راه

روزی در راهی

کرم شب تاب کوچکی با حلزونی بزرگ یار و همراه شدند،

تا اینکه شب فرا رسید .

حلزون خواست تا هنگام سپیده صبر کند ،

امّا شب تاب گفت : دنبال نورمن بیا تا زودتر میرسیم ،

... به راهشان ادامه دادند!

کرم شب تاب از روی ساقه گندمی که بر روی جوی آب باریکی افتاده بود

گذشت و حلزون بیچاره که فقط چشم و دل به نور کرم شب تاب دوخته بود

ندانست که پا روی چه میگذارد ...!

پ .ن : ادمان باشد که هر یار و همراهی همیشه از راه نمیرود

شاید راهی را که در پیش گرفته ایم ، بیراهه باشد .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (7/12/1396),نگین امینی (20/12/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (21/12/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.