آن روی سکه

پایم پیچ می خورد. پاشنه ی ده سانتی کفشم کنده می شود. پاشنه را در دست می گیرم و کلافه به سمت پارک راه می افتم.
بر صندلی که زیر درخت کاجی نه چندان بزرگ قرار دارد ، می نشینم. با چشمانم مدام اطراف را زیر نظر دارم. از شدت خستگی تمام بدنم درد می کند.
با دیدن قد کوتاه و هیکل ورزیده ی آرش ساقی، نفس عمیقی می کشم. به سمتم می آید. پلاستیک کوچک مچاله شده ای را به سمت صورتم پرتاب می کند. موهای فرش را از پشت جمع کرده است. با صدای دو رگه و آن ته لهجه ی نا آشنایش می گوید:"این یکی هم ازت راضی نبود، به چه دردی می خوری پس؟"
منتظر جوابم نمی ماند و می رود. بی اختیار اشک از چشمانم جاری می شود. رد سیاهی که بر صورتم می ماند را با دست پاک می کنم. به سمت چمن ها می روم. پلاستیک مچاله شده را در مشتم فشار می دهم. زیر درخت دراز می کشم و آرام اشک می ریزم.
وقتی شمع تولد ۲۵ سالگیم را فوت می کردم، گمان نمی کردم در چنین جایی تولد 27 سالگیم رقم بخورد.دو سال زمان کمی است برای رسیدن به این نقطه.
**
پیراهن بلند صورتی رنگم را پوشیدم. بر روسری سفیدی که نیمی از صورتم را پوشانده بود ، گیره ای جهت محکم کاری زدم. مرضیه با آن لپ های همیشه گل انداخته و قد کوتاهش که به سینه ی من نمی رسید ، جلو آمد و گفت: « آجی مریم، تورو خدا دیگه چادر نپوش».
اخمی کردم و با لحنی که سعی داشتم اوج ناراحتیم از این حرف را نشان بدهد ، گفتم: « راضیه جان حجاب نسبی نیست که هر جا دلت خواست بپوشی ، هر جا دلت نخواست نپوشی».
چادر سفیدی که گل های صورتی رنگش متمایل به رنگ پیراهنم بود را بر سر انداختم و وارد هال شدم.
همه دست زدند و یک صدا شعر « تولد، تولد، تولدت مبارک» را می خواندند.
با چشمانم به مادر که از ترس من بر خلاف میل باطنیش خودش را چادری پیچانده بود ، اشاره کردم که تمامش کنند.
مادر لب های درشتش را گزید . نگرانی از آن دو چشم قهوه ای درشتش می بارید.
سروین- دختر عمو رضا- به وسط مجلس آمده بود که با این دست زدن ها ، قری بدهد . مادر دست پاچه ، دست سروین را گرفت و نشاند . نفس عمیقی کشید و با صدایی لرزان گفت:« بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید».
در طول تولد سرم پایین بود و جز چند جواب کوتاه که به سوال های گاه به گاه محمد –نامزدم-می دادم، کلمه ای بر دهانم جاری نمی شد.
محمد نسبت فامیلی دوری با ما داشت. پسری مذهبی که سرش به شاگردی در مغازه ی پدرش گرم بود. قرار بر این بود که نیمه ی شعبان، مراسم عقد و عروسیمان را با هم برگزار کنیم.
درهنگام فوت کردن شمع های تولدم، دلم می خواست آرزویی کنم . اما آرزویی نداشتم .همه چیز زندگیم همیشه سر جایش بود و به هر چه خواسته بودم رسیده بودم. لبخندی از روی رضایت برلبانم نشست.خدا را شکر کردم و با یک فوت شمع ها را خاموش کردم.
از فردای تولدم، با ذوقی بسیار زیاد سرگرم آماده کردن مقدمات ازدواجم شدم . اما سه روز مانده به نیمه ی شعبان و مراسم ازدواجم، از شدت دل درد از خواب پریدم. تحمل آن همه درد از ظرفیتم خارج بود .
همان شب من را به بیمارستان بردند و به صورت اوژانسی ، عمل شدم. بعد از یک بیهوشی طولانی، چشمانم را که باز کردم با چشمان قرمز مادر روبه رو شدم. رد اشک تمام گونه هایش را پوشانده بود. مدام آه می کشید و تا آمدن دکتر یک کلمه هم حرف نزد.
دکتر که زنی لاغر اندام با بینی عملی بود ، آمد و بالای سرم ایستاد. لبخند تلخی زد ،سرش را تکان داد و گفت:« مریم جان من مجبور شدم رحم و تخمدونت دربیارم. خیلی دیر متوجه شده بودید، شاید اگر زودتر به بیمارستان می اومدی می شد کاری کرد. اما کیست هایی که توی رحم و تخمدونت بودن ترکیدن و متاسفانه این تنها راهش بود».
ساعت ها طول کشید تا حرف های دکتر را برای خودم تجزیه و تحلیل کنم. کنار آمدن با شرایط جدید برایم مشکل بود.نمی توانستم قبول کنم که دیگر نمی توانم مادر شوم .مدام بی تابی می کردم و اشک می ریختم.
شرایط زمانی برایم سخت تر شد که از آن روز به بعد دیگر نه از محمد خبری شد ، نه از خانواده اش.
مادر سعی می کرد همه چیز را عادی جلوه دهد، اما مگر می شد از نگاه های ترحم انگیز اقوام فرار کرد.
