قسمت

دو روز گذشته بود. از دور دست خانه های آبادی پیدا بود. افسار گاوی را که تازه خریده بود با قوت بیشتری کشید . با دیدن مزرعه به یاد روزهایی افتاد که پدر خیش را به خود می بست و تمام زمین را شخم می زد . و حالا با ثمره پس اندازش می توانست این فشار را از روی شانه های پدرش بردارد.

به در خانه رسید .حیاط شلوغ بود ! تمامی اهل آبادی آنجا بودند! زانوهایش سست شد ، عرق سردی بر پیشانیش نشست. پدرش فوت کرده بود!

نگاهش در چشمان گریان و نگران مادرش گره خورد. چشمش به بساط ناهار برای حاضرین افتاد.

افسار گاو از دستش رها شد. هنوز مرگ پدر را باور نکرده بود که مادر افسار حیوان را در دست قصاب ده گذاشت!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

پریناز.ک ,آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرمیتا مولوی (18/8/1396),مجتبی صمدیار (20/8/1396),پریناز.ک (21/8/1396),ابوالحسن اکبری (24/8/1396),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 18 آبان 1396 - 16:34

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
با اینکه نثر ساده و روانی داشت و به راحتی می شد پایان داستان و پیش بینی کرد اما قابل تامل بود
گاهی خیلی دیر ...دیر


@آرمیتا مولوی توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در شنبه 20 آبان 1396 - 15:06

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سلام و سپاس از نظر و توجهتان . همیشه سلامت و شاد باشی .


نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 آبان 1396 - 05:52

نمایش مشخصات پریناز.ک Che tosife vagheii va zibaee


@پریناز.ک توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در یکشنبه 21 آبان 1396 - 20:10

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با سلام و سپاس، همیشه سلامت و شاد باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.