"مگر کله ام را خر کنده؟!"

"مگر کله ام را خر کنده؟!"
................................
-حالا بهتره یا حالا...؟
-الان بهتره...!
- یکباردیگه ...
-این یکی بهتره یا اون یکی؟!
-این یکی بهتره.
-دست بذار روی چشم چپت !
-حالا بهتره یا حالا؟
-یکبار دیگه...
-این یکی بهتره یا اون یکی؟!
-اون یکی.

لابد این را می دانید که در این مملکت تعیین نمره عینک کار بسیار سخت و هزینه بر و وقت تلف کنی است...مثلا نمره عینک پیر چشمی ونزدیک بینی با هم چندان تفاوتی نمی کند .
به شخص دوربین و آستیگمات هم نمره ای شبیه به هم می دهند.حسن آقا اول نز دیک بین بود و بعد هم دوربین شد و تازگی هم پیر چشم شده است.پیش هفت تا دکتر مختلف رفت و هفت تا عینک جور به جور هم عوض کرد وآخرش هم نمره مناسب چشمش را بهش ندادند. این دفعه که بار هشتم بود .دنبال دکتر حاذقی می گشت .به همین جهت تا دوسه ماه حسن آقا بدون عینک ماند...
بالاخره هم به کمک و راهنمایی آقای بهدادی که یکی از دوستان قدیمی و از هم کلاسی های دوره دبستاینش بود و حالا کارمند بهداری شده بود .دکتر چشم پزشک حاذقی پیدا کرد.
این دفعه هزار نذر و نذورات کرد که نمره عینکش خوب از آب در بیاید.خانمش هم نذر کرد که اگر نمره عینک حسن آقا برای بار هشتم مناسب و میزان چشمش بشود .به اتفاق شوهرش به زیارت امام هشتم بروند...
نظر به اینکه سه ماه بعد نوبت دکتر حسن آقا می شد.با این حال خانم حسن آقا چون عقیده داشت که ضعف بینایی شوهرش از کم قوه گی و بی بنیگی است.دایم برایش غذا های مقوی درست می کرد .هرشب سرش را با زرده تخم مرغ و خرما می چسباند . و تا سه ماه بعد که قرار با دکتر داشت .هر صبح و شب به او قوتوی کرمانی می داد.از بس جگر گوسفندو روغن حیوانی به شوهرش خوراند .نزدیک بودزیر قرض بیفتند.حسن اقا هم تصمیم گرفت این دفعه بر خلاف همیشه که علاوه بر متخصصین چشم به بینایی سنج ها هم مراجعه می کرد .از این کار خود داری کند...
اما خانمش عقیده به عطاری ها خیلی داشت.این شد که حسن اقا بارها زبان درازش را پیش این عطاری و آن عطاری بیرون آورد...
و سودا مزاجیش برای همه مشخص شد.از همه نوع قطره دارویی توی چشمش ریخت و داروهای جوشانده و نجوشانده زیادی هم خورد .چندین بار ازمو منایی و عنبر نسا استفاده کرد ... و به سفارش یکی از عطارها حجامت کرد .ویکماهی هم زالو انداخت ...بالای ابرو و زیر چشم ها ...
دو ماه مانده به وقت مقرر حسن آقا مبلغی انعام هم به منشی آقای دکتر داد که مشکلی پیش نیاید ... و خدای ناکرده نوبتش جابجا نشود.
از عینک فروشی ها هم به اتفاق خانمش بازدید های مکر رکرد .وحتی پیش دو عینک فروش معروف، مبلغی را هم بیانه گذاشت.وسفارش خرید شیشه های عینک از ایتالیا را داد.
صبح روزموعود دوست حسن آقا زنگ زد:
- عزیزم من درخدمتم !
حسن آقا با خوشحالی جواب داد :
-ارادتمندم ... ارادتمندم ...!
درست یک ساعت قبل از موعد مقرر جلو درب منزل حسن آقا ترمز زد...
