در راه پله ی سفید کمی نمناک

- متاسفم آسانسور خراب است. بايد از راه‌پله‌ي كناري برويد.
با كمي عصبانيت از اتاق خارج مي‌شوم و از راهرو مي‌گذرم. از فاصله‌ي دو، سه متري به راه‌پله نگاهي مي اندازم. معلوم است كه تازه آن‌جا را طی کشیده‌اند چون کمی نمناک است و هیچ رد کفشی به چشم نمي‌آید. شاید باید صبر کنم تا راه‌پله کمی خشک شود. اما نه، فقط دنبال بهانه‌ام که این کار را به تاخیر بیندازم. نمي‌توانم تمام عمرم از کاری به این سادگی فرارکنم.
جلوتر مي‌روم و رو‌به‌رو‌ي اولين پله مي‌ايستم. چشم‌هايم را مي‌بندم و زير لب مي‌گويم:«قرار نيست اتفاقي بيفتد. من در يك ساختمان اداري هستم و اين هم يك راه‌پله‌ي سراميكي سفيد معمولی است.» همان‌طور كه چشم‌هايم را باز مي‌كنم، پاي راستم را آرام بالا مي‌آورم و روي پله‌ي اول مي‌گذارم و بعد پاي چپم را روي پله‌ي دوم. و بعد به همان ترتيب، پله‌ي سوم. ضربان قلبم کمی شدت مي‌یابد و اندکی احساس سرگيجه دارم. پشت سرم را که نگاه مي‌کنم، متوجه رد کف کفشم مي‌شوم. سعي مي‌كنم سريع‌تر از پله‌ها بالا بروم تا به طبقه‌ي سوم برسم. ناگهان گوشم شروع به سوت كشيدن مي‌كند. نفس نفس زنان از پله‌ها بالا مي‌دوم. ضربان قلبم حالا آنقدر شديد شده‌است كه صدايش را به وضوح مي‌شنوم. دست‌هايم به شدت عرق كرده‌اند. همه‌ چيز براي هزارمين بار پشت‌سر هم جلوي چشم‌هايم ظاهر مي‌شود. احساسات، افکار، وقایع، اعمال. آن خشم و نفرت غیر‌منطقی بي‌انتها. خشمی که داشت مرا از درون ذره ذره خرد می‌کرد. نمي‌توانستم با آن احساس زندگی کنم. باید کاری مي‌کردم. باید رهایش مي‌کردم و به آن اجازه مي‌دادم از وجودم خارج شود. ذهنم پر از صداست. حرف، حرف، حرف. مردمان احمقی که کاری جز قضاوت کردن انجام نمي‌دهند. در میان این صداهای مبهم، صدای التماس او از همه بلندتر است. و من که در این هرج و مرج، قدم مي‌زنم و کسی حواسش نیست. اما صدای شلیک گلوله‌ام دهان‌هایشان را مي‌بندد. دیگر هیچ صدایی نیست. سکوت محض است. فقط من مي‌مانم و احساس آسودگي فوق‌العاده‌ای كه فقط براي يك لحظه حس مي‌کنم. و پس از آن، آن احساس، تبديل به چيزي عجيب مي‌شود. يك نوع عذاب وجدان غير‌قابل تحمل. حتی تخریبگر‌تر از آن خشم قدیمی. بعد از اين‌كه جان كسي را مي‌گيري، زندگي‌ات براي هميشه عوض مي‌شود. فرقي نمي‌كند كه از كارت پشيمان شده باشي يا نه. فرقي نمي‌كند كه فرد باعاطفه‌اي هستي يا دلت از سنگ است. هر‌چه هم كه باشي، ديگر مثل قبل نمي‌شوي.
لرزش زانو‌هايم باعث كند شدن سرعت بالا رفتنم از پله‌ها مي‌شود. قطره‌اي كه نمي‌دانم اشك است يا عرق، از روي چانه‌ام روي يقه‌ي لباسم مي‌افتد. مقدار زيادي خلت در گلويم جمع شده‌است. نياز دارم سرفه‌ي محكمي كنم، اما تنگي نفسم مانع مي‌شود.
به بالای پله‌ها نگاهی مي‌اندازم. هنوز حتی نصف مسیر را هم طی نکرده‌ام. زانو‌هايم توان بيشتر دويدن را ندارند. بدنم را همان‌جا روي يكي از پله‌ها رها مي‌كنم. تیزی لبه‌ی پله کمرم کمرم را اذیت مي‌کند. اما در این لحظه، یک زخم کوچک، چه اهمیتی دارد؟ دست‌هاي به شدت لرزانم را روي صورتم كه از اشك و عرق خيس است مي‌كشم. ديگر نمي‌توانم. ديگر نمي‌توانم فرار كنم. نمي‌توانم اين حقيقتي كه مدت‌هاست باعث به وجود آمدن عجيب‌ترين احساسات در من و ترس از احمقانه‌ترين چيز‌ها شده‌است را ناديده بگيرم. يا با دروغ گفتن به خودم و پرت كردن حواسم با چيز‌هاي‌ احمقانه، وانمود كنم نسبت به آن بي‌تفاوتم.
