«حقیقت مبتذل»

صبح شده بود و وزش باد سرد پاییزی از لای در نیمه باز تراس خانه با نور آفتاب صبح هم پیمان شده بودند تا از خواب بیدارش کنند.
با اینکه به غیر از لباس زیرش چیزی به تن نداشت تمام وجودش سنگین شده بود. انگار که کاناپه به رویش افتاده بود و نه او روی کاناپه.
به سختی از جا بلند شد، در حالی که گیره ی نیمه باز سوتینش را محکم میکرد، چشمش به شیشه ی خالی کوکتلی که روی میز بغل کاناپه بود افتاد و با تعجب از علت وجود آن بر روی میز، شیشه را بلند کرد و به آن زل زد.
تصاویر مخدوشی از اتفاقات دیشب را توی شیشه ی مشروب میدید و بهت زده چیزهایی به خاطر می آورد.
تمام ذهنش پر شده بود از سوال. چهره ی مردی که توی آن تصویر مخدوش می دید به شدت آشنا بود.
سرمای پائیز تهران بر بدن برهنه اش بی تأثیر بود و به شدت عرق میریخت.
چیزهای جدیدی را داشت بخاطر می آورد و برای همین گیج و منگ شده بود.
از اتاق خارج شد و به آشپزخانه رفت. چشمش به پاکت پیتزایی افتاد که روی میز غذاخوری بود. جرقه ای در ذهنش زده شد. حالا خوب به یاد می آورد که دیشب، بعد از شام پیشکشیِ برادرش که هنوز هم نیمی از آن توی پاکت پیتزا مانده بود، چقدر حالش بد شده بود.
هراسان به اتاق برگشت و دید که ملحفه ی روی تختش پر از لکه های خون است، نگاهش بی اختیار به سمت بدن خودش افتاد، لباس زیرش را دید که آنهم خونی ست.
با وحشت به سمت آینه رو کرد و جای کبودی های روی صورت و سینه اش را ورانداز کرد.
نمیتوانست حقایق مبتذل دیشب و سرنوشت جدیدش را باور کند، در حالی که تصویر توی آینه کم کم از ازدحام اشک تار میشد، یک لحظه به خودش آمد، انگار چیز جدیدی به خاطر می آورد. یک دیالوگ با صدای آشنایی در ذهنش مدام مرور میشد: «یادت باشه که اون بابای منه نه تو، بعد از مادر هرزه ت نوبت توئه که از زندگیمون گورتو گم کنی خواهر خوش استیل من»
پاهایش بی اختیار بدن سستش را به سمت تراس میبرد. درِ تراس را باز کرد و تا لبه ی بالکن آمد. ارتفاع را محکی زد و در میان صدای جیغ و هیاهوی شهر در حالی که یادش می آمد چهره ی مردِ آشنای توی شیشه ی کوکتلِ روی میزِ کنارِ کانا.....سکوتی عجیب تمام وجودش را فراگرفت.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

م.ماندگار ,آرمیتا مولوی ,پریناز.ک ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (8/7/1396),الف . محمدی (8/7/1396),م.ماندگار (13/7/1396),حسین شعیبی (14/7/1396),آرمیتا مولوی (17/7/1396),آرمیتا مولوی (17/7/1396),حسین شعیبی (18/7/1396),پروين خواجه دهي (19/7/1396),پریناز.ک (26/7/1396),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1396 - 18:33

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی درود
داستانی که تعلیق خوبی داشت گرچه مضمون داستان تکراری بود ولی نمیشد به راحتی پایان داستان را حدس زد
در داستان فعل پایان جمله میاد
در سطر..( انگار که کاناپه به رویش افتاده بود و نه روی او کاناپه )
جمله بندی مناسب نیست
میتونید این طور بنویسید ...انگار به جای اینکه خودش روی کاناپه افتاده باشد کاناپه روی او آوار شده بود

البته فقط پیشنهاد

موفق باشید
منتظر داستان های بعدی تون هستم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.