«سرفه های اکبر آقایی»



داستان طنز
«سرفه های اکبر آقایی»
.............................
یک هفته بعد از اینکه کرونا وارد ایران شد،کوچه ما یک میهمان ناخوانده داشت.آن شب از شدت حساسیت نسبت به این موضوع وکنجکاوی خاصی که همیشه این مواقع سراغ من می آید تا صبح بیدار ماندم ،هر کسی که توی کوچه ما ازوروداین میهمان ناخوانده به خانه قاسم آقا و صدیقه خانم خبردارمی شد،همین وضعیت بیقراری من را داشت،همسایه ها همدیگر را صدا می کردند ویک به یک از ماجرا اظهار تاسف می کردند.از کوچه پس کوچه های اطراف هم دوان دوان خود را به کوچه ما می رساندند و از یک ماشین سمند غیر خودی که پشت درب خانه قاسم آقا و صدیقه خانم پارک شده بود دیدن می کردند.پنجره های کوچه هم مرتبا باز وبسته می شدواز هرسو سرک می کشیدند.من که تا صبح بیدار مانده بودم و می خواستم به زحمت خودم را خواب کنم ،خیلی سفت و سخت چسبیدم به اخبار کرونایی صدا و سیما و مطالعه روزنامه های داخلی و خارجی و آن ها را تا سپیده دم دنبال کردم از شنیدن و خواندن این همه خبر کرونایی شوکه شدم طوریکه از دست زدن به روزنامه ها هم می ترسیدم از وقتیکه دانستم که اوضاع کرونا از آنچه می گویند بسیار وخیم تراست، از خود تلویزیون هم وحشت داشتم ،این این شد که در اولین فرصت با شتاب از خانه بیرون زدم تا دستکش و ماسک و مواد ضدعفونی کننده تهیه کنم در خانه که بازشد چشمم به اکبر آقا مهمان نا خوانده قاسم آقا و صدیقه خانم همسایه ته کوچه مان افتاد که ازخرید خیابان سلانه سلانه بر می گشتند.سلام و احوالپرسی که تمام شد،اکبر آقا(مهمان ناخوانده) به عقب برگشت و مرا صدا زد آدرس دبیرستان نخبگان و تیز هوشان را ازمن گرفت که احتمالا برای پسرش می خواست.این که می گویم احتمالا به خاطر این است که سعی می کردم هرچه زودتر از کنارش فرار کنم ،آنقدر بدگویی مهمان های ناخوانده را از هر طرف شنیده بودم که یک لحظه فکر کردم اکبر آقا همان ویروس کرونا است که الان دارد با من صحبت می کند.
دستکش یکبار مصرف دستش بود وماسک فیلتر دار هم روی دهنش داشت ، نزدیک من که شد بلافاصله به ذهنش خطور کرد که یک و نیم متر هم از من فاصله بگیرد ،البته چند بار عقب و جلو رفت تا توانست درمرکز دایره ای به شعاع یک و نیم متری بایستد،متاسفانه با این حرکت ها چند تا یی سرفه و عطسه انفجاری هم زدکه بعد ها به سرفه های اکبر آقایی معروف شدولی خیلی زود توانست با خم کردن دست در ناحیه آرنج ترشحاتش را بین باز ودست کنترل کند. ظهر همان روز هم همسایه بغلدستی ما به محض خروج از خانه با صحنه ای مشابه همین صحنه در همین محل روبروشد،اما خوشبختانه ماجرا بیخ پیدا نکردو حادثه خیلی تلخی که نزدیک بود بین دوهمسایه روبرویی رخ بدهد بحمدالله به خیرو خوشی تمام شد.
گویا قبل از این که من از خانه بیرون بزنم اسما خانم همسایه روبرویی قاسم آقا از صدای وحشتناک این سرفه ها و عطسه های انفجاری به تنگ آمده بود،از صدیقه خانم گلایه می کند، صدیقه خانم زن قاسم آقا با حالت ریلکس وبه طرز اطمینان بخشی می گوید:«اسما خانم من سرفه های دایی جانم راخوب می شناسم،اگر صد نفر هم با هم سرفه کنند من مال اونو خوب می شناسم و خوب می دونم که واقعا خطر ناک نیست. نیازی هم به فاصله گرفتن وماسک و دستکش و الکل واین همه کوفت و زهر مار ندارد! از موقعی که من یاد می دهم دایی جان من سرفه ها و عطسه هاش همین شکلیه !حاضرم همین جا بنویسم و پاشو مهرو امضا کنم وشما هم حرف من را قبول کنید که حاجی آقای ما سرفه ها و عطسه هاش کرونایی نیست.این حرف ها را با امضا محفوظ هم تحویل اسما خانم داد.
بعد از آن که اسما خانم از طریق گفت و شنود با صدیقه خانم مشکل را نتوانست حل کند ،تلفن به دست و موبایل به دست پشت سرهم لحظه به لحظه هم به خانم های همسایه وهم به صدیقه خانم زن قاسم آقا زنگ زد و پرس و جو کرد:
«صدیقه خانم!سن اکبر آقا چقدر است؟»این را اسما خانم از طریق گوشی موبایلش پرسید.
