رضایت

سراسیمه وارد حیاط بیمارستان شد.پله ها را دو تا یکی بالا رفت. یک لحظه خود رامقابل پزشکی دید که مشغول توضیح دادن ماجرابود. چشمانش سیاهی رفت وفقط یک کلمه را از تصادف تنها فرزندش فهمید. مرگ مغزی !...
از پشت پرده های نازک اشک و بغض در گلو مانده به ورق کاغذ زیردستش، خیره مانده بود!
یاد حرف چند روز پیش پسرش افتاد که می گفت: مادر! دو بار خواب دیده ام که دفتر و کتابهای مدرسه ام را به دوستانم هدیه می دهم .هنوز صدای پسرش در گوشش بود ، که رضایت نامه ی اهدای اعضای بدن را امضاء کرد !
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کامران غفوری (25/4/1397),زهرابادره (آنا) (25/4/1397),نگین پارسا (26/4/1397),مجتبی صمدیار (26/4/1397),مجتبی صمدیار (29/4/1397),نگین پارسا (30/4/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 تير 1397 - 12:39

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان غم انگیزی بود و اینکه آن را به خواب کودک پیوند داده اید جالبترش کرده ، خواب و تعبیر آن یکی از رسومات ما ایرانیان هست و شما به خوبی از آن بهره برده اید .
با آرزوی موفقیت روزافزون


@زهرابادره (آنا) توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در سه شنبه 26 تير 1397 - 21:24

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با سلام و سپاس از توجه و نظر مفیدتان .


نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 تير 1397 - 18:25

نمایش مشخصات نگین پارسا قشنگ بود دوست داشتم...روایتای این مدلی خیلی حرفاتوشه


@نگین پارسا توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در سه شنبه 26 تير 1397 - 21:25

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با سلام ، سپاسگزارم همیشه سلامت و شاد باشید .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.