بخشش

-چهارراه اول پیاده میشم.
کمی مانده به چهار راه ایستاد.
-خانوم! سرچهارراه شلوغه نمیشه واستاد، همینجا پیاده شین.
-خانوووم!! نمیخواین پیاده شین؟
نگاه گیجش را به راننده دوخت. می خواست. باید پیاده می شد و می رفت.
اسکناسی را جلوی راننده گرفت و بدون حساب و کتاب باقی مانده ی پول پیاده شد.
چراغ قرمز چهارراه را در پیش گرفت و قدمهای شل و وارفته اش را به آن سو کشاند. قبلاً هم زیاد تند راه نمی رفت. ضعیفتر از آن بود که چست و چابک باشد. اما حالا، دیگر شور آهسته راه رفتن را درآورده بود.
ذهنش به دنبال کلماتی که لایق آن عفریته باشد، می گشت. ذهنش هم تنهایش می گذاشت. همیشه همینطور بود. هرگاه غافلگیر می شد، ذهنش ضعیفتر از همیشه کار میکرد.
سر چهار راه ایستاد. نگاهی به چپ و نگاهی به راست...
کدام سو باید می رفت؟ چقدر این چهار راه برایش آشنا به نظر می رسید!
- خانوم گل میخرین؟
نگاهی به چشمان معصوم دخترک انداخت، وقتی او را دید یاد هستی، خواهرزاده ی کوچکش، افتاد. با یادآوری گریه های شبانه ی هستی و بیقراری هایش بر تصمیمش مصمم شد.
آه از نهادش بلند شد و بدون توجه به زمان و بوق ممتد ماشین ها دست دخترک را گرفت و شروع به راه رفتن در حاشیه خیابان کرد. کارهایش دست خودش نبود، از وقتی آمده بود تنها همدم روزهای کودکی و نوجوانی اش، تنها خواهرش نرگس جز دیوار به جای دیگری خیره نمی شد و با التماس روزی چند کلمه حرف می زد. زمانی که ماجرا را فهمید، ابتدا باور نمی کرد. چرا که فکر نمی کرد آوازه ی عشق افلاطونی نرگس و ناصر به اینجا بکشد، کسی نبود که از آن بی خبر باشد. اما خیانت ناصر ماجرایی نبود که بشود آن را انکار کرد. نفهمید چقدر در فکر بود و آهسته قدم می زدند، با آهی که کشید دخترک جسارتی پیداکرد با صدای ضعیف و نالان ترسیده اش، به خودش آمد.
- خاله دستم درد گرفت، منو کجا می بری؟ به خدا من کاری نکردم.
به حواس پرتی خودش لعنتی فرستاد این روزها سکوت و نگاه خیره ی نرگس، تمام اراده اش را از او سلب کرده بود. جلوی دخترک زانو زد. صورتش را نوازش کرد.
- ببخشید خانوم کوچولو، می خواستم همه ی گلات رو بخرم.
در چشمان دخترک برقی از شادی و تعجب، زده شد. آب دهانش را قورت داد.
- آخه خاله این همه گل رو میخوای چی کار؟
بعد از مدت ها کمی لبخند زد.
- همه رو‌ می خرم، اما دو‌ تا شاخه اش رو می برم. توام قول بده امروز هرکس رو دیدی ناراحته بهش یه شاخه گل بدی. برای منم خیلی دعا کنی.
دخترک با شادی سرش را بالا پایین کرد پول را گرفت، شاخه گل ها را داد و رفت.
خودش هم نمی دانست، چه کار می کند. فقط یک چیز را خوب می دانست، اینکه حال نرگسش باید هرچه زودتر خوب شود. دخترک از پیچ کوچه گذشت و از جلوی چشمانش محو شد. فقط یک چیز خواست که آن عفریته را ببیند و بپرسد چرا و چه چیز داشته که توانسته ناصر مجنون را شیدای خود کند. بغض مانند گردو در گلویش بالا و پایین می شد و دلش مانند سیر و سرکه می جوشید. نفسش را فوت کرد، رد زنک را با کلی ترفند به کمک دوستش گرفته بود. چرا که ناصر جایی جز شرکت و خانه نمی رفت. هنوز هم برق شادی در چشمانش می درخشید وقتی صدای دوستش هدی در گوشش می پیچید.
- مژده بده نارگل پیداش کردم، هر روز صبح حدود ساعت ده، میاد مغازه روبروی پارک نرگس چهارراه تیرانداز. بلدی که؟
بلد یا نابلد بودن اهمیتی نداشت، الان مهم بود که بالاخره پرسان پرسان به آنجا رسیده بود.
هنوز پنج دقیقه ای به ده مانده بود و هرچقدر بیشتر به اطراف نگاه می کرد، لحظه به لحظه برایش آشناتر می آمد. اما هرچقدر در ذهن خسته ی وامانده اش تکاپو می کرد، چیزی به خاطر نمی آورد. آفتاب وسط مرداد بیداد می کرد، زیر سایه بان مغازه ای ایستاد. با صدای ببخشید پسر جوان حواسش را جمع کرد، چشمش را که چرخاند؛ او را دید.