حسن آقا به اتفاق خانمش بعد از سلام و احوالپرسی و اظهار ارادت و تشکر از زحمات قبلی با سرعت داخل ماشین شدند.
آقای بهدادی با آداب ویژه ای که مخصوص افراد متشخص و بافرهنگ است باسرعتی پایین رانندگی می کرد وراجع به خصوصیات علمی و اخلاقی آقای دکتر چرب و نرم حرف می زد.حسن آقا مرتب به ساعتش نگاه می کرد و توی دلش هم ثانیه شماری می کرد.
خانم حسن آقا هم از آن زن های با معرفت و خوش صحبتی بود که همیشه برای این گونه محفل های چرب و نرم پایه بود.به یاد قدیم افتاد وگفت:
در زمانی که جوان بودم ماشین سواری خیلی کم بود و عوضش تا دلت بخواهد درشکه بود و درشکه سواری هم کیف می داد.الان هم که رانندگی شما را دیدم ماشاالله هزار ماشا الله عینهو درشکه های قدیم وبعد هم به یاد خاطرات کودکیش افتاد و گفت:یادش به خیر وقتی بچه بودیم این خیابون ها همه خاکی بودند و درشکه که تاخت بر می داشت . از همه طرف خاک بلند می شد...
حسن آقا که دل تو دلش نبودودندان روی جگر گذاشته بود و خودش را می جویددر حالی که سعی داشت صدایش را با لا نبرد.پرید وسط حرف دوتاشون .وگفت:
-دوست عزیزم هرچه زودتر ما را برسان به مطب آقای دکتر...!
خدا پدر آقای بهدادی را بیامرزد از آن با حوصله ها بود.جواب داد:
-داداش جون هیچ ناراحت نباش ...تا چشم به هم بزنی می رسانمت ...این عینکی که این دفعه این آقای دکتر به من داده تا کهکشانها را هم می بینم این ماشین هم از آن دست ماشین هایی هست که اگر خوب کنترلش نکنم پرواز می کند!به ریخت ماشین نگاه نکن...موتورش دوهزاره... بعد هم عینکش را عوض کرد و عینک دوربینش را به چشم زد.و گفت :
-عزیزم !عینک قبلی مخصوص سرعت پایین بود.
با این یکی عینک سه سوته شما ها را می رسانم.
اینبار ماشین سرعت گرفت ...به قدری تند می رفت که حسن آقا به التماس افتادو این دفعه حسن آقا از ترس جانش گفت:من گفتم با سرعت اما نه به این اندازه که خدای ناکرده تصادف کنی..!
آقای بهدادی .تا حدودی بهش برخورد و گفت:
-حاج خانم !این حسن آقا همان موقع هم که توی دبستان بود بچه ترسویی بود...!
خیال هر دو تاتون راحت باشه آدم از خودش تعریف کنه درست نیست .ولی من به دست فرمون خودم خیلی اعتماد دارم بین همکار های من فکر نمی کنم کسی دست فرمون من را داشته باشد.با این عینک جدید اگر گاری اسبی هم باشه چشم بسته می برم...حاج خانم که از سرعت بالای آقای بهدادی داشت سرش گیج می رفت.ولی رودرباسی با آقای بهدادی بهش جرات حرف زدن نمی داد.یکی دوبار هم که آقای راننده با ترمز هایش چند متری ماشین را این طرف و ان طرف کشاند. حاج خانم با و جودیکه حسابی ترسید حوصله به خرج دادو زبانش را گاز گرفت و چیزی نگفت...
حسن اقا هم که حسابی عصبانی و ناراحت بود...با کمی ملایمت گفت:
-داداش عزیزم هنوز نیم ساعت وقت داریم و چیزی تا مطب نمانده ،خدا نکرده خودت را به خاطر ما توی درد سر نیندازی!...به نظرم میاد از طرف خیابان خیام بریم راه کوتاهتر می شه!آقای بهبودی گفت:
-"مگه من کله ام را خر کنده که از اون طرف برم..."
