حیران

صبح اولین روز بهار ، 1/1/1397 شد . دخترک دفتر خاطرات
گل منگولی اش را باز کرد تا به توصیه معلم شان خاطرات عیدش را بنویسد.
ساعات بعد از تحویل سال را نوشت وقتی خواست زیر امضای بچه گانه اش
تاریخ بزند ، همچون گلهای آفتابگردان در یک روز ابری سرگردان بود که
دیروز قسمتی از آخرین روز سال گذشته بود یا تکه ای از
روز آغاز نشده سال جدید !!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (8/1/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.