فاصله

تا جنوب شهر کلی راه بود وخیلی دیرش شده بود !
با عجله از راهروی دبستان غیر انتفاعی شمال شهر بیرون آمد .
مادر شاگردش را دید که با اصرار به دنبال بچه اش می دوید تا تکه ای ..!؟ بله
درست دیده بود ،شبیه پیتزا بود البته بسیار پرملات تر از آنچه خود تابحال دیده بود، را دردهان پسرک بگذارد. ناگهان چند هفته ی پیش را بخاطرآورد . سر کلاس دوم ابتدایی دبستان دولتی شهرکی در جنوب شهر که شیفت اصلی کارش بود ، دانش آموزی پرسید :
آقا پیتزا چیه ؟ دراین فکر بود چگونه جوابش را بدهد که یکی از بچه ها با شور وشوق فراوان، مهلت نداد و گفت: آقا ما ، آقا ما دیدیم ، چند روزپیش داداش بزرگم یه تیکه ازاون از میون نون خشک هایی که جمع کرده بود به من هم نشون داد !!
... و آموزگارنگاهی به آسمان انداخت؛ ایکاش می توانست کلمه فاصله طبقاتی ، تبعیض و ..... را از فرهنگ لغت این دیاربرای همیشه پاک کند !!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,مختار محمدیان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (29/2/1397),مختار محمدیان (30/2/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 22:21

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مختار محمدیان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 22:33

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام و درود

بسیار عالی


موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.