اسما خانم گفت :«دایی جون من از این چیزها خیلی بدش می آید،اگر سنش را ازش بپرسیم بقدری عصبانی می شه که می ترسم بذاره و بره!شما نگاه به عینک ذره بینی و کت وکلفت اکبر آقا نکنید از بس مطالعه کرده اینطوری شده همه فکر می کنند لااقل هشتاد سال داره!در حالیکه هنوز خیلی جوان است. یک اخلاق عجیبی هم داره از وقتی این ویروس آمده هر روز ما را می برد برای خرید و لا اقل چهار پنج تا ماسک و هفت هشت ده تا دستکش و چهار پنج تا شیشه الکل و هفت هشت ده تایی هم مواد ضد عفونی کننده می خره ،قبل از اینکه مهمان ما هم بشه یکدوجین ماسک و دستکش و چند دوجین از هر ماده ضدعفونی کننده با خودش آورده ،کلا اعتقادش این هست که باید خرید کرد یکدفعه می بینی توی بازار پیدا نمیشه !ما اصلا توی خانه مان یک کمد پراز دستمال و ماسک و دستکش و... برای دایی جون جدا کردیم .قرار است فردا هم قبل از اینکه خرید بره یک کمد دیگه جدا کنیم .»وبعد هم روده درازی کرد و ادامه داد:
«قاسم آقای ما هم به شک افتاده که اکبرآقا این همه دستمال و ماسک و... برای چی می خرد؟انگار که برای بیست سال دیگه هم اینها را لازم دارد! نکنه می خاد بازار سیاه درست کنه؟ممکنه کلکسیون داره؟شاید هم می خاد مغازه باز کنه؟»
« صدیقه خانم! وضع دمای بدنش چطوره ؟با وجود این سرفه های خشک تبش را کنترل می کنید یا بی خیالش هستید؟»
«عزیزم اکبرآقا همون وقت اولش هم جونش داغ بود.مثل شوهر جنابعالی از خونسردها و بی خیال ها نبود،تازه خودش و خانمش هم توی بهداشت کار می کنند.»
«صدیقه خانم ! ازمن گفتن از شما نشنیدن !با این بی احتیاطی هاتون کوچه وشهر را کرونایی می کنین !ترا خدا لا اقل یک تست ببرش.» اسما خانم درحالیکه باعصبانیت گوشی را زمین می گذاشت یک هشدار جدید کرونایی هم داد:
«صدیقه خانم !راستی تا یادم نرفته فکر آهک هم برای اکبر آقا باش !گویا آهک هم دارند احتکار می کنند،تا کار به این جا ها نکشیده لا اقل هفتاد هشتاد کیلو آهک ذخیره داشته باش!بدشانسی تودایی جونت هم خیلی هیکلی وگنده مونده است.»
همه اهل کوچه که با خبر شدند، همسایه ها یک روز کاری در خانه ماندندوبعدش هم با ماسک و دستکش وبارعایت یک ونیم متر فاصله از یکدیگر دورهم جمع شدند،به خاطر رعایت فاصله صف همسایه ها از کوچه بیرون زد وتا ته خیابان همتیکشیده شد.
همه با نگرانی از هم می پرسیدند :«خوب حالا چه باید کرد؟...»
آقای قنبر مالکی که خودش اداره بهداشتی بودو از جزییات یک آدم کرونایی با خبر بود با عصبانیت گفت:«باید از این کوچه بیرونش کرد.»
آقای لنگری که در آب و فاضل آب مشغول به کار بود گفت:«باید کل افراد درمنزل قاسم آقاو مهمان های ناخوانده ضدعفونی شوند .»
خانم رشتی که اهل شمال بود و از سال هاپیش دراین محل ساکن شده بود فریاد سرداد و گفت:«گیلان ما را همین مهمان های ناخوانده به خط قرمز کشاندند!»
کارگر شهرداری که داشت نوشته دیوارمقابل را می خواند: (فلان فلان پدر و مادر هرکس که اینجا آشغال بریزه )به طر ز معنی داری سر تکان دادو گفت:«با این همه زباله پراکنده در جلو خانه ها و کف کوچه از ماست که برماست.»
آقای سنجری که معاونت دبیرستان غیر انتفاعی فرهنگ و ادب را به عهده داشت .با لحنی آرام گفت:« باید از هجوم احساسات در این موارد جلو گیری کردو به هروسیله ای که شده اورژانسی بهداشت را باخبر ساخت. »
دورهمی داشت حالت رسمی به خود می گرفت که به طور غیر منتظره ای حرکت یکردیف ماشین به صورت کاروانی که از جلو جمعیت همسایه عبور می کرد نظر همه را به خود جلب کرد، سمنداکبرآقا پیشاپیش همه و بعد از آن خودرو قاسم آقا و صدیقه خانم وبه دنبال آن چند وانتی که همگی انبوهی از دوجین های ماسک و دستمال و دستکش و مواد ضدعفونی کننده را حمل می کردند،آهسته آهسته از جلو جمعیت می گذشت ،اکبر آقا و خانمش آهسته آهسته دست تکان می دادند و از جمعیت خداحافظی می کردند.
محمد علی وکیلی 20/12/1398