افسران راهنمایی راه را بستن وتمام ماشین ها را کنترل می کنند.من ترسی ندارم ولی چرا بیخودی فلانم را با شاخ گاو دعوی بیندازم؟...
حاج خانم که همسر خودش را خوب می شناخت ومیدانست که این طور مواقع با کسی رودربایستی نداره و ممکنه از کوره دربره ...سعی کرد بحث را عوض کند و بحث نمره عینک ودکترجدید را پیش بیاره:
-آقای بهدادی !به قیافه شما می یاد که اهل مطالعه وکتاب خوانی باشید.
-احسنت به هوشتان !...از کجا متوجه شدید.؟!
-یکی از طرز صحبت کردنتون که برعکس شوهر من بسیارمودبانه و موقرانه است .یکی هم از عینک های ته استکانی تان که داد می زنند در اثر مطالعه به این روز افتاده اید.
-عینک ها را همین دکتر جدید به شما داده؟
-راستش این دکتر خیلی دکتر حاذقی هست .اگر نبود من برای حسن اقا که سالیان سال چشممون توچشم هم بوده این جا نوبت نمی گرفتم!...از همه شهر های ایران گرفته تا کشورهای حاشیه خلیج و شاخ آفریقا وونزویلا و تونس و...حتی کشورهای فقیرنشین و درحال توسعه و توسعه یافته .و توسعه نیافته ...کشورهای در حال جنگ مثل یمن و سوریه مشتری دارد. آقای بهدادی بدون اینکه مکث کند یکریز حرف می زد...!
از بی سوادی بعضی از دکترها ،از بی اطلاعی مردم نسبت به بهداشت و اصول درمان ،از بی انصافی بعضی از پزشکان...ایراد می گرفت.در این موقع به یک پل نز دیک می شدند. عینک ته استکانی آقای بهدادی که پل را به حالت سه بعدی می دید.یک لحظه ترمز زد تا چشمش تطابق کند .اماراننده یک ماشین بزرگ برای این که از پشت سر به ماشین آقای بهدادی نکوبد .با دستپاچگی فرمان ماشین را به طرف راست پیچاند .ومتاسفانه با نرده های فلزی پل برخورد کرد و پایین افتاد...!اما اقای بهدادی پشت سرش را ندید و متوجه قضایا نشد.ومثل برق از روی پل سرازیر شد .
رادیوی ماشین باز بود وآقای راننده مرتبا اخبار ترافیک را گوش می داد...چند دقیقه بعد رادیو پیام گفت:
-امروز بعد از ظهر بی و قوفی و نابلدی وبویژه خطای دید ودر نتیجه ترمز بی جای یک راننده بر روی پل الغدیر منجر به سقوط یک کامیون از پل و زخمی شدن راننده و سرنشین وی شد. حادثه در دست بر رسی است ...واین راننده فراری مورد تعقیب می باشد... ازعزیزانی که اطلاعی از نامبرده ومحل اختفای وی دارند به کلانتری 18 جنب پل مراجعه کنند...!
با شنیدن این خبر بدون اینکه آقای بهدادی بفهمد راننده خلاف کار کسی جز خودش نبوده ...
گفت:
اینا اصلا راننده نیستند.خرچرونند.برید دعا کنیدکه توی ماشین من سوار شدید.این ماشینی که پشت سرمن ترمز کرد هرکسی جای من بود شناسنامه های شما الان باطل شده بود.ولی من اینقدر باسرعت از روی پل رد شدم که یک قطره خون هم از دماغ کسی نیامد.این ها معجزه عینک همین آقای دکتر هست و دست فرمون عالی من...
هنوز حرفش تمام نشده بود که حسن آقا و حاج خانم از پنجره ماشین به بیرون که نگاه کردند.منظره عجیب و وحشتناکی به نظرشان آمد .دوطرف ماشین حسن آقا ماشین های پلیس در حرکت بودند.بعد که کمی دقت کردند .متوجه ایست دادن پلیس از بلند گوهای ماشین شدند...
