چشم_تو

تقدیم به تمام بچه های جنگ.
تو نمی دانی بعد تو بر من چه گذشت، لبخند از لبانم پرکشید و جای آن غصه نشست.
برداشت آزادی از سرگذشت #بنثیه دختر پنج ساله ی یمنی.



همه جا پر از دود بود، چشم چشم را نمی دید. صداها مبهم بودند، تنها صدا فریاد یا الله مادر بود که طنین انداز شد. زیر تخت پنهان شده بودم، چشم چرخاندم تا ببینمش اما چیزی که دیدم قابل باور نبود. خون از سینه ی مادرم فواره زد. جیغ های هیستریک می کشیدم.......
حس کردم کسی تکانم می دهد و با آرامش نامم را صدا می زند.
- بنثیه! بنثیه! عزیزم بیدار شو داری خواب می بینی.
آرام آرام لای پلک هایم را باز کردم، باز هم احمد بود که مرا به آرامش دعوت می کرد. دیوانگی هایم را تحمل می کرد، سرم را در آغوش کشید و حس امنیت را به وجودم تزریق کرد.
از صدای جیغم حُسَینا و مُنعَم به اتاق خوابمان هجوم آوردند، وحشت زده و مستاصل خیره ی من پریشان بودند.
سرم به شدت درد می کرد و چشمانم می سوختند. آن شب از آن شب هایی بود که خواب بر چشمانم حرام بود. تا صبح باید مثل مار به خودم می پیچیدم، چشم بر هم گذاشتنم مساوی بود با رقص تراژدی غم بار زندگی ام. در چشمان فرزندانم دنیایی سوال بود، اینکه چرا هر چند وقت یک بار اینگونه بهم می ریزم، در بعضی شب های سال نزدیک به تابستان وحشتناک ترین دقایق و ثانیه ها را سپری می کنم. خیره شان بودم، اما در دنیایی دیگر سیر می کردم. سی سال گذشته بود و من همان دختر بچه ی تنهای پنج ساله بودم، با همان حس وحشت و تشویش. هیچ چیز تغییر نکرده بود. بغض تنها بر گلویم نه، بر تمام وجودم چنبره زده بود. نفس پر دردم را بیرون فرستادم. پسرکم شب بخیر آرامی گفت و دست حُس‍َینا که با چشمان عسلی باران زده اش خیره ام بود را کشید تا به اتاقشان بازگردند. اما من دیگر خسته بودم، از اینکه به تنهایی آن بار را به دوش کشیده بودم. تصمیم داشتم آن راز سر به مهر را بازگو کنم، آن هم برای کسانی که نزدیک تر از نفس هایم بودند. صدای من مانع شد دستگیره ی در را پایین بکشند، آغوشم را باز کردم و با تمام وجود عطر تنشان را بو کشیدم. سر هر دو را در آغوش فشردم و صورت هایشان را غرق بوسه کردم.
خیره به احمد بودم که به حرف آمد:
- آی آی! چشمات دارن داد می زنن می خوای سرّ مگو رو بازگو کنی، که از خواب تا صبح خبری نیست، پس بریم سالن. منم قهوه درست کنم با اون کلوچه های خوشمزه ات بخوریم.
چقدر خوب مرا شناخته بود و من بی نهایت سپاسگذارش بودم، بچه ها با چشمان مشتاق رضایت خود را اعلام کردند.
روی راحتی جای گرفتیم، احمد ظرف کلوچه ها را روی میز گذاشت و با چشمان و لبخندش مرا به گفتن تشویق کرد. نفس عمیقی کشیدم و آرامش را استنشاق کردم.
با زبان لبانم را تر کردم، دستم را لا به لای موهای خرمایی حُسَینا بردم، چشمانم را باز و بسته کردم تا کمی متمرکز و مسلط شوم.
- نزدیک تابستون بود، نزدیک یک سال بود که صدای بمب و موشک، تیراندازی از دور و نزدیک شنیده می شد. پنج شیش سال بیشتر سن نداشتم، زیاد متوجه نمی شدم دشمنی و اختلاف یعنی چی. معنی مسلمان کشی رو نمی فهمیدم، جنگ و مرگ رو درک نمی کردم. مردم تو ترس و وحشت بودن. اما من بچه بودم و غرق دنیای کودکی خودم. وقتی پدر دوستم عارفه شهید شد، مثل اون گریه می کردم چون فکر می کردم عارفه باید خیلی راه دور بره تا بتونه دوباره پدرش رو تو بهشت ببینه. بیشتر بخاطر دوری از دوستم گریه می کردم.
