فانوس

سوز بدی از لابلای درزها به داخل خانه می آمد.
بافت پشمی و کلاه شالگردنش را برداشت، چکمه هایش را پا کرد.
- من رفتم حوری، برو زیر کُرسی، یکی دو ساعت دیگه میام.
- آخه داری کجا میری این وقت شب گل نسا! خیلی هوا سرده. ببین گُرگا چه زوزه ای می کشن خطرناکه خواهر من.
خودش هم به خوبی می دانست سردی هوا چقدر استخوان سوز است، اراده اش دست خودش نبود. دیگر صدای حوری را نمی شنید‌، فانوسش را در دست گرفت. مثل هر شب، به سمت تخته سنگ همیشگی اش رفت. مدت ها بود اهالی روستا از نعمت برق برخوردار شده بودند، جاده هم بخاطر چراغ ها همیشه روشن بود. اما او با فانوسش در ساعت مقرر، آنجا بود. کسی چه می دانست پشت این خلوت های شبانه هر شب چه دلتنگی و چشم انتظاری عمیق و بزرگی است.
نشست و به جاده چشم دوخت، زیر لب زمزمه کرد:
« خودت گفتی هر جای دنیا باشم، وقتی این فانوس رو دستت بگیری. می بینمت منم اونجام. چرا این جدایی تموم نمیشه چرا نمیای؟ من و این فانوس به پات پیر شدیم، ببین هر دو دیگه سو نداریم، بیا.»
و باز سیل اشک هایش و نفس هایی که یخ زده بودند.
چشمانش را بست تمام روزها زنده شدند و جلوی چشمانش رنگ گرفتند. مادر پدرش برای کاری به شهر رفته بودند، حالا که آنها نبودند دلش کمی شیطنت و سر به هوایی می خواست. دختر نازپرورده ی کدخدا نباید هر جایی می رفت، اما او گل نسا بود و دخترک زیبای روستا که آوازه ی سر به هوایی اش همه جا پیچیده بود. با اینکه منبع آب خانه پُر بود، کوزه اش را برداشت، به سمت چشمه رفت. اما بین راه مسیرش را عوض کرد و به سمت دره ی شقایق های وحشی رفت، آنجا دراز کشید. چشمانش را بست و از هوای بهار سرمست شد، زمان را از یاد برده بود و نمی دانست چقدر است که آنجاست. با حس حضور یک نفر بلند شد، چشمان وحشی قهوه ای رنگش را چرخاند.
- کی اونجاست؟ اگه جرات داری، بیا بیرون، تا نتونی خیالات خام کنی. بیا بیرون.
اما هیچکس را ندید، با خود فکر کرد، شاید خیالاتی شده. به سمت دره راه افتاد تا چند شاخه از آن زیباترین گل ها را بچیند، اما نفهمید چطور شد که حس کرد زیر پایش خالی شده. بین زمین و‌ آسمان بود، کار خود را تمام شده می دید؛ چشمانش را بست. در کمال ناباوری، هیچ اتفاقی نیفتاد. آهسته لای پلک هایش را باز کرد، که چشمانش در دو گوی خندان مشکی گره خورد. هاج و واج خیره اش بود. آب دهانش را پر سر و صدا قورت داد. فشار و گرمایی را بر بازویش حس کرد. تازه متوجه شد در حصار آغوش پسری هم سن و سال برادرش است. خون زیر پوست صورتش دوید، سرش را پایین انداخت. پسر که متوجه شرم و حال دخترک شد رهایش کرد.
- ش...م..ا شما اینجا چی کار می کنید؟
پسر از خجالت و لکنتش خنده ی خفه ای کرد.
- اومدم گل بچینم.
سریع سرش را بالا گرفت طوری که صدای استخوان هایش به گوش رسید.
از نظر او گل چیدن فقط کار دخترها بود، چشمانش را ریز کرد. نمی دانست آن همه جرات را از کجا آورده.
- معمولاً گل چیدن کار دختراست، یعنی چی اومدم گل بچینم؟ از کجا معلوم منو تعقیب نکردی تا یه بلایی سرم بیاری، یا بخوای منو بدزدی تا آقاجانم رو اذیت کنی؟ اما بگم حریف من نمی شی.
پسر قهقهه ی بلندی سر داد و گل نسا متعجب به او نگاه می کرد. اخم غلیظی بین ابروهایش نشست.
- مگه من لطیفه تعریف کردم اینجوری می خندی.
اما پسر از لحن عصبی اش قهقهه اش بیشتر شد، گل نسا پایش را به زمین زد و‌ صورتش را برگرداند.
- ببخشید ، اما باور کن فقط اومدم گل بچینم. بعدشم آخه من چیکار دارم بهت؟ اصلاً من نمی دونم کی هستی. بعد بیام بدزدمت!
چشمانش گرد شده بود.
- من دختر کدخدام. چطور منو نمی شناسی؟
حالا نوبت پسر بود متعجب شود، تعریف این دخترک را دورادور زیاد شنیده بود. باورش نمی شد اکنون روبرویش ایستاده باشد. لبخند زیبایی زد.
- پس گل نسا تویی؟
دوباره حس کرد گونه هایش گل گون شده، تا بحال هیچکس اینگونه خوش آهنگ نامش را نخوانده بود. تمام گستاخی اش پر کشید، سرش را پایین انداخت.
- بله منم.
پسر از گستاخی خودش خجالت کشید و با صدایی آرام گفت:
