حیرت

سر چهارراه شلوغ شده بود !صدای بوق لحظه ای قطع نمی شد.صاحب خودروی گران قیمت مرتباً فریاد می زد و اجازه نمی داد کسی نزدیک ماشینش شود و فقط دو کلمه را تکرار می کرد : پلیس و خسارت ...
ترافیک سنگین تر شد و هر کس که از راه می رسید، با دیدن صحنه تصادف علامت
تعجب در مردمک چشمانش نقش می بست !!!
افسر راهنمایی رسید. گفت:" مدارک .. " و نگاهی به خراشیدگی کوچک روی سپر ماشین انداخت و نگاهی به چرخ دستی جوانک نان خشکی که می خواست از
عرض خیابان عبور کند. و فقط یک جمله در ذهنش نقش بست،

" تازه به دوران رسیده ".
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (25/3/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (28/3/1397),مجتبی صمدیار (21/4/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 خرداد 1397 - 09:35

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مجتبی   ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 11:06

با سلام و سپاس از لطف شما @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.