تا اینکه یه روز وحشت رو خونه ی ما هم سایه انداخت.
ما یه خانواده ی شاد شیش هفت نفری بودیم، من و عرفانه داشتیم تو اتاق بازی می کردیم، صدای تیراندازی فاصله ی خیلی نزدیک میومد، از صدای فریاد وحشت زده ی مامانم، عرفانه بیرون اتاق دوید.
یه صدای انفجار خیلی مهیب از فاصله ی نزدیک شنیده شد. مامانم وحشت زده فریاد زد: «سریع برید بیرون، سریع اونا خیلی نزدیکن!»
اما تا بخوایم به خودمون بیایم یه موشک خورد وسط پذیرایی خونه امون، صداش با اینکه سالهاست گذشته هنوز تو گوشمه و به نظرم هیچ صدایی وحشتناک تر از اون نیست. همه جا پر از گرد و خاک و دود شده بود، بوی گوشت سوخته میومد. به مامانم نگاه کردم که خون از سینه اش فواره می زد. تمام خواهر برادرام رو سرشون آوار ریخته بود، بابام نصف بدنش زیر آوار مونده بود. صدای نفس های من رو که شنید، لبخند زد و ازم خواست همیشه شجاع باشم و از هیچی نترسم. نمی دونم چطور معجزه شد و من زنده موندم. درست نمی دونم چند روز یا چند ساعت تو اون وضعیت بودم و کنار جنازه ی عزیزانم نفس کشیدم. تو خواب و بیداری بودم که صدای پا شنیدم. یه آقای مسنی پرسید:
" کسی زنده مونده؟"
بعد از کمی مکث پسر جوونی که نفس نفس می زد جواب داد:
" نه قربان متاسفانه تمام افراد خونه از بین رفتن."
وحشت کرده بودم، فکر می کردم قراره منم از بین برم، با صدای بلند زدم زیر گریه. که اون پسر جوون گفت:
" قربان فکر کنم یه نفرشون زنده است، صدای گریه میاد."
خاکا رو از روم کنار زدن و بیرون کشیدنم، همه چیز رو شبیه سایه می دیدم. همه ی سر و صورتم دردناک بود، به زور لب باز کردم و گفتم:
"مامانم کجاست؟"
ولی دوباره از حال رفتم. وقتی بهوش اومدم بوی الکل زیر بینی م پیچید. همه ی دکترا و پرستارا خوشحال بودن که بیدار شدم، اما به سرم انگار وزنه وصل کرده بودن. بیحال فقط به صداها گوش میدادم، نمی تونستم حرف بزنم و درکی از محیط اطرافم نداشتم. فکر می کردم شاید از بین رفتن اینجوریه و منم مثل خونواده م از بین رفتم.
بعد از سه چهار روز متوجه شدم زنده ام و تو بیمارستانم.
دست و پامو نمی تونستم خوب تکون بدم، همه اش حس می کردم به صورتم وزنه آویزون کردن.
وقتی صورتمو لمس کردم، دیدم مثل بادکنک پر از باده. فکر می کردم کور شدم چون چشمام هیچ جا رو نمی دید. بلند بلند گریه کردم. همه ی دکترا و پرستارا ریختن بالای سرم، وقتی ماجرا رو فهمیدن، یکی از دکترا آروم لای پلکم رو باز کرد و فهمیدم باید انگشتم رو بندازم دور پلکم تا بتونم ببینم. تازه متوجه شدم تو یه اتاقم با دیوارای صورتی، لباسام عوض شدن، دست و پاهام کبودن. سراغ خونواده امو گرفتم، می خواستم برم خونه امون. اما می گفتن باید صبر کنم تا بیان.
