مجنون

روزی جماعتی عاشق و شیفته خورشید به راه افتادند ، که از نزدیک به وصالش
برسند. روزهای متمادی پیاده از کوهها و دشتها گذشتند ، تا روزی در ستیغ کوهی
بلند به نزدیکی خورشید رسیدند و با تمام وجود آنچه را که اراده کرده بودند
به سرانجام رساندند و خورشید را به روی زمین کشیدند!
اما فقط برای لحظه ای توانستند که عشق آتشین معشوق را تحمل کنند!!
و فقط از آنان خاکستری بر جای ماند، که تا ابد محو تماشای خورشید شد!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (19/9/1397),مجتبی صمدیار (19/9/1397),حسن ایمانی (19/9/1397),مجتبی صمدیار (23/9/1397), زینب ارونی (7/10/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.