ایستگاه آخر

دیروز وسط خاطرات کودکی و نوجوانیم ایستاده بودم ؛ آرام از پله های رنگ و رو رفته بالا رفتم صدای جیرجیر آهن و چوب بهم آمیخته بود ، هر پله را که بالا میرفتم تصویری محو شده در ذهنم با بوی کاهگل نقش می بست به یاد آن روزها ، آن صفا و طراوتی که مادربزرگم به آن حیاط و خانه میداد . گلهای شمعدانی ، تاج خروس و ناز در جعبه های چوبی و قوطی های زنگ زده روغن نباتی کوچک و بزرگ با چه زیبایی خاصی در آن حیاط و بالکن با نره های چوبی جلوه میکردند . یاد ایامی که بدون هیچ دل مشغولی روزگار را سپری میکردیم. وقتی وسط اتاق ساده خشتی و محقر ایستادم چهره تک تک آدمهایی را که در آنجا دیده بودم از جلوی چشمانم گذشت . خوابیدن توی آن بهارخواب و چشم دوختن به ستارگانی که بسیار خود را به زمین نزدیکتر نشان میدادند . تیرهای چوبی سقف اتاق سیاه تر و شکسته تر شده بودند کاهگل های دیوار ریخته بودند انگار عمرشان مانند صاحبانشان بود که سال ها پیش ترکشان کرده بودند روزگار بسر آمده بود دیگر دستی نبود که از آستین همت بیرون بیایید تا روح زندگی را دوباره به آنجا ببخشد ... با صدای ناله تیر چوبی سقف به خودم آمدم ، پدر پیرم را دیدم که با نگاهش میان حیاط بدنبال آرزوهای جوانی اش بود ! به راستی با این پیشرفت از کجا به کجا آمده بودیم و با چه بهایی و چه چیزمان را عوض کرده بودیم ؟! سوال بی جوابی که در نگاه خسته پدرم موج میزد !
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (22/6/1399),مجتبی صمدیار (23/6/1399),عارفه حیدری پور (23/6/1399),سید محمد حسینی متکازینی (26/6/1399),سید محسن جاویدکار (1/7/1399),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 شهريور 1399 - 10:46

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام ، نوشته زیبایی بود ، بی اراده آدمو میکشونه به دوره ای که زیبایی ها بیشتر بود به دوره ای که با وجود اینکه خونه ها کاه و گلی بود ولی گرما و صمیمیت ساکنانش با الان خیلی فرق میکرد .لذت بردم .


@طراوت چراغی توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در شنبه 22 شهريور 1399 - 23:27

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با سلام و سپاس از نظر و لطف شما . همیشه سلامت و شاد باشید @};- @};- @};-


نام: عارفه حیدری پور   ارسال در یکشنبه 23 شهريور 1399 - 12:36

سلام داستان جالبی بود برای لحظاتی هر چند کوتاه ذهن را مملو از ارامش سادگی ادم های گذشته کرد موفق باشید


@عارفه حیدری پور توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در جمعه 28 شهريور 1399 - 15:31

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با سلام و تشکر از نظر زیبایتان ، همیشه سلامت و شاد باشید @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.