همان مشخصات بود، مطمئن شد خودش است؛ وقتی شکم برآمده و دست راستش که لکه ی بزرگ قهوه ای داشت را دید.
خودش را آماده کرده بود تا هرچه لایق آن زنک است را، بارَش کند.
با سرعتی که در خود سابقه نداشت، با قدم های بلند خودش را به او رساند.
دستش را روی شانه اش گذاشت و محکم به سمت خودش برگرداند، چیزی که با چشمانش می دید را نمی توانست باور کند.
لب زد:
- لیلا!؟ این امکان نداره.‌
لیلا هم از دیدن نارگل حسابی جاخورده بود، هر دو چند ثانیه ای به یکدیگر خیره مانده بودند. چشمان لیلا مثل همیشه دستش را رو کرده بودند. ترس در چشمانش هویدا بود.
نارگل زودتر به خودش آمد و یک کشیده ی محکم زیر گوش لیلا نشاند، از چشمانش گدازه های آتش بیرون می زد. نفس هایش بلند و کشدار شده بودند. از میان دندان های چفت شده اش با صدایی که کنترلش می کرد غرید:
- فقط بگو چرا لیلا؟ چرا تو باید بشی جغد شومی که زندگی خواهر نازنینمو نابود می کنه؟ آخه لعنتی ما سه تا مثل زنجیر همیشه بهم وصل بودیم. لیلا نمی فهمم.
لیلا حسابی رنگش پریده بود، پوزخندی زد و باز هم چند ثانیه ای به روبرو خیره شد.
نارگل که عصبانیتش به حد اعلا رسیده بود، یقه اش را در دست فشرد.
- ما با هم رفیق بودیم، چطوری تونستی حرمت این کلمه رو بشکونی؟ حرف بزن، بگو اشتباه فکر می کنم.
لیلا که اصلاً انتظار نداشت با حرص در چشمان پربغض دوست قدیمی اش خیره شد. دندان هایش را روی هم می سایید، می دانست وسط این گود بازنده است. چشمانش را با عصبانیت بست و نفسش را کلافه فوت کرد. تیر آخر را اول زد.
با حرص شروع کرد:
- چون همیشه بهترین ها مال شماها بود. تو موقعیت خوب واسه ادامه تحصیل، خواهرت همسری که جونش براش در میره. اما من چی؟ با یه ازدواج ناموفق شکست خورده و داغون. نمی شد نارگل، باید یه کاری می کردم. داشتم می مردم. از تنهایی، از کِرِخت بودن دست و پای زندگی م.
نارگل با بُهت و ناباوری خیره اش بود.
به گوش هایش اعتماد نداشت. او، نرگس و لیلا یک روح در سه بدن بودند. حس می کرد قلبش یکی در هزار می زند‌. چند نفس عمیق کشید بلکه ریتم نفس ها و ضربانش کمی آرام گیرد. قبل از اینکه لیلا بخواهد حرفی بزند به حرف آمد:
- آخه چی بگم بهت؟ با نابودی و پرپر کردن زندگی خواهرت؟ با پژمرده کردن خواهرزاده ات باید به آرامش می رسیدی؟ چه سنگدلی بودی که نشناختیمت؟ عوضی نرگس داره جون میده. در عرض پنج ماه کِی حامله شدی؟ لعنت بهت ناصر، لعنت!
هرکس نمی دانست، خود لیلا که خوب می دانست در چه برزخی است. از این همه طرد شدن و دورویی خسته بود‌. خسته تر و افسرده تر از آن بود که بخواهد برای عشقی یک طرفه بجنگد. عشقی که هر چه به آن چنگ می زد چیزی عایدش نمیشد. حالا که دستش رو شده بود، دیگر راهی برای رفتن یا بازگشت نداشت. خودش جان نرگس را قسم داده بود که ناصر حرفی نزند. نگوید کدام زن است که می خواهد زندگی شان را برُباید. نفس عمیقی کشید، با زبان لبانش را تر کرد.
- ناصر گناهی نداره، به من حتی زیر چشمی ام نگاه نمی کنه، برای به دست آوردنش مجبور شدم نقش بازی کنم. اول رفتم شرکتش و رو حساب آشنایی بهم کار داد. نقش یه زن افسرده ی غمگین که خوب نمیشه رو بازی کردم، می دونستم ناصر چقدر رئوف و مهربونه. می دونستم اهل سواستفاده نیست. بعد کم کم خودمم باورم شد خیلی بدبختم، بهَم نزدیک شدیم. دلداری می داد، حمایت می کرد اما از دور مثل یه برادر. ولی هنوز یه چیز کم بود، من داشتم وابسته می شدم، اما ناصر همچنان عاشق نرگس بود. آخرین ضربه کشوندنش تو........
نارگل با بالا آوردن دستش مانع ادامه دادن حرفش شد، حس می کرد تمام محتویات معده اش به دهانش هجوم آورده اند. سریع به سمت جوی آب رفت و هرچه خورده بود و نخورده بود را عُق زد و بالا آورد.
