در بیاورد، سر اکرم که داشت گریه میکرد داد زدو گفت جواب منو بده بچه این کیه ورداشتی آوردی تو خونه؟
اکرم با گریه گفت بخدا ماله دوستمه ننه مال من نیست.
امیر داد زد دروغ نگو انقد دختره بی حیا اگه مال دوستته دست تو چیکار میکنه؟
اکرم چیزی نگفت و شمسی خانم گفت برا من اشک تمساح نریز دختره ی بی حیا. خجالتم خوب چیزیه اصلا کی به تو اجازه داده با این دوستای خرابت دوستی کنی؟
اکرم گفت ننه جون دیگه تکرار نمیشه غلط کردم.
شمسی خانم اما بی توجه به حرفهای اکرم و امیر که بالا می پرید تا سرش را به لوستر بکوبد و هردو را بشکند گفت بگو ببینم این کیه با این پشت موهاش؟ بگو اسمش چیه عصری برم در خونشون با ننش دعوا کنم.
امیر که موفق شده بود سرش را به لوستر بزند و حالا سعی میکرد لامپهای آنرا گاز بزند زیر چشمی نگاهی به
مادر و خواهرش انداخت و فهمید که حالا باید ساکت شود. پس ساکت شد و شمسی خانم با فریاد سوالش را تکرار کرد. اکرم هم هول کردو با گریه جواب داد جان تراوولتا.
اما کسی مهلت نداد حرف اکرم تمام شود. امیر فورا عربده هایش را از سر گرفت و شمسی خانم فریاد زد یا امام زمان. خدا منو مرگ بده.
شمسی خانم روی زمین نشست و از اولین یا امام شروع کرد تا به هشتمین آن برسد. امیر هم سمت اکرم رفت و گفت بچه ی نفهم تو آقات بی حیا بوده یا ننت که هر روز میری پول بابت این آت و آشغالا میدی؟
شمسی خانم گفت آخه چقدر این بچه باید بره کار کنه به تو پول بده. پس حیات کجا رفته دختره ی نمک نشناس. خجالتم خوب چیزیه. زبونم لال بشه، میری برا من پسر نامحرم تو این خونه میاری؟ آره دختره ی دریده؟
بعد رو به امیر کرد و گفت پسرجان خونه این پسره رو بلدی بریم در خونشون با ننش دعوا کنم؟
امیر با خشم گفت تو چیکار ننه بشین خونه خودم میرم. بعد ادامه داد فکر کردی فقط همینه؟ صبر کن تا نشونت بدم فردا نگی امیر نگفتی. برو کنار.
شمسی خانم کنار رفت و امیر دستش را به سمت در اتاق برد تا آنرا ببندد که اکرم گفت ای وای نه داداش توروخدا.
امیر بلند داد زد خفه شو دختره ی گرگ. پس عفتت کجا رفته؟ اینکارو میکنم که پس فردا آدامس نجویی.
شمسی خانم هم پیرو فضل و کمال ریزی های امیر کیف اکرم را از وسط اتاق برداشت و به سمتش پرت کرد.
امیر در اتاق را بست و پوستر تمام قدی از مایکل جکسون را پشت در اتاق اکرم نشان شمسی خانم داد.
با این حساب دوباره غوغایی برپا شد. امیر اول دست در موهای مایکل جکسون برد و دونه دونه همه را کند، و با عربده ی ممتدی نصفش کرد و به حیاتش پایان داد. بعد هم فریاد زنان دست خودش را لای در گذاشت و شروع به باز و بسته کردن در کرد و آنچنان که انگشتانش هر لحظه ممکن بود قطع شوند فریاد می زد بشکنه این دست که نمک نداره ای خدا ای خدا.
شمسی خانم هم دوباره روی زمین نشست و با دست توی سر و صورت خودش کوبید. اما اکرم از فرصت استفاده کردو کیفش را که شمسی خانم به سمتش پرت کرده بود برداشت و جامدادی اش را از آن خارج کرد. اما تا خواست به گوشه ای پرتش کند، چشمان تیزبین امیر شکارش کردو با تهدید گفت اون چی بود اکرم؟ بده من ببینم؟
بعد خودش جلو رفت و با ضرب دستی اکرم را نقش زمین کرد و در جامدادی را باز کرد. بعد چند لوله کاغذ از آن بیرون کشید و اکرم را که میخواست آنها را از دستش بگیرد با ضربه ای دیگر به گوشه اتاق پرت کرد.
