علاقه مندی به هنر

به نام خدا
قسمت پنجم:

باور کنید ترس برادر مرگه؛
برای این که کیف مدرسه را در ایوان عموجا گذاشته بودم؛ می ترسیدم برم بیارم.
به برادرم گفتم میتونی بری کیفمو از ایوان عمو بیاری ؟ گفت: یک شرط داره گفتم خب بگو؛ گفت: باید مشق شب منو بنویسی؛چون چاره ای نداشتم قبول کردم.
برادرم رفت کیفم را آورد؛من غافل از آن که جریمه شده و ۲۰ صحفه تکالیف باید بنویسه !! مشق شب برادرم را چون قول داده بودم نوشتم . اون وقت ها دو شیفت میرفتیم مدرسه.
روز بعدی برای رفتن به مدرسه از حیاط رفتم تا با زن عموم روبه رو نشم.
رفتم مدرسه و تنبیه شدم ؛ مدیر مدرسه این روشش بود هرکسی تنبیه می شد باید خودش وسیله تنبیهشو میاورد .

بهم گفت: چرا چهار شنبه کلاس نبودی ؟گفتم جاجیم بافی کردم دستاشو گذاشت
روی میز با اعصبانیت گفت:اگر شما جاجیم بافی نمی کردی همه از سرما میمردن نه؟
برو از درخت بید یک شاخه بشکن بیار.

تا من رفتم شاخه شکستم برگشتم زنگ خورد.شاخه را دادم مدیر گفت:یاد آوری کنید شنبه تا تنبیه بشه.
مدیر رفت بچه ها همه جمع شدن قول دادن کسی شنبه یاد آوری نکنه؛ یا آوری هم نشد.....ادامه دارد .
باتشکر
فاطمه گودرزی











شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,فاطمه گودرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی غفاری دوست (مارتین) (20/3/1397),مجتبی صمدیار (21/3/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (21/3/1397),همایون طراح (21/3/1397),فاطمه گودرزی (22/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (22/3/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.