صداي قدم‌هايش را از دور مي‌شنوم. دست‌هايم را به‌طور مداوم به سر و صورتم مي‌كشم. چشم‌هايم را محكم به هم مي‌فشارم. صداي قدم‌ها نزديك و نزديك‌تر مي‌شود تا بالاخره چكمه‌هاي قهوه‌اي رنگش را مي‌بينم. آرام سرم را بالا مي‌آورم و به چشم‌هايش كه انگار مي‌درخشند نگاه مي‌كنم. لبخند خفيفي روي لب‌هايش شكل مي‌گيرد. مي‌دانم که اين بار ديگر نمي‌توانم فرار كنم. او هم مي‌داند. دست چپش را مشت کرده و دست راستش به آرامي چيزي را از داخل كت چرمي‌اش بيرون مي‌آورد. به علت تاريِ ديدم، نمي‌توانم چيزي كه در دستش است را به وضوح ببينم. اما مي‌دانم كه يك اسلحه است. صحنه‌ها مدام در ذهنم تكرار مي‌شوند. وقتي كه با لبخندي كم‌رنگ، به چشم‌هاي ترحم‌انگيزش كه در آن‌ها التماس موج مي‌زد نگاه كردم. وقتي اسلحه را از داخل کتم بیرون آوردم، مشت دست چپم را باز کردم و همراه با دست راستم که آن را حمل مي‌کرد، به سمت او گرفتم. روي يكي از پله‌هاي چوبي پلكان افتاده‌بود و پيراهنش از شدت عرق به تنش چسبيده ‌بود. چقدر رقت‌انگیز به نظر مي‌رسید! آن نگاه اسفناک، داشت حالم را به هم مي‌زد. فكر مي‌كرد شانسي هست كه من دلم به حالش بسوزد و از آن‌جا بروم. فكر مي‌كرد آن نگاه دلم را به رحم مي‌آورد. اما من، جوشيده‌تر از اين حرف‌ها بودم. نمي‌خواستم بیشتر از آن منتظر بمانم. جلو رفتم و تفنگ را به پیشانی خیس از عرقش چسباندم. ماشه را کشیدم و پس از آن صدای شلیک، زيبا‌ترين لحظه‌ي زندگي‌ام را تجربه كردم. حسی مقدس در وجودم بود. مثل اين كه يك ماموريت الهي انجام داده‌باشم. بعد جلوتر رفتم و با چكمه‌هاي قهوه‌ايم به كمرش لگد زدم تا از شكم روي زمين بيفتد و مجبور نباشم صورت خوني چندش‌آورش را تحمل كنم. اما آن احساس رضايت، مدت زيادي دوام نياورد. او بار‌ها سراغم آمد و خواست از من انتقام كاري كه كردم را بگيرد. اما هر بار، من فرار كردم. اجازه ندادم اين احساس بر من غلبه كند و باعث شود در مقابلش تسلیم شوم و جانم را از دست بدهم.
اما اين بار، با دفعات قبل فرق مي‌كند. این بار من ديگر نمي‌توانم فرار كنم. اين چيزي است كه مدت‌ها منتظرش بودم و بيش از هر چيز از آن مي‌ترسيدم. من جانش را از او گرفتم. زندگي‌اش را از او گرفتم. چشم‌هايم را به هم فشار مي‌دهم و چند قطره‌ي اشك بزرگ روي گونه‌هايم مي‌غلتد. با وجود اين‌كه چشم‌هايم بسته است مي‌توانم حس كنم كه خيلي به من نزديك شده. سردي دهانه‌ي لوله‌ي تفنگ را روي پيشاني‌ام حس مي‌كنم. چشم‌هايم را كه باز مي‌كنم، او اين‌جا نيست. حتی اثر کثیفی کف کفش‌هایش هم روی پله‌های سفید نمناک نمانده. ناگهان تكاني شديد مي‌خورم. دست راستم، اسلحه را روي پيشاني‌ام نگه داشته‌است و انگشت‌هايم در حال كشيدن ماشه هستند. در لحظه‌اي كوتاه، ماشه‌ي تفنگ كشيده مي‌شود. صداي شليك. دردي شديد، آن‌قدر شديد كه باعث مي‌شود تفنگ از دستم رها شود و روي پايم بيفتد. اما این درد بیش از چند لحظه دوام نمي‌آورد، کم کم محو مي‌شود. و سپس، دیگر هیچ چیز حس نمي‌کنم.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

همایون طراح ,


این داستان را خواندند (اعضا)

صدف رسولی (10/6/1396),همایون طراح (10/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (10/6/1396),کوثر علیزاده (12/6/1396),نیما موذن (21/6/1396),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 20:34

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 11:47

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام.درود بر تو و داستان زیبایت.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.