حکایت

تنها در کنار گاردیل جاده ای متروک مابین بوته های خار رویده بود !



هر از گاهی ، پس ازآنکه غنچه هایش چشم باز می کردند به جزآسفالت



داغ و بیابان نه چیزی می دیدند ، نه دیده می شدند !



و چند روز بعد گلبرگ های از خشم خورشید سوخته رها در میان



خار و خاشاک بیابان ..، و تکرار و تکرار . تا روزی غنچه ای با



زحمت فراون ساقه اش را از زیر گاردیل گذراند و خود را روی آسفالت



داغ پهن کرد .این بار لاستیک اتومبیلی غنچه را پرپرکرد .. گلبرگ های



سرخ روی شیشه اتومبیل های در حال گذر نشستند .



چشم های بسته باز شدند !



و رهگذران غافلی که وجود " زیبایی " را در آن بیابان تشنه باور



داشتند ....



پ ن : و امّا ..



حکایت غریبی ست میان این قصه و کودکان گل فروش سر چهارراه ها و



اتوبان بهشت زهرای تهران ...کودکانی که دیده نشده پرپر می شوند !!!



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (9/2/1397),ابوالفضل مولوی (15/2/1397),مجتبی صمدیار (17/2/1397),مریم مقدسی (17/2/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.