علاقه مندی به هنر

به نام خدا
قسمت ششم

وقتی به خانه برگشتم از حیاط آمدم خواهرم دید به مادرم گفت: چرا از حیاط میاید باز هم دسته گل آب داده مادرم پرسید تو که هیچ وقت از حیاط نمی رفتی حالا چی شده دو روزی هست که کار های عجیبی می کنی؛ خودت بگو چی شده کمی نگاه کردم به مادرم جواب نداده رفتم تو خونه دیدم پدرم پای کرسی نشسته سلام کردم نشستم پدرم پرسید خوبی گفتم آقا جاجیم قیمتش چنده گفت:جاجیم می خوای چه کار گفتم آقا این زن عمو میخواد جاجیمش خراب شده بندازه گردن من؛ پدرم گفت: خب منتظرم تعریف کن ؛ از سیرتا پیازبرای پدرم تعریف کردم؛ پدرم پرسید اجازه گرفتی از زن عموت بافتی؛گفتم: نه آقا زن عمو رفته بود باغ بالا. پدرم گفت: از این که تونستی جاجیم بافی کنی خوب شد. اما بدونه اجازه بافتی ؛ نه.جواب دادم آخه دستام بافت من که نمی خواستم ببافم. پدرم خندیدو گفت: قسمتی که خراب شده را از زن عموت میخرم . کمی خیالم راحت شد. رفتم پای کرسی و خوابیدم؛ تا این که دیدم زن عمو اومد خانه ی ما خودم را به خواب زدم منتظر ماندم تا زن عمو حرفی بزند. پدرم قبل از این که زن عمو حرفی بزنه گفت: شنیدم جاجیمت خراب شده درسته؟ زن عمو جواب داد نه خراب نشده پدرم پرسید جدی میگی خراب نشده. زن عمو گفت: نه ولی نمیدونم چه کسی دو تخته بافته.پدرم با تعجب گفت: دو تخته عجب. زن عمو پرسید راستی شما چرا گفتی جاجیمت خراب شده؟ ....
ادادمه دارد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نگین پارسا (29/4/1397),تینا قدسی (29/4/1397),فاطمه گودرزی (29/4/1397),کامران غفوری (29/4/1397),زهرابادره (آنا) (1/5/1397),سارا یاسمینی (3/5/1397),ابوالفضل مولوی (4/5/1397),آرمیتا مولوی (5/5/1397),الهام قلی پور (8/5/1397),مجتبی صمدیار (8/5/1397),زهرا میرزایی (19/5/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 مرداد 1397 - 12:34

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها خانم گودرزی عزیز
داستان ادامه دار ملیحی نوشته اید از زبان دخترکی که بر خلاف همه دخترها با پدر راحت هست ،
منتطر ادامه هستم
البته اگر جسارت نباشد مطالعه آثار نویسندگان مطرح را به شما پیشنهاد می کنم .
موفق و موید باشید ان شالله


نام: فاطمه گودرزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 مرداد 1397 - 09:11

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی من قلم را دوست می دارم ولی افسوس بر من واجبات دیگریست

با سلام و عرض ادب استاد بزرگوارم خانم زهرا بادره

ممنونم از توجه شما بزرگوار
استاد خوبم بوی کتاب تنها چیزی ست که مرا به وجع می آورد
اما کار های واجب مرا در حال حاضر از کتاب خوانی دور کرده است به امید حق بزودی
:x :x :x :x :x :x :x :x :x


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 مرداد 1397 - 15:17

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود بیکران خانم گودرزی عزیز و گرانقدر
ضمن آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون
امیدورام هر چه زودتر کارهایی که ما را از کتابخوانی بازمی دارد حل شده و با آرامش کتاب ها بخوانیم ، چون که من هم وضعیت مشابه شما را دارم .
و همچنین من دانش آموخته و در ابتدای این هنر هستم مرا با لقب وزین استادی شرمنده نکنید ، سپاس گذار نگاه پرمهرتان هستم .


@زهرابادره (آنا) توسط فاطمه گودرزی Members  ارسال در پنجشنبه 11 مرداد 1397 - 15:24

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی =(( =(( @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.