هروقت سراغ پدر مادر و خونه امونو می گرفتم تو نگاهشون غم موج می زد. تا مدت ها باید دستمو می نداختم دور پلکم که بتونم اطراف رو ببینم. نمی دونم چطور شد عکس من وقتی چشمام رو اونجوری باز می کردم همه جا پخش شد، باهام مصاحبه کردن، بعضیا عکسی شبیه به من موقع دیدن اطراف درست کرده بودن تا بگن با من همدردن. اما اینا دردی از من دوا نمی کرد. کشور من یمن آدمایی داشت که با کسی کار نداشتن، آروم کنار هم زندگی می کردیم. وقتی جنگ شد زن و بچه های بی گناه کشته شدن، نه سازمان ملل نه یونیسف نه هیچ مجمعی نپرسید چرا آل سعود افتاده به جون یه مشت آدم بی گناه و حق طبیعی زندگی کردن رو از اونا می گیره. مگه گناهشون چیه که باید تنشون از هم زبونای خودشون بلرزه؟! وقتی من رسانه ای شدم همه می گفتتن، بالاخره چشم بنثیه چشم انسانیت و عدالت رو باز کرد.
آه پرسوزم را بیرون فرستادم، نم صورت خیس از اشکم را گرفتم و به چشمان ناباور مُنعَم و حُسَینا خیره بودم. جرعه ای از سومین فنجان قهوه ام نوشیدم و ادامه دادم.
- اما اون عکسا و همدردی ها، اون به قول خودشون بیدار شدن اعضای حقوق بشر، مقاله ها، دردی از من دوا نکرد. تا مدت ها با کوچک ترین صدای بلندی، می رفتم زیر تخت. یه روز شاد بودم، یه روز غمگین. می پرسیدن خونواده ت کجان منگ نگاهشون می کردم یا جواب می دادم:
" رفتن بهشت منم به زودی میرم پششون."
بزرگتر که شدم ، گشتم دنبال اون کسی که نجاتم داده بود، یه روز اتفاقی عکسش رو‌ تو روزنامه دیدم. با یه تفنگ از پنجره ی شکسته ی سالن به داخل خونه امون نگاه می کرد. با تیتر بزرگ نوشته بود: « قهرمان ملی».
همون که لا به لای عکسای قدیمیه. وقتی پیداش کردم، برام از خوشحالی اون لحظه ش وقتی فهمیده بود زنده م گفت و تعریف کرد هیچی نداشته و‌تنها با سرنیزه ی تفنگش خاکا رو کنار زده تا بتونه منو بیرون بکشه... اسمش مُنعَم بود.
حال روحی من تا مدت ها مثل هوای پاییز بود. می دونید هیچ چیزی نتونست روح زخمی من رو کامل التیام ببخشه یا جای خونواده امو پر کنه. با اینکه سالهاست صلح و آزادی همه جا برقراره، اما هنوزم با کوچک ترین صدای بلند یا فریاد تمام بدنم سست و بی حس میشه. هنوزم دلم برای عطر تن مادرم و صدای خسته ی پدرم تنگ میشه و پر می کشه. تو جنگ بیشترین آسیب ها متعلق به زن و بچه هاست.
دوست نداشتم روحیهٔ شما کوچک ترین آسیبی ببینه، واسه همین همیشه برای شما یه مادر مقاوم و شجاع بودم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

عبدالله عمیدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

تینا قدسی (7/7/1396),الف . محمدی (8/7/1396),ف. سکوت (8/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (8/7/1396),رها تمیمی (10/7/1396),زهراجلالی (10/7/1396),رها تمیمی (12/7/1396),شايسته دولتخواه (12/7/1396),م.ماندگار (13/7/1396),مصطفی زمانی (14/7/1396),سبحان بامداد (15/7/1396),آرمیتا مولوی (16/7/1396),حسین شعیبی (16/7/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (17/7/1396),عبدالله عمیدی (25/7/1396),پریناز.ک (30/7/1396),

نقطه نظرات

نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 مهر 1396 - 00:09

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر بانو تمیمی
نگاه جالب و موضوع قابلی است
جسارت شما ستودنی است
درود بانو

@};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط رها تمیمی Members  ارسال در شنبه 29 مهر 1396 - 11:31

نمایش مشخصات رها تمیمی عرض ادب و احترام ممنون از نگاه شما و نقطه نظر مثبت شما.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.