-سمند شماره.... بکش کنار .سمند شماره ... بکش کنار...
ولی آقا ی بهدادی فقط میدانست که ماشینش سمند است .ولی هرچه فکر می کرد شماره ماشینش به یادش نمی آمد.پلیس آنقدر به ماشین سمند نزدیک شد .که نزدیک بود روی ماشین خط بیفتد.
-آقا به تو می گم...!آقای بهبودی که تازه متوجه شد. خیلی آرام کنار کشید.
پلیس گفت:
-گواهینامه و کارت ماشین .!
-به عکس گواهینامه و متقابلا به صورت آقای بهبودی که نگاه کرد.با نهیب گفت:
-با این عینک ته استکانی کی به تو گواهینامه داده؟!
دست و پای حسن آقا و خانمش می لرزید...اما آقای بهدادی فقط از خودش و طرز رانندگیش و دست فرمان عجیبش تعریف می کرد.و با حالت تعجب بر انگیزی گفت:
آقا !اگر این عینک را نداشتم .با این ترمزی که کامیون روی پل پشت سرمن زد .هر سه تامون نفله شده بودیم.بهترین دکتر دنیا این عینک را به من داده...اون وقت جنابعالی به گواهینامه و عینک من ایراد می گیرید.
حسن آقا و خانمش منتظر دستبند زدن و دستگیری آقای بهبودی بودند.اما آقای پلیس اطلاعی از واژگونی کامیون روی پل نداشت.و فقط به علت سبقت بیجا آقای بهدادی را جریمه کرد. آقای بهدادی بعد از کمی دقت فکر کرد راه را عوضی می رود.از رهگذری که در پیاده رو می رفت. پرسید:
آقا جان !مطب دکتر کلانتری متخصص چشم مسیرش کدوم طرفیه ؟
آقا ده متر جلوتر اون تابلو را می بینی ؟!
-دستش را سایه بان چشم هایش کرد و هرچقدر دقیق شد تابلو دکتر راندید.عینکش را عوض کرد بازهم فایده ای نداشت.حسن آقا گفت:
-اجازه بدهید من نگاه کنم !هفتمین عینکش را از جا عینکی شماره چهارده بیرون آورد. و دستش را سایه بان کرد وهیچ تابلوی را ندید.
عینک ششم و پنجم را هم امتحان کرد تابلو تار تار بود.نوبت به حاج خانم که رسید.عابر پیاده دلش سوخت و تامطب همراهشان شد.ده دقیقه بعد حسن آقا پشت دستگاه کامپیوتری اقای دکتر نشسته بود . مرتب از این دستگاه به آن دستگاه جابجا می شد.
-حالا بهتر می بینی ؟یا حالا...!؟
-این یکی بهتره ؟ یا اون یکی...؟!
دکتر گفت:
-همین تقویت سه ماهه کار دسستش داده .چربی و قند ش بالا رفته و روی لکه زرد شبکیه اثر گذاشته.به جای عینک هشتم ،نامه ای به متخصص غدد به دست حسن آقاداد.
"سرکار خانم دکترفاطمی"
- سلام
احتراما :
زالو درمانی رگ های شبکیه را خشکانیده؛دودعنبر نسا به قرنیه آسیب جدی زده وتقویت با جگر قند و چربی خون رابالا برده ایشان کیس و نمونه خوبی برای مطالعه و تهیه مقاله isiهستند.
دکتر کلانتری
فوق تخصص شبکیه چشم از آلمان نازی
امضاِء
حاج خانم که چشمش به نامه افتاد بانگرانی و وحشت دادزد:
یا امام هشتم !من که نذر نکردم شوهرم مقاله بشه...!
محمد علی وکیلی
4/10 97

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

متین یحیی زاده ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سید محمد علی وکیلی شهربابکی (14/10/1397),نگین پارسا (14/10/1397),ابوالحسن اکبری (15/10/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (24/10/1397),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.