خانه های سنگی


خانه های سنگی
.........................
هفته گذشته آنجا بودم ؛پشت بام خانه های سنگی خوابیده در تپه های میمند، دشت ،لباسی زرد از گون های خشک ودامنی خاکستری از درمنه های پراکنده کوتاه و بلند پوشیده بود. ریشه های چند تا درخت «داغوک» از دل سنگ ،کمی پایین تر از خانه های سنگی بیرون زده بود. سایه درختان بنه و بادام مهمان پذیرهای چندان خوبی نبودند.من از پشت بام خانه های سنگی اطراف را نگاه می کردم؛.به اتفاق خانمم همه جا نظر انداختیم ؛ ازچشم انداز رودخانه اثری نبود. سینه سنگلاخی وبی آب رودآفتاب می گرفت . ا گوش خواباندیم ؛ از خروش رود خانه هم خبری نبود. حدسمان درست بود. رودخانه در این کویر گمشده بود ؛ پرنده ها همه خاموش بو دند. مگرکلاغ ها و کلاجیک ها؛که قارقارغم انگیز واندوهناک را سر انداخته بودند..صدای غرش باد می آمد. چکه های باران بر درهای چوبی مثل دانه های اشک کش می آمد .وبا صدای یکنواختی با هو هوی باد می آمیخت . خانه ها و کوچه های سنگی با حالت اندیشناک و پکر گویی سر به خاک هفت هزار ساله می ساییدند..من اندوهناک به این حالتی بودم که این خانه ها به خودش گرفته بود ؛خیره خیره نگاه می کردم ، در های کهنه چوبی خانه های سنگی ،من را به یاد دوران سنگی حکومت مادها و دیا اکو می انداخت .
فکر می کردم این جا همیشه باید سر سبز و خرم و بانشاط باشد. بچه هاو مردم سر زنده داشته باشد.این حالتی که حالا اینجا به خودش گرفته بود.بنظرم بعید و دور از ذهن می آمد.تصورم این بود که از دیدن این خانه ها همیشه باید خون غیرت ملی در رگم بدود .نمی توانستم تصور بکنم ،که اوهم مثل من این گونه غریب تر از همیشه این جا افتاده باشد.بویژه حالا که لوح قدمت هفت هزار ساله یونسکو بر سینه اش چسبیده بود .اما از همیشه غریب تر به نظر می رسید.من هم از حالت معصو مانه وپاک باختگیش خوشم می آمد.انگار که همایش ها وجشنواره ها هم هزینه این غربت و افسردگی را به زخم آبسه های دیگری زده بودند. توالت های سنگی صحرایی جدیدی به طور پراکنده اطراف تپه ها از این جشنواره ها به یادگار مانده بود.
این چندمین بار بود که اینجا می آمدم ؛اولین بارکه این خانه های سنگی را دیدم چهره گشاده ای داشتند.این جا کنار رودخانه خروشان این روستا نشستم واین کوشک های سنگی را تما شا کردم .ولی با آن روز خیلی فرق کرده ؛آن روز این جا چشم انداز های بکر و درخشان وسرسبز داشت. حالا این خانه ها صورت پژمرده ،اندیشناک و سر بگریبان می نماید.که در خاک پوده و سیاه که مانند دامنی بلند از سینه کش کوه تا پایین دامنه را پوشانده است ؛به خواب رفته . غروب هم غمگین تر از همیشه پرسه می زد. صدای نی چوپان سازی خفه وغمگین داشت که با آواز زنگوله هاوصدای بزغاله ها درهم می شد. شباهتی به نی عاشقانه چوپان های قدیمی نداشت..گله که ایستاد.خشکم زد .بزغاله هادر حسرت شیر پستان های خشک وآویخته مادراین ور و آن ور می جکیدند. چوپان به من دست تکان داد ومنهم باحالت افسوسی به او لبخند زدم ..من به یاد اولین باری افتادم که به این روستا آمده بودم.
تقریبا ده سال پیش اردیبهشت ماه، به این روستا آمده بودم.( میمند ) یادم است تازه نامزد کرده بودم ساعت چهار بعد از ظهر بود هوا گرم بود. به اتفاق نامزدم ،رفتیم ایستگاه سر جاده ،ماشین کرایه کردیم ؛به جاده روستایی که رسیدیم خاکی بود . گرد و خاک ماشین هایی که جلوتر از ما می رفتند در هوا پراکنده شده بود.گاهی دورنمای خانه های باستانی خوابیده در تپه از پشت جنگل های بادام و بنه پدیدار می شد.از حاشیه جنگل ها ی دو طرف جاده گذشتیم ؛.