بعد گفت اینا چیه اکرم؟
اکرم گفت اینا امتحانامه نمره پایین گرفتم اینجا گذاشتم غلط کردم دیگه تکرار نمیشه.
شمسی خانم از آن طرف با فریاد و زاری شروع به نفرین کرد اما امیر گفت پس امتحانه هان؟
بعد فریاد زد دختره ی دریده دروغگو. بعد کاغذ ها را باز کرد و نامه های عاشقانه اکرم و چنگیز را به هر گوشه ای از اتاق پرت کرد. بعد با مشت توی آیینه اتاق اکرم کوبید و آیینه را تکه تکه کرد و شروع به کتک زدن اکرم کرد و شمسی خانم هم دنبالشان راه افتاد تا اکرم را فحش دهد و نفرین کند. امیر اول اکرم را حسابی کتک زد و بعد او را به اتاق خودش، که پر از پوستر های جورواجور بود بردو در را رویش قفل کرد. شمسی خانم هم لنگ لنگان به آشپزخانه رفت و زیر گاز را خاموش کرد و گفت درد بی درمون بگیری دختره
بی حیا غذام همه سوخت.
چند دقیقه بعد به حیاط و پیش امیر رفت که دستش را توی حوض گرفته بود، پرسید ننه چرا این شکلی شدی؟
امیر با خشم و افتخار گفت دعوا کردم.
شمسی خانم پرسید با کی دعوا کردی ننه؟
امیر که چیزی برای گفتن نداشت، هول کرد و به هر طرف نگاهی انداخت تا آخر سر گفت با همون بی شرف با همون نامرد.
شمسی خانم دوباره پرسید با کدومشون ننه؟ جون تراولا یا چنگیز؟ الان چیکار میخوای بکنی؟
امیر جواب داد چیکار میکنم؟ گوششو میبرم پسره ی بی پدر و مادرو.
شمسی خانم گفت گوش کیو ننه؟ جون تراولا یا چنگیز؟
امیر اینبار با خشم و کلافگی جواب داد اه هر جفتشونو دیگه ننه.
شمسی خانم گفت نه پسر ولش کن توروخدا. خودم بعدازظهر میرم در خونه هاشون.
امیر با صدای بلندی گفت میری در خونشون که چی بشه؟
شمسی خانم گفت خودم میرم در خونه هاشون با ننه هاشون دعوا میکنم.
امیر گفت لازم نکرده اگه قرار بود کار با تو و ننش حل بشه تا حالا حل شده بود. خودم بایست برم.
بعد بلند شدو با دستی که هنوز مثل شیر آب آشپرخانه ازش خون میرفت، از عصبانیت خودش را دورن حوض پرت کرد و چندبار محکم سرش را به شیر حوض کوبید و گفت پسره ی بی شرف واسه ناموس من نامه عاشقونه فرستاده. گوششو میبرم.
بعد از حوض بیرون آمد، در حیاط را محکم به هم کوبید و رفت شیشه خانه چنگیز اینا را بشکند.

17 فروردین 1369 / ساعت 7 صبح
امیر داد زد بدو اکرم دیرم شد. بعد به حیاط و لب حوض رفت و عربده زد ننه.
صدایی نیامد و امیر دو سه باری عربده کشید و آخر سر با صدایی که اگر کمی بلند تر میشد، از محدوده شنوایی انسان هم خارج میشد و دیگر نمیشد آنرا شنید داد زد شمسی. و شمسی خانم که تا آن لحظه دنبال چادرش میگشت سریع چادر را سرش کرد و گوشه آنرا به دندان گرفت و سرش را از پنجره بیرون کرد. امیر
از همان لب حوض عربده کشید شمسی، یه موقع اگه تلفن زنگ زد جواب ندیا.
