جوانی

بهار آمده است و من همچنان رو به دیوار دست بر روی چشم نهاده ام، می شمارم ثانیه ها را، ثانیه هایی که اگر آن ها را به عقب بشماری؛ لحظات تنهایی ام را خوب نشانت می دهند
چنان اعداد ثانیه ها بزرگ و طولانی هستند که قلم تاب نوشتنشان را ندارد.
می شمارم تا که صدایت را بشنوم، چشم از دیوار بردارم و وقتی که پیدایت کردم، به جای ساک ساک کردن محکم در آغوش کشمت اما...
بهار آمده است و من همچنان روبه دیوار دست بر روی چشم نهاده ام تا تو بیایی.
در دوری تو بسیار شبیه درخت گردویی شده ام که خشک شد، پیر شد و با حال زارش درد سخت دوری بهار را تحمل کرد و بار سنگین سرما را بر دوش کشید. با آمدن بهار هم جوانه ای تازه زد و برف را فراموش کرد.
با این تفاوت که من دیگر تحمل دوری را ندارم و هر روز سرمای سنگینی بر دلم می نشیند که نمیتوانم فراموشش کنم؛ زیرا یخ زدگی تنم را به خوبی روی موهایم می بینم.
بهار آمده است درخت جوانه زده اما قلب من هنوز بار سنگین سرمایِ دوری را به دوش می کشد و موهایم هر روز بیشتر و بیشتر پیری و ناتوانی ام را به رخم می کشند.

#محدثه_یعقوبی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

زهرابادره (آنا) ,ابوالفضل مولوی ,فاطمه گودرزی ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (25/4/1397),کامران غفوری (25/4/1397),ابوالفضل مولوی (26/4/1397),نگین پارسا (26/4/1397),زهرا (29/4/1397),فاطمه گودرزی (31/4/1397),آرمیتا مولوی (5/5/1397),مهشید سلیمی نبی (13/5/1397),نگین پارسا (15/5/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.