علاقه مندی به هنر

با این که بار ها این هنر را دیده بودم ؛علاقه ای نداشتم. تا این که یک شب مادرم گفت: امشب زودتر بخوابید فردا کار داریم ؛ خواهرم پرسید چه کاری مادرم گفت:فردا چله کشی جاجیم دعوت شدیم !! برای من خیالی نبود؛چون بچه تر از آن بودم که بخوام چله دوان باشم .

صبح شد مادرم صبحانه آماده کرده بود؛ نان محلی؛ پنیر پوستی ؛مغز گردو ؛سرشیر؛وقول قول سماور؛برای خودش حالو هوای داشت.

بعد از کمی غرزدن رفتم آماده شدم به همرای مادرم رفتیم. پشته خانه ی ما مسجد بود: البته هنوز هم هست؛ و جلوی مسجد بک کوچه ی بود که را داشت به مدرسه حیاط مدرسه بزرگ بود؛برای چله کشی جاجیم عالی بود.

رفتیم نزدیک مدرسه که رسیدیم دختر همسایه گفت: ننه حلیمه جاجیم چله کشی میکنه میای بریم گفتم: تو برو من با مادرم میام دوستم رفت؛ ماهم رسیدیم
دم در؛ در باز بود؛ تصویر تکه تکه نزدیک شدبه قدری زیبا بودکه دستانم شروع کرد به لرزیدن ناگهان دل بستگیه عجیبی مرا دگر گون کرد؛ جلو رفتم سلام کردم و خواستم که به منم نخ بدن تا جله دوانی کنم؛ گفتن نمیشه دست وپاگیر میشی منم که همیشه عادت داشتم با گریه هرچیزی میخواستم میگرفتم این بار ساکت یک گوشه ایستادم دیدم ننه حلیمه نگاه میکنه؛ بچه ی خوبی شدم برای اولین بار گریه نکردم ؛ برای همین جایزه گرفتم ننه صدام کرد گفت:بیا و گوله نخی بهم داد.
و منم رفتم وسط چله و چله دوانی کردم .
جاجیم بزرگ که برای روی کرسی بافته میشد؛۵۰ متر طول و ۳۰ سانت عرض داشت .
جالب این جا بود که برای راضی کردن بچه ها که چله دوانی کنند ؛ زمانی که نخ راگوله میکردن یک نقل یا پول خرد که اون زمان یک تومانی بود برای شروع گوله کردن استفاده میکردن. شانس منم یک تومانی نصیبم شد.
در حالی ۵ الی ۶ سال بیشتر نداشتم ولی این هنر دست از سرم برنداشت شب و روزم شده بود جاجیم بافی ؛انقدر مادرم را سوال پیچ میکردم ؛ مادرم خسته شده بود.
این داستان و سختی هاش خیلی طولانی هست که چند قسمت شده که انشاءالله در آینده خیلی نزدیک خواهم تعریف کرد؛ امیدوارم مورد توجه دوستان قرار بگیره.
باتشکر گودرزی





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

م.فرياد ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه گودرزی (26/10/1396),فاطمه گودرزی (27/10/1396),مهشید سلیمی نبی (28/10/1396),یعقوب یحیی (30/10/1396),حلیمه رحیمی (30/10/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (1/11/1396),پرویزطبسی (1/11/1396),سجاد احمدی (2/11/1396),آرمیتا مولوی (2/11/1396),پیام رنجبران(اکنون) (7/11/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (7/11/1396),زهرابادره (آنا) (9/11/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (10/11/1396),م.فرياد (19/11/1396),

نقطه نظرات

نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 دي 1396 - 18:35

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام لذت بردم ممنونم


نام: فاطمه گودرزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 دي 1396 - 22:47

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی درود امید وارم کردی ممنونم@};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};
@};- @};-
@};-


نام: پرویزطبسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1396 - 15:19

نمایش مشخصات پرویزطبسی سلام داستانتان مرا به عمق خاطرات کودکیم برد هر چند در کودکی هنری جز شیطونی کردن نداشتم ولی تمام خاطراتم زنده شد ممنون از داستان زیباتون سلامت و زنده باشید بزرگوار


نام: فاطمه گودرزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 بهمن 1396 - 15:51

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی درود
ممنونم

بسیار سپاسگزارم
لطف کردید
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1396 - 12:35

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام خانم گودرزی عزیز
داستان جالب و در عین حال از فرهنگ و رسومات که جذابیت خاصی دارد
منتظر هنرنمایی شما هستیم
یک بغل گل تقدیم شما


نام: فاطمه گودرزی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1396 - 13:28

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی سلام عرض ادب
خانم آنا

شما لطف دارید چشم

بزودی @};- @};- :x :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.