بالاخره درپایین دامنه یک تپه که چشم انداز جالب خانه های باستانی را نشان می داد.پیاده شدیم .اینجا (میمند) بود.از چند پستی و بلندی که دیوار های سنگی و گلی دوطرف آن کشیده شده بود رد شدیم؛رسیدیم مقابل خانه ها و کوشک های سنگی کوچکی که در دل سنگ و در کمر کش تپه در بلند ترین نقطه کوه که در زیر سقفی بشکل نان کرنون یا تابه ای بزرگ که بی شباهت به دمکش های پلوی نبود ساخته بودند. در دره پایین خانه ها و کمی دورتر از آن آب رود ی خروشان موج می زد.
در پایین بستر رود جاییکه رود خودش را روی سینه دشت می کشید.وموج های خطرناک به آرامش رسیده بودند.بچه ها مشغول گل بازی و یا ماهیگیری بودند. دسته ای از بچه ها در آب می دویدند و بیرون می آمدند. بعضی هم غوطو می خوردند.چند تایی پیرزن در سایه درخت های بنه و بادام بساط پهن کرده بودند وکشک و ترف و روغن حیوانی و...می فرو ختند. ..!کبکی خرامان خرامان با جوجه هایش از کناررودخانه می گذشت...! کندو های عسل ازدور دست ها در لابلای گیاهان وحشی که تازه به گل نشسته بودندرها بودند.در چشم انداز مرتع گوسفندان گله به گله با پستان های پرشیر، به طور پراکنده می چریدند.در پایین ترین قسمت رود گوسفندان آب می نوشیدند.عده ای از جوان های روستا یی بساط چای و قلیان چیده بودند. چشم های سیاه و درشت دخترهای روستایی کوزه به دوش داغ عشق بازی را در دل جوان ها زنده می کرد من و نامزدم هم رفتیم لب رود خانه پشت به خانه های روستایی و باستانی میمند روی لبه بلند وپهن رودخانه نشستیم آفتاب نز دیک غروب بود.که از روی آب دامن می کشید و روی موج ها منشور های هندسی می ساخت.
توده ابر سیاهی از قله کوه سرک می کشید.هوا کمی خنک شد.مردمی که پایین رودخانه بودند کم کم بالا می امدند و به طرف خانه های سنگی می رفتند.در این بین چشمم به توریست های زن و مرد خارجی افتاد که به ما نز دیک می شدند.به احترامشان از جایمان بلند شدیم ان ها هم امده پهلوی ما لب رود خانه نشستند.هیجان زده شروع به صحبت کردند. مثل این بود که چندین سال است که ما را می شناسند.با زبان انگلیسی شکسته بسته.که گاهی با فارسی مخلوط می شد. با ان ها صحبت کردم گاهی بلند می شدند وبااشاره به خانه های سنگی و کتاب ها ونقشه هایی که در دست داشتند.توضیحاتی می دادند و دوباره پهلوی ما می نشستند.آن هااز خانه های سنگی طوری عاشقانه می گفتند . انگارکه از گنج داوازده هزار ساله ، می گویند.از صحبت هایشان گرمای لطیفی در من و نامزدم ایجاد شد.از این همه چیز ها که ما نمی دانستم و آن ها می دانستند افسوس خوردیم ؛از افتخاراتی که در این تپه ها آرمیده بود.این قدر ارامش یافتیم که دلم می خواست سرم را بگذارم لب رودخانه وهمینجا جلو رودخانه بخوابم. کم کم خورشید غروب کرد.سازغمناک نی چوپان از دوردست ها به گوش رسید. ناگهان دوتایی شروع کردند به خواندن یک ترانه امریکایی .(...)بازهم به یاد اولین باری افتادم که به این روستا آمده بودم. ولی حالا با آن روز خیلی فرق کرده ؛آن روز این جا چشم انداز های بکر و درخشان وسرسبز داشت. حالا این خانه ها صورت پژمرده ،اندیشناک و سر بگریبان می نماید.
.خانمم از دورصدایم زد .من از پشت بام خانه های سنگی پایین پریدم.یکمرتبه دیدم خانمم مثل کسی که می خواهد به من مژده ای بدهد.آمد نزدیکم و با لبخند ایستاد. دستم را گرفت وبرد پیش پیر زن هایی که زیر درختان بادام و بنه کشک و ترف و اسپارو... می فروختند ...! این ها همان پیرزن هایی بودند که بار اول دیده بودم . و کبکی که خرامان خرامان با جوجه هایش از کناررودخانه می گذشت...! شبیه همان کبک...!
پایان.
سید محمد علی وکیلی شهربابکی
29/3/97

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (2/4/1397),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (3/4/1397),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.