حقیقت

وقتی خود و دنیای کودکی اش را شناخت ، مفهوم کلمه پدر و جای خالی او

را درک کرد و تازه متوجه شد که پدرش به جرمی نابخشودنی ، 25 سال را

باید در چهاردیواری زندان سپری کند ! از آن پس منفورترین کلمه برایش

چهاردیواری بود ! چندین سال بعد ، از بد حادثه هنگام تقسیم سربازان

جزو نگهبانان زندان شد !

... اسلحه بر دوش پله های آهنی برجک نگهبانی را یکی یکی بالا رفت و

برای اولین بار حیاط زندان را دید ؛ متفاوت تر از آنچه که تا بحال از آنسوی

شیشه های سالن ملاقات دیده بود ؛ واقعیتی فراتر از چهاردیواری خیالش ....

هنوز در خیال گمشده اش دست و پا می زد که نگاهش همراه با بغضی یخ زده ،

در نگاه مردی چند متر پایین تر گره خورد ! تجسم واقعی از همان کلمه ای که

در کودکی مفهوم اش را درک کرده بود ؛

" پدر" !!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (14/12/1396),بهروزعامری (17/12/1396),پروین بهادری (17/12/1396),نگین امینی (20/12/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (21/12/1396),مجتبی صمدیار (23/12/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.