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

رضا فرازمند ,زهرابادره (آنا) ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

رضا فرازمند (29/1/1399),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (30/1/1399),بهروزعامری (6/2/1399),زهرابادره (آنا) (13/2/1399),علیرضااشرفی مهابادی (27/2/1399),

نقطه نظرات

نام: شایسته دولتخواه   ارسال در چهار شنبه 3 ارديبهشت 1399 - 23:48

سلام و عرض ادب
آقای وکیلی گرامی چهره ی این روزهای شهر را به قلمی روان ساده و تصویری عینی ترسیم نمودید .

امیدوارم سلامتی همواره همراهتان باشد.
با احترام@};-


@شایسته دولتخواه توسط سید محمد علی وکیلی شهربابکی Members  ارسال در شنبه 6 ارديبهشت 1399 - 12:15

نمایش مشخصات سید محمد علی وکیلی شهربابکی با احترام و سلام
نویسنده گرانقدر داستان هایتان عالی است و لطفتان زیاد
سعادت و سلامت برایت دآرزو می کنم.@};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 ارديبهشت 1399 - 01:05

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
با داستان قبلیتون زمین تا آسمان تفاوت داشت انگار جو کرونایی حصله ی شمارا زیادتر کرده
از خواندنش لذت بردم
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط سید محمد علی وکیلی شهربابکی Members  ارسال در شنبه 6 ارديبهشت 1399 - 12:17

نمایش مشخصات سید محمد علی وکیلی شهربابکی جناب اقای عامری از اینکه مرا مورد محبت خودتان قرار دادید ممنونم سید محمد علی وکیلی@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.