شمسی خانم گفت خب پسر شاید بطول خانم اینا باشن.
امیر گفت یعنی چی مگه قبلا من خونه نبودم تلفن جواب دادی؟
شمسی خانم گفت نه.
امیر گفت پس از کجا میدونی؟
شمسی خانم چیزی نگفت و امیر دوباره فریاد زد اکرم بدو. بعد هم بیرون رفت و در را باز گذاشت.
اکرم در را پشت سرش بست و بدو خودش را به امیر رساند. چند قدمی که رفتند اکرم گفت داداش ببخشیدا، من ساعت هفت و نیم باید مدرسه باشم.
امیر با چشم غره ای گفت خب؟
اکرم گفت هیچی بخدا. آخه الان یکمی زوده.
امیر با همان چشم غره جواب داد به درک که زوده. زود بری بهتر از اینه که بدون من بری.
اکرم اول نگاهی به امیر انداخت و خواست چیزی بگوید اما جرئت نکرد به این گوریل کمیاب و این گراز وحشی حرفی بزند.
اما امیر خودش پی ماجرا را گرفت و گفت لابد میخوای خودت بری با اون دوستات هان؟
اکرم گفت نه والا داداش کدوم دوستام؟
امیر گفت خودت میدونی کیارو میگم. اون دختره لیلا چی چی با اون دختره سیما.
اکرم بازهم چیزی نگفت و امیر ادامه داد یه تیکه آدامس میندازن تو فکشون راه میوفتن تو خیابون. بزنم فکشونو بیارم پایین.
سر کوچه که رسیدند اکرم خداحافظی کرد اما امیر به جای جواب، با خشم گفت زود بدو برو من اینجام.
اکرم به آن دست خیابان رفت و امیر ایستاد و با نگاهش تعقیب کرد تا مطمئن شد اکرم وارد حیاط مدرسه شده. بعد دکمه های بالای پیراهنش را باز کرد و جلوتر رفت و یک بسته سیگار خرید. یک نخ آتش زد و دود کنان نیم ساعتی برای خودش در کوچه و خیابان پرسه زد تا به دبیرستان دخترانه زینب رسید. اینجا گل از گلش شکفت و به درخت نزدیک مدرسه تکیه داد و چند دقیقه ای شروع به سوت زدن کرد تا چند تن از پدران بچه ها جلو آمدند و کتک مفصلی بهش زدند. اما امیر عین خیالش نبود بعد از ده دقیقه برگشت و شماره ی خانه شان را با کلید روی درختی که اول به آن تکیه داده بود حک کرد و قلب تیر خورده ای زیرش نقاشی کرد. بعد هم به سمت خیاطی خدیجه خانم رفت و یک ساعتی هم برای مشتری های خدیجه خانم سوت زد و سوت زنان در خیابان راه افتاد تا ساعت نه به خانه ی دوستش رسید. با هم سوار موتور شدند و یک ساعتی در خیابان تک چرخ و سوت زنان رفتند تا اینکه سر چهار راه مولوی و موقع پیچیدن، با پیکان کارلوکس نارنجی رنگی تصادف کردند و با اینکه هیچ خسارتی به هیچ یک وارد نشده بود، طبق عادت کتک کاری مفصلی با هم انجام دادند. بعد دوباره سوار موتور شدند و اینبار راه بالای شهر را پیش گرفتند تا در بلوار آفریقا هوس بستنی های گران خوردن به سرشان زد و پول هایشان را که جمعا به اندازه یک بستنی می شد روی هم گذاشتند و پیاده شدند تا بستنی بخرند اما در پیاده رو و جلوی بستنی فروشی، دوست امیر رو به مرد اتو کشیده ای کرد و گفت چته عمو، نگاه میکنی؟
مرد اتو کشیده که می دید از هر لحاظ درگیری به نفعش نیست با تعجب گفت آقا جون خب اگه نگاه نکنم که میخورم زمین. اینبار امیر گفت ببین عمو هرچقدر دوست داری نگاه کن ولی الان داری بد نگاه میکنی.
