خواب

یکباره چشم گشود و شروع کرد به دویدن. در تاریکی شب سر بالایی کوه را یک نفس و بی محابا بالا می رفت. قطرات اشک با عرقش همراه شده بود ولی همچنان می دوید. چهره تک تک آنها که فردا از او جواب می خواستند لحظه ای از جلوی چشمانش دور نمی شد. او مدام خود را لعن و نفرین می کرد که چرا خوابش برده است . آنگاه به طرف دره سرازیر شد. به یکباره چشمانش برقی زد، آنجا بودند! از خوشحالی فریادی کشید، انگار خداوند تمام آرزوهایش را یکجا برآورده کرده بود. اولین بره را بغل کرد. پسرک چوپان، اشکهایش را با همان بدن لطیف بره پاک کرد !


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

آرمیتا مولوی ,سبحان بامداد ,مجتبی صمدیار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پریناز.ک (7/8/1396),آرمیتا مولوی (9/8/1396),آرمیتا مولوی (10/8/1396),سبحان بامداد (11/8/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/8/1396),شايسته دولتخواه (12/8/1396),مجتبی صمدیار (14/8/1396),م.ماندگار (15/8/1396),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آبان 1396 - 09:48

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
پایان داستان خوب بود گرچه می تونست بهتر باشه
خسته نباشید


نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 آبان 1396 - 23:45

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام
کوتاه و مفید موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.