من مانده بودم و دردی بزرگ که شب و روز چنگ بر گلویم می انداخت. هر روز با خودم تکرار می کردم « خدایا چرا من؟» .
زندگیم را مرور می کردم. می خواستم بدانم جواب کدام نافرنانیم را گرفته ام. سعی می کردم تمام درس های اعتقادی که آموخته بودم را مرور کنم، اما هیچ کدام التیام دردم نمی شدند.
در تنهایی هایم غم و عقده ای در من ریشه می کرد که هر روز بیشتر از روز قبل قد می کشید و من دیگر توان ایستادگی در برابرش را نداشتم.
مادر می گفت: «خدا بنده های خوبشو امتحان می کنه» ، پدر می گفت: « حکمت خداس» و تمام این حرف ها من را به خدا بد بین تر می کرد.
از خانه بیرون نمی رفتم.بر لب پنجره می نشستم و خیره به حیاط ساعت ها بدون زدن کلمه ای حرف، به فکر فرو می رفتم.
با خودم فکر می کردم اگر زندگی خوب پیش می رفت، من با محمد زندگیم را شروع کرده بودم. ما می توانستیم بچه های زیادی داشته باشیم و زندگی آرام و بی دغدغه ای.
زمان که می گذشت از اعتقاداتم بیشتر فاصله می گرفتم. خدا برایم رنگ باخته بود. احساس می کردم یک عمر اشتباه زندگی کرده ام. با خودم می گفتم: « خاک بر سرت مریم، سهیلا رو ببین . چقدر سر و گوشش می جنبید ، الان زندگیش از همه بهتره».
در سرگردانی غمی که به صورت ناگهانی به دلم تحمیل شده بود ایام را می گذراندم که شنیدن خبر ازدواج محمد ، همان اندک ویرانه ی باقی مانده از دلم را به نیستی کشاند.
وقتی به نامردی محمد فکر می کردم و به خدایی که آن قدر قدرت داشت که اگر حق داشتن بچه را از من گرفته بود حداقل می توانست محمد را نگه دارد، از اعتقاداتم و از خدا بیزار می شدم.
از آن روز به بعد فقط دلم می خواست از هر آن چه که خدا دوست دارد ،سرکشی کنم. نماز خواندن را ترک کردم. دلم می خواست خدا بداند اطاعت کردنش به اندازه ی اطاعت نکردنش آسان است.
چادرم را کنار گذاشتم .دلم می خواست با ریختن موهایم در صورتم و آرایش نه چندان ماهرانه اما غلیظم ، سرکشیم را به رخ خدا بکشانم.
با همان شکل جلوی مغازه ی محمد مانور می دادم. دلم می خواست حس اینکه او من را به این جا رسانده است ، او را دچار عذاب وجدان کند.
اما چیزی جز نگاه تاسف بار عایدم نمی شد. هر روز بیشتر از روزهای قبل در نفرت و کینه غرق می شدم . از تمام مادرهایی که دست فرزندشان را می گرفتند و در خیابان می گشتند، متنفر بودم.
تمام روز را بیرون از خانه می گذراندم. گاهی ساعت ها در مغازه ی محمد می نشستم تا شاید بتوانم زنش را ببینم. دلم می خواست بدانم به همان اندازه ای که ادعا می کرد من را دوست دارد ، زن جدیدش را هم دوست دارد. آشفته بودم و از زمین و زمان بیزار.
بارها خودکشی کردم، اما هر بار نجاتم می دادند. کاری که بعد ها بارها پدر و مادرم از آن ابراز پشیمانی کردند. بارها داد می زدند:" کاش همون موقع می مردی".
پرخاشگر و سرکش شده بودم. هیچ کس توان کنترل کردنم را نداشت. جای خالی تمام نداشتن هایم را با مواد و مردهای مختلف پر کرده بودم. به دوستی با هر کسی تن می دادم. مهم نبود زن و بچه دارند یا نه.
هفته ی پیش بود که زنی با بچه هایش به در خانه آمده بودند تا شکایت من را به پدر و مادرم کنند . آمده بودند تا من را قانع کنند که پایم را از زندگیشان بیرون بکشم. مادرم بر سر خودش می کوبید و صورتش را می کند. پدر سرخ سرخ شده بود. من خودم را در اتاق پنهان کرده بودم. شرمنده ی موهای سپید مادر و کمر خمیده ی پدر شده بودم. از خانه بیرون زدم که ننگ بودن دامن آن ها را نگیرد.
حالا یک هفته ای می شود که برای داشتن یک سر پناه تن به هر خفتی می دهم. بارها باد خودم تکرار می کنم ، کدام یک از نداشته هایم ارزش انسان نبودن را داشت؟


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (15/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),

نقطه نظرات

نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 11:37

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام خوشحال میشم به داستان های من هم نظر دهید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.