مرد اتو کشیده که باز نمیخواست با دونفر درگیر شود گفت برو پسرجون خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.
و خواست به راهش ادامه دهد که امیر و دوستش راهش را سد کردند و مانند گله گرگ ها دوره اش کردند. اما مرد اتو کشیده از همان محل بود و همین باعث شد که چند نفر از مغازه دارانی که او را میشناختند و آشنایش بودند بیرون بیایند و با امیر و دوستش دست به یقه شوند و حسابی کتکشان بزنند و فراریشان دهند. امیر و دوستش فورا پشت موتور پریدند و با سرعت به سمت محله خودشان برگشتند چون به خاطر دعوای خارج از برنامه، کلی از برنامه روزانه شان عقب افتاده بودند و ممکن بود تعطیلی مدارس دخترانه را از دست بدهند. البته سر راه هم مردی که به خاطر رد شدن از پیاده رو فحششان داده بود را کتک مفصلی زدند تا بالاخره به محله خودشان رسیدند. قبل از هر چیز سری به قهوه خانه دوستشان زدند و برای بعدازظهر قرار قمار و برای شب قرار عرق خوری و عربده کشی گذاشتند. آخر سرهم به سمت دبیرستان دخترانه زینب رفتند و تا تعطیلی مدرسه چند نخ سیگار دود کردند تا لحظه موعود فرا رسید. اول اشتهایشان را با تک چرخ زدن باز کردند و بعد از دو سه دور چاشنی عربده هم به آن اضافه کردند و وقتی حسابی گلویشان درد گرفت گوشه ای آرام گرفتند و شروع به آنالیز منطقه و پیدا کردن گروه هایی کردند که به تنهایی به خانه می رفتند. نگاهی رادار مانند و تلاش و مجاهدت بی نظیری که اگر در راه درس خواندن به کار میگرفتند هر یک صاحب چند خانه و چندین شرکت در سیارات دیگر میشدند. بالاخره گروه مورد نظر را پیدا کردند و آرام دنبالشان راه افتادند و وقتی مطمئن شدند کسی دنبالشان نمی آید و دیگر در دسترس نیستند موتور را روشن کردند و با سرعت کمی کنارشان راه افتادند. دوست امیر فقط سوت میزد و امیر که ترک دوستش نشسته بود با جمله های دخترا برسونیمتون، بده کیفتو بیارم، ننم بیاد خواستگاری، خطم خوبه نامه بنویسم و از این دست جمله ها دلبری میکرد. و زمان همین شکلی عاشقانه میگذشت تا دستی از پشت امیر را گرفت و روی زمین انداخت و تا دست دیگر موتور را روی زمین بندازد، لگد محکمی به دنده امیر خورد که نفسش را بند آورد. صدایی فریاد زد نرگس گمشو برو خونه و پس از آن کتک کاری مفصل دیگری شکل گرفت و تا ربعی از ساعت ادامه پیدا کرد تا اینکه یکی از مغازه داران با صدای بلندی گفت برادرا من سکه ندارم یکی زنگ بزنه کلانتری بیاد. و اتفاقا کلانتری مختاری که چند دقیقه بیشتر با آنها فاصله نداشت آنچنان وحشتی به جان امیر انداخت که همچون ببری که سالها دست آموزه رمبو بوده باشد دو نفری که سرش ریخته بودند را کتک مفصلی زد و زمین انداخت و دوستش را که بدجوری داشت کتک میخورد ول کرد و بدو فرار کرد.
