تاب

درگوشه ای از ایوان چوبی ،دست هایش را همچون دستان عشاق برمیخی زنگار گرفته از روزگاران دور که دردل ستون چوبی نشسته بود، گره کرده بود .
و هرازگاهی با تلنگر بادی ، تکانی می خورد تا فراموش نکند دراین سالها برای چه آنجا ایستاده است؛ شبهایی که ماه روی درهم می کشید و یا پشت ابرهای تیره گرفتارمی شد، او سو سو می زد تا بیراهه برای رهگذران راه جلوه نکند .
فانوس شیشه ای نداشت و در تمام این سالها باد همبازیش شده بود . هرگاه از گرمای عشق می سوخت، باد خاموشش میکرد تا باز برای تابیدن نای و توانی داشته باشد. روزی حباب شیشه ای آوردند و آنرا دیوار بین شعله و باد ساختند تا کمتر زحمت دوباره روشن کردنش را بکشند .
تا روزی که .... باد سرد پاییزی از راه رسید و به عشق شعله همچون گذشته حباب را درآغوش کشید ، شعله مثل همیشه قد برافراشت حباب بیچاره این همه شور و شوق را تاب نیآورد ....
و به جای آنها ، ترکهایی بردل و جانش نقش بست !
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (20/5/1397),مهناز اکبری یگانه (21/5/1397),زهرا میرزایی (21/5/1397),مجتبی صمدیار (22/5/1397),مجتبی صمدیار (25/5/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 مرداد 1397 - 14:07

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
توصیفات زیبا بودند ، نقش فانوس را عالی ترسیم کرده بودید و من لذت بردم
برایتان موفقیت ها آرزومندم


نام: مجتبی صمدیار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 مرداد 1397 - 00:46

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با سلام عرض ادب، سپاس از لطف تان، همیشه سلامت و شاد باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.