دو قطب هم نام

پیرزن بود و همانند دیگران،در روزگار جوانی اش علاقه ی خاصی به صندلی داشت.یک روز در آن ایام خوش پیش از بازنشستگی،در اداره پشت میز کارش نشسته بود که یکهو خود را خم کرد و بی دلیل صندلی ای را که رویش نشسته بود،گاز گرفت.گویا در آن لحظه حس زامبی بودن به او دست داد.
خاطره ای تلخ و وحشتناک از چند سال پیش،مسیر زندگی او را به کلی تغییر داد،به طوری که دیگر به صندلی علاقه ای نشان نمی داد و از آن به عنوان موجودی منفور یاد می کرد.در این خاطره ی تلخ،یک عدد مجری،چند دوربین و تعدادی فیلم بردار حضور داشتند.او با عنوان حامی عاطفی صندلی ها به یک برنامه ی زنده ی تلویزیونی دعوت شده بود و در آن برنامه روی یک صندلی نشسته بود،اما از هویت واقعی آن صندلی آگاهی نداشت.آن صندلی،همانی بود که توسط پیرزن،زامبی گونه گاز گرفته شد.
ناگهان پیرزن در بحبوحه ی صحبت با مجری،هویت اصلی صندلی را دریافت.شاید امداد غیبی به او رسیده بود یا چشم بصیرت داشت.
پیرزن رو به صندلی کرد و ملتمسانه به او گفت:((نشکن.))اما صندلی همین قصد را داشت.او می خواست بشکند تا به نوعی از پیرزن انتقام بگیرد و او را مضحکه ی خاص و عام کند؛گرچه خود صندلی هم آسیب جسمانی می دید.از یکطرف مجری از پیرزن سنش را می پرسید و از سوی دیگر پیرزن در برنامه ی زنده ی تلویزیونی پشت به مجری کرده بود.
ناگهان صندلی شکست و پیرزن پخش زمین شد.دوربین های فیلمبرداری هم از شش زاویه روی او زوم کرده بودند.بینندگان تلویزیونی کلیپ این صحنه را بلافاصله همه جا پخش نمودند و تنها با گذشت یک ساعت میزان بازدید از این کلیپ از فیلم های خاک بر سری هم بیشتر شد.
از آن شب به بعد،او هرگز روی صندلی ننشست و رابطه ی او با صندلی مانند قطب های همنام آهن ربا شد.دو سه سالی می شد که لفظ صندلی روی لبانش ننشسته بود.در این مدت او به فوبیا مبتلا شد.هراس از صندلی داشت.تا اینکه شبی خواب دید همه ی فک و فامیلش صندلی شده اند و خودش نیز بی اختیار آنان را گاز میگیرد.زیر و بمش را عرق فرا گرفته بود و به یک باره با جیغی به رنگ بنفش از خواب پرید.
یکهو همه ی لامپ ها بدون دخالت پیرزن روشن شدند و او از پشت کاسه ی چشمانش،تمام اعضای خانواده را با حیرت تماشا می کرد.
آن ها در حال باد کنک ترکانی بودند و درست مثل گفتن((لااله الا الله))سر مراسم ترحیم،همگی یکصدا به او می گفتند:((تولدت مبارک.))
دخترانش او را از روی تخت بلند کردند و می خواستند او را پشت میز،روی صندلی ای بنشانند تا شمع های کیک تولدش را فوت کند.او نود و نه ساله شده بود.
یکهو چشمانش گشاد و روی صندلی میخ شد.از صندلی می ترسید،اما چاره ای نداشت؛چون دیگر قوتی برایش نمانده بود و در میان آنهمه همهمه،کسی فریاد اعتراضش را نمی شنید.او براستی پیر شده بود.صورتش را سمتی دیگر چرخاند.نمی خواست صندلی ببیند.او به تازگی از کابوسی خیالی نجات یافته بود،اما حالا یک کابوس واقعی دامنگیرش شده بود...صندلی.
همین که او را روی صندلی نشاندند،قلبش از تپش ایستاد.صندلی او را محکم در بر گرفته بود.نمی توانست نفس بکشد.در این دو سه سالی که بی صندلی سپری کرده بود،حتی اگر قلم پایش می شکست،به هیچ صندلی ای محل نمی داد.ناگاه احساسی غریب درونش را از آن خود کرد و به قلب دستور داد که:((بتپ.))
نفس کشید.تا جایی که توان داشت،بی وقفه نفس کشید...نفس های پی در پی و عمیق.
گویی آن شور شیرین جوانی و تک تک لحظات خوشی که با صندلی گذرانده بود،دوباره به گالری حافظه اش برگشته بود.لبخند می زد.دیگر نشانی از حزن و اندوه چند ساله ای که همیشه ی خدا همراهش بود،در چهره اش دیده نمی شد.
ناگهان خود را خم کرد و به یاد جوانی ها،پایه ی صندلی را گاز گرفت که دندانش شکست.
روز بعد او را به یک برنامه ی زنده ی تلویزیونی دعوت کردند.
دقایقی از ضبط برنامه ی زنده ی تلویزیونی می گذشت.پیرزن روی یک صندلی نشسته بود و مجری برنامه از او سوالاتی راجع به چگونگی آشتی اش با صندلی می پرسید.
ناگاه پیرزن صندلی ای را که رویش نشسته بود شناخت.همانی بود که دیشب در مراسم تولد با دندان های پیرزن گاز گرفته شد.
پیرزن پشت به مجری کرد و با آه و التماس به صندلی گفت:((نشکن.))اما گوش صندلی به حرف پیرزن بدهکار نبود
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (23/9/1396),مجتبی صمدیار (23/9/1396),آرمیتا مولوی (25/9/1396),حسین شعیبی (25/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (26/9/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (3/10/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 آذر 1396 - 12:43

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود آقای عارفی عزیز
داستان کنایه گونه شما را خواندم لذت بردم
عالی بود
جو ز جو روید گندم ز گندم
برایتان موفقیت روز افزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط سلیمان عارفی Members  ارسال در پنجشنبه 23 آذر 1396 - 14:08

با تشکر از خانم زهرا بادره ی عزیز بابت نظر سازنده شون.


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 آذر 1396 - 15:22

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سلیمان عارفی Members  ارسال در پنجشنبه 30 آذر 1396 - 19:47

خیلی ممنونم آقا.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.