دو نفری هم که ازش کتک خورده بودند دنبالش آمدند که باعث شد امیر قدرت بیشتری به پاهایش بدهد و با سرعت بیشتری بدود. امیر با تمام قوا دوید و نزدیک کوچه خودشان شد و خواست به سمت خانه شان برود که دور اندیشی عجیب و کوه تجربه ای که در دعوا بدست آورده بود بهش هشدار داد به کوچه خودشان نرود پس به آنطرف خیابان رفت و وارد کوچه بن بستی شد که در آخر به کوچه بن بست دیگری منتهی میشد در آن تیر برقی وجود داشت و کمک امیر میکرد که به حیاط خانه بغلی راه پیدا کند امیر به سمت همان تیر رفت و در چشم برهم زدنی به حیاط خانه ته بن بست پرید و خواست پشت شمشاد های حیاط قایم شود. دو مردی که دنبالش بودند هم شروع به در زدن کردند و نزدیک بود در را از جا بکنند ولی انگار کسی در خانه نبود و امیر که می دانست یکی از آنها یا هردویشان در حال بالا آمدن از تیر برق هستند با جستی تغییر مسیر دادو نردبان کنار حیاط را برداشت و سر دیوار گذاشت، ازش بالا رفت و به پشت بام رسید و پشت سرش نردبان را بالا کشیدو از پشت بام فرار کرد. آن دو نفری هم که دنبالش بودند، و یکیشان هم از تیر بالا رفته بودو حالا در حیاط بود امیر را دیدند و فحش گویان از پایین دنبالش کردند. امیر که می دید راه خلاصی ندارد از پشت بام به پشت بام میپرید و میرفت اما انگار هیچ راه خلاصی از تعقیب کنندگانش وجود نداشت. آن سمت بام هم نمیتوانست برود تا مبادا کسی از حیاط او را ببیند و به جرم چشم چرانی مصیبت دیگری بر مصیبتش افزوده شود. آخر سر به خرابه ی سر کوچه رسید و تا جای ممکن از تعقیب کنندگانش فاصله گرفت تا آنها را بالا بکشد و خودش از همان طرف فرار کند. اما دو نفری که دنبالش بودند و اتفاقا خودشان هم به خاطر فحش های خانوادگی ای که نثار امیر کرده بودند با چند نفر از اهالی محل درگیری لفظی خفیفی پیدا کرده بودند، باهوش تر از این حرف ها بودند پس یکیشان پایین ایستاد و دیگری وارد خرابه شد تا به پشت بام برسد و حق امیر را کف دستش بگذارد. امیر که با تمام احساس زرنگی فکرش را هم نمیکرد که روی دست بخورد، سینه خیز لب دیوار خرابه رفت و پایین را نگاه کرد اما وقتی فهمید فقط یکی از تعقیب کنندگان سراغش آمده و آن دیگری پایین منتظر سیگنال دوستش کشیک می دهد، دوباره وحشت سر تا پاییش را فرا گرفت و از جایش بلند شدو به سمت حیاط پشتی خانه کناری دوید که باعث شد مردی که کشیکش را می کشید او را ببیند و صدای فحاشی اش بلندتر شود. امیر که هر لحظه حقش را کف دستش تصور میکرد سر دیوار رفت و با به جان خریدن خطر دزد شناخته شدن از کنج دیوار وارد حیاط خانه بزرگ کنار خرابه شد. بعد هم خودش را در دالانی گوشه حیاط، که به موتورخانه منتهی میشد، مخفی کرد. چند دقیقه ای همان جا صبر کرد تا مردی که سر دیوار بود و او را ندیده بود شروع به فحاشی کردو این باعث ایجاد کتک کاری جدیدی بیرون خانه شد و به امیر این فرصت را داد که از یکی از درختان حیاط بالا برود و خودش را به پشت بام برساند و یواشکی مسافتی را روی پشت بام طی کند. بعد هم از دیوار پایین پرید و بدون آنکه پشت سرش را نگاه کند دوید و به آنطرف خیابان و کوچه خودشان رفت تا به نزدیکی خانه شان رسید اما هرچه دست در جیبش کرد کلیدش را پیدا نکرد و جلوی در خانه شان از هولی که داشت، پایش را روی دستگیره در حیاط گذاشت و با دستانش خودش را بالا کشید و بالاخره حوالی ساعت 1 بعدازظهر از سر دیوار حیاط پایین رفت.










شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مسعود برزام (11/6/1396),فرزانه بارانی (11/6/1396),کوثر علیزاده (12/6/1396),لیلااسدی (14/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),مهشید سلیمی نبی (27/6/1396),

نقطه نظرات

نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 11:38

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام خوشحال میشم به داستان های من هم نظر دهید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.