دل

با خواندن وصیت نامه تکلیف همه چیز معلوم شد. پیرفرزانه ،هیچ کس وهیچ چیز را از قلم نیانداخته بود ، خصوصاً آن یک برگ کاغذ را ! ..

فیش حج واجب پدر، به ناخلف ترین پسرو بهت و حیرت این تصمیم به سایر وراث رسیده بود .

پیرمرد پشت فیش جمله ای نوشته بود که به نظر پسر بی دین و شرور، بی معنی می آمد و جالب تر از آن اینکه سهم ارث اش در گرو بجای آوردن این حج بود !!

پسر ناخواسته قدم به سرزمین وحی گذاشت. دو روز نگذشته بود که تعجب همه ی کاروانیان را برانگیخت ! نه نمازی می خواند، نه دعایی ونه زیارتی،.. وبه هیچ صراطی مستقیم نبود !

وقتی درنماز می خواندند " ایاکَ نعبُدُ وایاکَ نَستَعین " ، می گفت: تا به حال نه او را پرستیدم و نه کمکی خواستم !

نوبت اعمال حج رسید؛هیچ کدام را انجام نداد، جزحوله ای احرام که به زور برتنش پیچیدند .

نوبت سنگ زدن ابلیس شد ؛ پرسید چرا؟ گفتند: چون ابلیس ابراهیم را به نافرمانی ازخداوند وسوسه کرد. گفت: من هم هر روز دوستانم را فریب می دهم ، اصلاً همه انجام میدهند ولی یادشان نمی ماند ! نه من نمی توانم سنگ بزنم ! و برای هر کاری توجیهی و یا شاید بهتر، دلیل محکمی می آورد ! که خود را از انجام آن عمل مبرا می کرد.

نوبت به آخرین طواف حاجیان رسید.مابین طواف کنندگان پسر مات ومبهوت، خیره به خانه کعبه در گوشه ای ایستاده بود و قدم از قدم برنمی داشت !چشمانش سیاهی رفت، نفسش به شماره افتاد و لحظه ای احساس کرد کعبه دور سرش می چرخد !

به یاد جمله ی پدرش در پشت فیش حج افتاد که نوشته بود :

به کعبه گفتم: تو از خاکی، منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم؟

ندا آمد: تو با پا آمدی باید بگردی، برو با دل بیا ، تا من بگردم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

حمید جعفری (مسافر شب) ,فاطمه گودرزی ,م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (17/11/1396),فاطمه گودرزی (18/11/1396),فاطمه گودرزی (19/11/1396),م.فرياد (19/11/1396),محدثه یعقوبی (19/11/1396),اسحاق مسیح (21/11/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1396 - 08:30

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
سوژه تون عالی بود.
تا بحال چنین داستان بکری را نخوانده بودم.
البته داستان نیاز به پردازش بیشتر دارد.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1396 - 00:29

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با سلام و سپاس از نظر و راهنمایی شما . همیشه سلامت و شاد باشید .


نام: فاطمه گودرزی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1396 - 12:49

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی درود آموزنده بود

قلمت توانا داد


@فاطمه گودرزی توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در جمعه 20 بهمن 1396 - 10:15

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با سلام و سپاس از توجهتان . همیشه سلامت و شاد باشید.


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1396 - 11:25

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای صمدیار گرامی@};-
زیبا و آموزنده و در عین حال ساده و روان
آفرین بر شما@};-
باغ آرزوهاتون پرمیوه@};-


@م.فرياد توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در جمعه 20 بهمن 1396 - 10:16

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سلام ، ممنونم از لطف و محبتتان . همیشه سلامت و شاد باشید.


نام: محدثه یعقوبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1396 - 16:57

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی سلام
اگر تمایل دارید که متن های خود را با ذکر نامتان در چنل دلنوشته های کاغذی قرار دهید به چنل زیر مراجعه کنید و سپس به ایدی ادمین وارد شوید و متن خود را برای وی ارسال نمایید

s://telegram.me/M_YGHBI

برای اطمینان از چنل می توانید نام ان را در گوگل سرچ کنید سپاس


@محدثه یعقوبی توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در جمعه 20 بهمن 1396 - 10:17

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سلام و سپاس . همیشه سلامت و شاد باشید /



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.