نگاهی به گذشته

باعرض سلام وخسته نباشید به تمام دوستانی که به داستان های این بنده ی حقیرسرزده و نظردادن از همه ی شما عزیزان متشکرم:

این قسمت پایانی که بی سوادی مادر جبران ناپزیر بود

اگر قسمت اول را خوانده باشید؛نوشته شده بودیک معلم داشتیم که سواد ابتدایی داشت و دو کلاس اول و چهارم را در یک کلاس جا داده بود.

روزی که به شهر آمدم هیجان زیادی داشتم در روستا شاگرد اول بودم اینجا چه کسی شاگرده اول است؛یک هفته را با این خیال خام گذراندم .

شنبه بودو شیفت عوض شده بود باید صبح به مدرسه میرفتم داشتم آماده میشدم برای مدرسه رفت مادرم یک روسری آبی رنگ کاموایی سرم کردودو گره مکم بست به پشته سرم و گفت این گره ها باز نمیشه تا برگردی خونه فکر میکنید چ حالی داشتم یک طرف باید به حرف مادرم گوش میدادم یک طرف ناظم مدرسه به زبان روستا ما به مادر ننه می گفتیم و قتی به مدرسه رسیدم شانس بده من ناظم ایستاده بود دم در سلام کردم و رفتم داخل هنوز چند قدم نرفته بودم که صدای ناظم رو شنیدم که گفت بازهم که روسری داری اومدجلو که از سرم بکشه که من یک پاداشتم یک پای دیگرقرض کردم و در رفتم پنهان شدم تا که زنگ خورد بچه ها سرود ملی رو خوندن و رفتن سر کلاس ناظم
رفت دفتر که من رفتم کلاس کمی دیر رسیدم اجازه گرفتم و نشستم خانم معلم پرسید دخترم دیراومدی که ناچار به گفتن حقیقت شدم خانم معلم کمی سکوت کرد و درس را شروع کرد اون روز بود که سرنوشته به کلی کوفیکون شد.
ریاضی داشتیم خانم معلم یکی یکی از بچه ها سوال کرد تا به من رسید از همه یکی یا دوتا سوال بیشتر نمیکرد به من رسید؛کاش جواب نمیدادم یا جواب می دادم چندتایی اشتبا بود؛خانم معلم کلی ازم سوال کرد و بعد یکی از بچه ها رو فرستاد کتاب ریاضی کلاس چهارم رو آوردن سوال کرد خسته نشد کتاب پنجم رو اوردن جواب دادم اون زنگ اختصاص داده شد به من زنگ خورد بچه ها همه رفتن حیاط منم خواستم برم که خانم معلم اجازه نداد گفت؛کتاب فارسی تو بیار من که ازفارسی وحشت داشتم همیشه گفتم خانم معلم خانم معلم من برم تغذیه میدن بگیرم بیام گفت نه عزیزم باید بریم دفتر چند درسی از فارسی سوال کرد که افتضاح بودم وترس تمام وجودمی گرفت ؛البته بیجا هم نبود ترس من به همرا خانم معلم رفتیم دفتر چند آقای آراسته کروات بسته نشسته بودن ناظم تا چشمش به من افتاد گفت همینه من که از پسش بر نمیام ؛ که خانم معلم گفت کاش مادر من هم روسری سرم میکرد گره میزد ومن هم نمیزاشتم کسی به روسریم دست بزنه
بعد آقای مدیر گقت آفرین دخترم ولی مدرس برای خودش قانون داره شما سرگلاس روسری نزار رفتی حیاط روسرسرت که خانم معلم گفت امروز کاری نداشته باشیدیک دعوت نامه برای مادرش بفرستید وکتاب های ریاضی رو گذاشت دوی میزآقای مدیر ؛آقای مدیر گفت تا این حد خانم معلم گفت فقط یک مشکل داریم اونم با چند جلسه معلم خصوصی درست میشه.

ودعوت رو دادن دستم و کامل خانم معلم منو توجیح کرد.

دعوت نامه به دست مادرم رسید و مادرم گفت من سواد ندارم و نمیتونم بیام خالتو میفرستم روز بعد خالم اومد مدرسه و تمام گفته های خانم معلم ومدیرمدوسه برعکس به مادرم گفت ؛ مادرم با نا امیدی دست منو گرفت برگشتم روستا بدبختی ما دخترهای روستا این بود روحرف بزرگتر حرفی نمیزدیم چون خاله ی من بود نتونستم به مادرم ثابت کنم که راست نگفته کمی بزرگترشدم برای پدرم تعریف کردم پدرم گفت دخترم چوب خدا صدا نداره جواب خالتو میده اما اگر خدا خودش بخواد همه چی درست میشه. مادران عزیز آینده ی فرزندان عزیزتان را واگذار نکنید ؛اعتماد نه !!

اشتبا مادر یک عمر جبران ناپزیر

ادامه این داستان در دفتر جاجیم البرز
با تشکر از دوستان هنرمند که به این داستان نظر دادن



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

رجبعلی باقری ,پریناز.ک ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پریناز.ک (19/8/1396),فاطمه گودرزی (19/8/1396),شايسته دولتخواه (20/8/1396),مجتبی صمدیار (20/8/1396),مصطفی زمانی (20/8/1396),فاطمه گودرزی (20/8/1396),آرمیتا مولوی (21/8/1396),لیلا حسن زاده (24/8/1396),حدیث کوهی (24/8/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.