لیلا خوب می دانست دیگر غرور و‌حرمتی ندارد، آن جسم پلاستیکی مسخره ای که این مدت با خودش همه جا می کشید را از زیر لباسش بیرون کشید.
نارگل با حس گرمای دست لیلا و چیز پلاستیکی برآمده که در دستش بود؛ با نگاهی سرد و‌ کمی متعجب خیره اش شد. از وقاحت او‌ تمام بدنش می لرزید.
- ناصر حتی تو مستی هم به من دست نزد، اون واقعاً مجنون نرگسه. یه روزی یه جایی اگه تونستین منو ببخشید.
تا به خودش بیاید لیلا لابلای جمعیت گم شده بود.
حس می کرد پاهایش دیگر تحمل وزنش را ندارند. کنار دیوار سُر خورد، باید با ناصر صحبت می کرد. بوق دوم به سوم نرسیده، صدای پریشان ناصر در گوشی پیچید. لبخند خسته ی از ته دلی زد. کمی از ماجرا را که گفت، ناصر بهت زده گوش سپرد، باورش نمی شد به این راحتی فریب خورده باشد. لیلا مثل تمام مدعیان فقط می خواست آرامش آنها را بهم بریزد. با یاد چشمان درشت نرگسش که هنوز هم هوش از سرش می برد‌ بغض کرد. مدت زیادی بود که برقی در آن روشن نمی شد باعث شد بغضش بشکند و بیصدا اشک بریزد. نارگل که خوب متوجه شده بود و مجنون را خوب می شناخت، بغض خودش را فرو خورد.
- حالا به جا عزا گرفتن پاشو بیا اینجا صحبت کنیم.
نیم ساعت بعد کنار ناصر، در یکی از مراکز خرید همانجا به دنبال هدیه ی مناسبی برای خواهرش بودند. هرچند بخشیده شدن ناصر چیزی در حد هفت خان رستم بود. از مغازه بیرون آمدند که باز همان حس آشنایی به سراغش آمد.
ناصر برق کنجکاوی و سردرگمی را به خوبی در چشمان نارگل تشخیص داد، همانطور که با نگاه قدرشناسانه نگاهش می کرد آرام گفت:
- اینجا همون کوچه و محله ایه که تو و نرگس بچگیاتون رو توش دویدین، زخمی شدین، بلند شدین، دعوا کردید و بخشیدین. فقط خدا کنه نرگسم منو ببخشه.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ابوالحسن اکبری ,حمید جعفری (مسافر شب) ,"صابرخوشبین صفت" ,ن.م ,عبدالله عمیدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (15/6/1396),صدف رسولی (15/6/1396),ابوالحسن اکبری (15/6/1396),همایون طراح (15/6/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (16/6/1396),هستی مهربان (16/6/1396),کوثر علیزاده (16/6/1396),الف . محمدی (17/6/1396),مهشید سلیمی نبی (18/6/1396), زینب ارونی (19/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (20/6/1396),ن.م (20/6/1396),عبدالله عمیدی (21/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (23/6/1396),کوثر علیزاده (25/6/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 شهريور 1396 - 00:12

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام درود
اولین اثری است که از شما می خوانم ولی بخوبی مشخص است که اولین اثر شما نیست.
پختگی متن و رعایت اصول داستانی بخوبی مشهود است.
سرعت خوب داستان، پردازش عالی و بسیاری نکات دیگر که جای تحسین دارد.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط رها تمیمی Members  ارسال در یکشنبه 19 شهريور 1396 - 07:52

نمایش مشخصات رها تمیمی سلام و عرض ادب،
ممنون از زمانی که گذاشتید
از نظر لطفتون سپاسگذارم.


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 شهريور 1396 - 08:00

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام بانو تمیمی عزیز.داستانتون زیبا و دلنشین بود .منتظر داستانهای بعدیتون هستم.موفق و با نشاط باشید.


@کوثر علیزاده توسط رها تمیمی Members  ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 09:32

نمایش مشخصات رها تمیمی متشکرم عزیزم نوشته های شما هم دلنشین و زیباست.


@رها تمیمی توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 12:32

نمایش مشخصات کوثر علیزاده :x :* @};- @};- سپاس فراوان.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.