- اسم منم عماده خیلی دوست داشتم شما رو ببینم، تعریفتون رو زیاد شنیده بودم.
زیر لب تکرار کرد.
- عماد چه اسم قشنگی.
سرش را که بالا گرفت، اثری از او نبود. مانند نسیم بهاری گذر کرده بود، مطمئن بود او را در خواب ندیده.
نفس عمیقی کشید و آهسته به سمت خانه راه افتاد. از آن به بعد هر روز، یواشکی به دره ی شقایق می رفت تا بلکه آن باد سرکَش را دوباره ببیند، اما هر روز دست خالی باز می گشت. شانزده سال بیشتر نداشت، اما معنی کوبش قلب و بی قراری روحش را خوب می فهمید.
تا اینکه یک بار نزدیک غروب دلش بسیار گرفته بود، کوزه اش را برداشت. به سمت چشمه رفت، آن روزها آنقدر گرفته بود که اهالی خانه هم زیاد سر به سرش نمی گذاشتند‌.
نفس پر بغضش را بیرون داد، به عکس خورشید که موهای طلایی اش را جمع می کرد، خیره شد.
عکسش را در آب دید، فکر کرد باز خیالاتی شده. سرش را تکان داد، به روبرو خیره شد. چشمانش در نگاه گیرا و جذابی خیره شد که این چند روز رویای پشت پلک هایش بود. دستپاچه کوزه اش را برداشت. اولین قدم را برنداشته میخکوب شد.
- کوزه اتو پر نکردی دختر کدخدا.
روی پاشنه ی پا چرخید، فقط به تصویر روبرو خیره بود. عماد تلالو‌ مروارید اشک را در چشمانش دید، بی طاقت با گام های بلند خودش را به گل نسا رساند.
دست گذاشت زیر چانه اش، قطره اشکش را گرفت.
همانجا بود که اعتراف کرد و اعتراف گرفت، قرارهای بعدی کمی دورتر از چشمه روی تخته سنگ بزرگ زیر درخت ناروَن بود.
عشقشان هر روز بیشتر می شد. طاقتشان کمتر
تا اینکه عماد به خانه ی کدخدا رفت، آنقدر که حساب از دستش در رفته بود. فقط یک جواب می شنید: «نه» دلیل کدخدا هم فقط یک چیز بود، اینکه او پسر رعیت ساده است. کسی در روستا نبود از عشق این دو نسبت بی خبر باشد. قرارهای یواشکی تبدیل شد به نامه هایی که پِیکش حوری بود. عماد دست نمی کشید، تا اینکه میرزا، پدر گل نسا شرطی گذاشت.
«اگه بتونی تو شهر دم و دستگاهی بهم بزنی دخترم رو بهت میدم.»
گل نسا از شنیدن این خبر و شرط تب کرد، اما دل پدر کمی نرم نشد.
این دوری برای هر دو سخت بود، عماد بالاخره بعد از کلی سبک سنگین کردن راهی شد. آخرین دیدارشان باز هم همان تخته سنگ بود، آخرین یادگاری همان فانوس کوچک.
- گل نسای من، هرجا باشم فکرم با توئه. تو تنها عشق منی. هرجا باشم روشنایی این فانوس نشونه عشقمونه، یعنی علاقه ی ما بهم کم نمیشه.
سخت همدیگر را در آغوش گرفتند و نجواهای عاشقانه گفتند.
- زود برگرد عمادم، من طاقت نمیارم.
- حتماً قلبم، حتماً. یک سال نشده، میشی خانوم خونه ام.
یک سال شد دو سال، دو سال سه سال، ده سال گذشته بود. گل نسا به حرف هیچکس گوش نمی داد، تمام خاطرخواه هایش را رد کرده بود.
او مانده بود و یک بغل تنهایی، گوشی که هیچ صدایی را نمی شنید و قلبی که هیچ راهی نداشت. فانوسی که رو به خاموشی بود، قلبی که خون در آن منجمد شد و نفس هایی که یخ بستند. آخرین رویایش لباس سپید بر تن، خانم خانه ی صاحب قلبش شده بود. تخته سنگی که برای همیشه مزارش شد و نارونی که نگهبان همیشگی این چشم انتظار دیوانه شد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (31/6/1396),رها تمیمی (1/7/1396),مهشید سلیمی نبی (1/7/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (1/7/1396),محدثه یعقوبی (1/7/1396),م.ماندگار (2/7/1396),سبحان بامداد (5/7/1396),تینا قدسی (7/7/1396),حسین شعیبی (14/7/1396),رها تمیمی (29/7/1396), زینب ارونی (1/8/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 مهر 1396 - 13:40

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
"لابلاي" خيلي فارسي نيست بلكه"لابه لاي" بهتر است.
موفق باشيد


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط رها تمیمی Members  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1396 - 14:37

نمایش مشخصات رها تمیمی ممنون از نظر شما @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.