اندوه

دفتر خاطراتش را ورق می زد مردمک چشمانش روی این سطر گیر کرد که برای او نوشته بود ؛
" .... هیچ وقت،هیچ کس،هیچ کجا به اندازه دیدن تو ، دل بی دست و پای مرا دستپاچه نکرد !! "
حالا او زیر خروارها خاک آرام گرفته بود و پیرمرد تنها مانده با دلی بیقرار ....


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ابوالحسن اکبری ,محمد رضا بادره ,داوود فرخ زاديان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (12/7/1397),ابوالحسن اکبری (13/7/1397),ابوالحسن اکبری (14/7/1397),مجتبی صمدیار (15/7/1397),محمد رضا بادره (17/7/1397),داوود فرخ زاديان (18/7/1397),عباس پیرمرادی (18/7/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 مهر 1397 - 19:31

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درود.@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در شنبه 14 مهر 1397 - 00:03

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با سلام و سپاس از لطف شما . همیشه سلامت و شاد باشید .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.